تبليغاتX
فردوس


 

نسل سوخته :نگاهي به «خاطرات سرد» :اعتماد



ياسر نوروزيYassernoruzi@gmail.com
 

 «توي بالکن روي صندلي مي نشينم، سر تا پايم مي لرزد. دفترچه را باز مي کنم و مي خوانم؛ گويا اين سرنوشتم است. نمي فهميد،»
جنگ آغاز مي شود. آبا و اجداد مادر ايراني هستند و خود مقيم عراق. خانه پدري تصاحب مي شود. مادر به همراه دو فرزندش به خاک ايران رانده مي شوند. وانت در راه به بهانه يي توقف مي کند. مادر به نقطه يي نامعلوم برده مي شود و کودکان آواره؛ کابوسي که آغاز داستان است و تا پايان، ذهن راوي و مخاطب را رها نمي کند. زندگي نسلي که از زندگي تنها يک چيز را به ياد دارد؛ «آخرين چيزي که يادم مي آيد درد پا و عطش است. بعد انگار يکباره آفتاب پشت افق افتاد و همه جا تاريک شد.»
«شيوا کريمي» در «خاطرات سرد» که نشر ققنوس آن را به چاپ رسانده، مفهوم خاطره را مخدوش مي کند. وقتي گذشته و حال بر تيرگي دلالت دارند، هيچ چيز برجسته يي مرز آنها را از بين نمي برد چراکه ذهن راوي مملو از تصاوير يکسان است و براي بازسازي خاطرات، نيازي به ارجاعات ندارد. «خاطرات سرد» بخش اعظمي از زندگي راوي اصلي را تشکيل مي دهد و حتي زماني که او به آرامش مي رسد، به نوعي بي حسي مطلق رسيده است که هيچ چيز ميل و رغبت او را براي زندگي بر نمي انگيزد. ضمن اينکه تمهيد نويسنده در روايت اين آرامش ظاهري نيز ستودني است؛ داستان با اين آرامش ظاهري شروع مي شود، به عقب مي رود (فلاش بک) و زماني که قرار است با يک دور روايي دوباره به زمان ابتداي داستان بازگردد، متوقف مي شود و داستان به پايان مي رسد. در حقيقت نويسنده با يک تکنيک کاملاً کلاسيک به بهترين نحو قصه گويي مي کند و داستان را در اوج به پايان مي رساند. اين شيوه روايي با کليت داستان هماهنگ است و نويسنده سعي دارد از روايت رئال خود تخطي نکند و داستان را به پايان برساند. پايان هم در نقطه اوج خود تصوير مي شود. تمام گره ها به بهترين نحو گشوده مي شود و حالا زماني است که نويسنده برگ مهيج خود را رو مي کند و مادر را به مسلخ مرگ مي کشاند.
فرزندان رها شده، دو راوي داستان هستند؛ فواد (رواي اصلي) و نجوا که با دست نوشته هايش روايت بخشي از داستان را به عهده دارد. اين دو روايت در پيشبرد بخش اول داستان نقش مهمي دارند؛ نقطه يي که قرار است خانواده به ايران منتقل شود تا جايي که مادر ربوده مي شود. اين بخش داستان هر بار به عهده يکي از دو راوي واگذار مي شود و داستان جلو مي رود. اين امر موجب مي شود روايت هر کدام از دو راوي، چه به لحاظ زاويه ديد و چه به لحاظ روانشناختي، داستاني مجزا به دست دهد اما اين جابه جايي با وجود مواردي که اشاره شد حضور نويسنده را پررنگ کرده است. حتي زماني که نويسنده براي ورود به دنياي نجوا دست نوشته هايش را پيش روي فواد مي گذارد، از اين حضور کم نمي شود. بياييد فرض کنيم قرار بود نويسنده با جدا کردن فصل ها روايت فواد و نجوا را تغيير مي داد. اين امر موجب مي شد تا بر حضور خود تاکيد کند اما زماني که دست نوشته ها را به دست فواد مي دهد قطعاً قصد داشته از ساختن حايلي اينچنين ميان خود و مخاطب بکاهد اما تفکر او براي فرار از اين امر کارساز نبوده است چرا که ماجرا را کمي تصنعي مي کند، فواد بخشي از جريان را روايت مي کند، بعد دست نوشته ها را مي خواند تا مخاطب را از مابقي اتفاقات آگاه کند. مي بينيد که دست نويسنده از صفحات متن بيرون مي زند. بايد پذيرفت که اگر قرار است روايت ما کاملاً خطي و رئال باشد پا در راهي نهاده ايم که تغيير زاويه ديد ما را از اين مقصد دور مي کند و تنها راه چاره کاري است که «شيوا کريمي» برگزيده. او ناگزير است دست نوشته ها را مقابل فواد بگذارد تا خوانش آنها به تغيير زاويه ديد بينجامد اما همانطور که اشاره شد اين جريان نقطه ضعف خود را همچنان به همراه خواهد داشت.
در پايان مي پردازم به ديدگاهي که نويسنده در مورد جنگ ارائه مي دهد. اين ديدگاه به لحاظ سوژه بسيار جذاب و در عين حال بکر است. زماني که جنگ از منظر يک خانواده عراقي ايراني الاصل روايت مي شود، نويسنده نگاهي کاملاً متفاوت پيدا مي کند. وقتي ماجرا در حاشيه جنگ باشد اين تفاوت آشکارتر مي شود و زماني که داستان تا ماجراي اشغال عراق توسط نيروهاي امريکايي پيش مي رود، موضوع جنگ به پهنه وسيع تري مي رسد. اينجاست که مي توان به مقوله جنگ از زاويه ديد گسترده تري نگاه کرد، جنگ نه در محدوده رويارويي دو کشور بلکه به معناي گرفتاري نسلي که به جهت سياست هاي ددمنشانه خودي و بيگانه همواره در آتش مرگ و ويراني سوخته است.
 
روزنامه اعتماد:بخش ادبيات: 10/2/86

روزنامه اعتماد 10/2/86

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 22:6  توسط اخراجی  |