تبليغاتX
فردوس


 

«به گزارش اداره هواشناسی: فردا اين خورشيد لعنتی ...» و ردايو زمانه


شهرنوش پارسی‌پور
 

امروز درباره‌ی نویسنده‌ای صحبت می‌کنم که در میان نویسندگانی که تا بحال درباره‌ی‌شان با شما صحبت کرده‌ام جوانترین محسوب می‌شود. مهدی یزدانی خرم بر طبق شناسنامه‌ای که برای رمانش داده شده است،‌ متولد سال ۱۳۵۸ هست. اسم رمان «به گزارش اداره‌ی هواشناسی، فردا این خورشید لعنتی».
همانطور که می‌بینید اسم کتاب عجیب است و واقعیت این است که متن کتاب هم عجیب است. من دراین اواخر چندین رمان ایرانی خواندم که چون متعهدم راجع به آنها برنامه درست کنم،‌ واقعا کتابها را می‌خوانم. یعنی رج نمی‌زنم و ورق ورق جلو نمی‌روم، بلکه واقعا آنها را می‌خوانم. متاسفانه خیلی خسته می‌شوم. یکی از این رمانها بود «من ببر نیستم، تاک‌ام، پیچیده به بالای خود» نوشته‌ی محمدرضا صفدری که خواندنش بشدت من را خسته کرد. رمانها و نوشته‌های دیگری هم بوده که به همین شکل است، [از جمله] «افسانه‌ی بابا لیلا» نوشته‌ی شیدا محمدی و چند نویسنده‌ی دیگر که آثارشان را نمی‌دانم به چه مناسبتی اینهمه پیچیده و مشکل می‌نویسند.
این رمان مهدی یزدانی خرم هم که نویسنده‌ی جوانی‌ست، واقعا جوانترین است تا الان، یعنی ۲۷ـ ۲۶ سال از سن‌اش می‌رود، «به گزارش هواشناسی، فردا این خورشید لعنتی» از رمانهایی بود که خواندنش سخت من را خسته کرد. در مورد رمان محمدرضا صفدری من چند روز ورزشگاه نرفتم و نشستم کتاب را خواندم. ولی در مورد این رمان چندین روز طول کشید تا بتوانم تمامش بکنم. متاسفانه این نوع رمانها که سخت نوشته می‌شوند و به اصطلاح پست مدرن هستند یا پسا مدرن و سعی می‌کنند ساخت عجیبی داشته باشند، خواننده را دچار اندوه می‌کنند در آخر کار. چون ببینید، هنر اصولا بایستی با حس سرگرمی توام باشد. یعنی حتا وقتی ما یک تابلوی فاجعه را می‌بینیم، باید بتوانیم سرمان با آن گرم بشود. بایستیم، نگاه بکنیم.
آثاری که بعضی از نویسندگان جوان ایران در این اواخر عرضه می‌کنند،‌ یا پیر یا جوان، بهرحال نوع جدیدی از ادبیات بوجود آمده و من میل دارم اسمش را بگذارم «ادبیات وحشت». ادبیات وحشت یا استهزاء مثلا، چون اینها سعی می‌کنند سانسور را دست بیندازند و حقیقتی‌ست که در جامعه ایران شما نمی‌توانید از عشق صحبت بکنید، نمی‌توانید از تاریخ صحبت بکنید،‌ نمی‌توانید به بررسی جامعه‌شناسی و روانشناسی اجتماع بپردازید. هیچ نوع کاری ممکن نیست،‌ چون اداره‌ی سانسور جلوی شما ظاهر می‌شود و گرفتاری درست می‌کند.
مثلا نویسنده‌ی «افسانه‌ی بابا لیلا» برای من می‌گفت که کتابش ۴سال در اداره‌ی سانسور مانده بود و در مقدمه‌ی کتاب هم نوشته بودند. درحالیکه وقتی کتاب را می‌خواندی، می‌دیدی به‌هیچ عنوان نباید این اتفاق افتاده باشد. شاید علتی که این رمان را این مدت نگهداشته بودند ساختار سخت کتاب بوده که باعث شده است آنها مدام خواندنش را به عقب بیندازند.
این کتاب مهدی یزدانی خرم هم متاسفانه همین شکل را دارد. یعنی نویسنده با سانسور درافتاده است، اثری عرضه کرده که خواندنش مشکل است. گاهی پی‌رنگش یعنی پلاتش بسیار ساده است. مردی دختر بچه‌ای را دوست داشته، دختر بچه در یک بمباران کشته شده. بعدها او با زنی مسن‌تر از خودش ازدواج کرده و بچه‌ای پیدا کرده. زن او درست یادم نیست در چه حادثه‌ای مرده، یا دربمبارانی و یا شاید حادثه‌ای سیاسی برایش اتفاق افتاده. دخترش هم افتاده و زمین خورده و مرده. این کل داستان است که البته به روایت خیلی سختی بیان می‌شود و خواننده را کاملا کلافه می‌کند. برای اینکه با نوع نوشتاری این کتاب آشنا بشویم، من چند جمله از کتاب را می‌خوانم از جاهای مختلف تا شاید ساختار کتاب دستتان بیاید:
«اینجا که نشسته‌ام اشباح‌تان را می‌بینیم، پشت کاروانسرا،‌ دانشگاه،‌ پشت سنگ. لج کرده‌ام با زمان،‌ با بوها، با شما،‌ با... هی خسته‌ام از حدیث‌ها و قطرات خون. دلم گرفته. راوی به‌ دنیا نیامد،سقط شد،‌ کلمه بود، ساعتی‌ست، حرف می‌زنم، قصه می‌گریزد. قصه نیست،‌ قصه‌ها گم شده‌اند. سیگارم باز خاموش شده است. احمقانه است وقتی تاریخ را در یک سیگار خلاصه می‌کنیم. دیگر حرف بزنیم، بنالیم از زمان. تاریخ هم خاموش می‌شود، روز بالا می‌آید و علیزاده می‌نوازد. او برگردن فیل می‌نشیند و باز سالوادور دالی زنش را می‌بوسد. می کشد ‌و ۶هزارتومان دستمزد این سواری عجیب حیوانی‌ست. از خیابان فروردین پایین می‌آیم. آب زیر سنگفرشها به فشاری زنده می‌شود و سراپایت را به گند می‌کشد. سعید منتظر است.»
خب. گاهی ممکن است یک رمان فقط یک‌ صفحه، دوصفحه این شکلی باشد. ولی واقعیت این است که رمان این دوست نویسنده‌ی ما،‌ مهدی یزدانی خرم، از ابتدا تا انتهایش همین برش را دارد و او البته خیلی هم اظهارفضل دارد، یعنی درهر صفحه از رمانهایی که خوانده اسم می‌برد. اسم نویسنده‌ها را می‌برد و نشان می‌دهد مرد بسیار باسوادی‌ست. یعنی زیاد خوانده و بنابراین حالا دارد یک اثر ادبی به وجود می‌آورد که بطور قطع و یقین باید با تمام آثار ادبی فرق داشته باشد. دوباره من یک تکه‌ی دیگری از رمان را می‌خوانم:
«قبر را که شکافتند، اولین چیزی که دیدم دهانت بود. غلت زده بودی رو به آسمان. دهانت بود با کرمهای کوچک وچاق و مهربان و چشمهایت دیگر نبود. نگاهت رفته بود افتاده بود پشت خورشید. سرم را بلند کردم،‌ به آسمان دوختم. نگاهت کردم. بوی تعفن‌ات هم آشنا بود.»
البته باور کنید من رمان را پریروز تمام کردم، ولی الان هر چی فکر می‌کنم این جسد مربوط به کدام بخش کتاب است، چیزی به‌خاطر نمی‌آورم. چون تمام این متن ۱۷۷ صفحه‌ای همه به همین شکل نوشته شده‌اند. شخصیت‌ها درهم می‌لولند. نویسنده گاهی با دختری درسینماست. گاهی آن دختر را در یک دستشویی می‌بیند با یک مردی. بعد یکمقدار اظهارفضل‌های ويژه‌ای هم دارد. مثلا اینکه می‌داند یا کشف کرده است از طریق خواندن آثار مختلف که زمین یک ارزش زنانه است و شهر می‌تواند حالت یک زن را داشته باشد و خیابان به همین شکل.
خب. بعد او دائما خاکستر سیگارش را می‌ریزد توی این منطقه، روی زمین. بعد احساس‌اش این است که در طبقه‌ی بالا زندگی بکند و از آنجا خاکستر سیگارش را بریزد. بعد نتیجه می‌گیری که زمین زیر سیگاری آسمان است. حالا این آسمانی که قراراست سیگاری باشد چه جور موجودیتی‌ست! اگر خداوارگی‌اش را در نظر بگیریم، که سیگار نمی‌تواند بکشد. یعنی نه اینکه ناتوان است، بلکه سیگارکشیدن کار آدمهای حقیری‌ست که دوست دارند خودشان را اذیت و آزار کنند، ولی پس و پشت این جمله شما تحقیر زن را می‌بینید.
بارها در کتاب هم می‌بینید. نویسنده اصولا، این نویسنده‌ی جوان مهدی یزدانی خرم،‌ یک گرفتاری با مسایل هستی دارد. مثلا قهوه بوی گه می‌دهد. در کتاب حداقل ده‌بار این نکته تکرار شده است. خب یکبار اگر تکرار می‌شد، حرفی نبود. ولی اصولا این قهوه‌ای که بوی گه می‌دهد دائما تکرار می‌شود و خواننده را کلافه می‌کند. مردی که خودش را به دار زده، یعنی دانشجویی‌ست یا به‌هرحال در دانشگاه خودش را به دار زده بوی شاش می‌دهد. این هم بارها و بارها تکرار می‌شود. این بوهای متعفنی که او می‌شنود دائما تکرار می‌شوند.
من قبول دارم که زندگی در ایران کار بسیار مشکلی‌ست. زندگی در شهر تهران که جمعیت کثیری رویهم تلنبار شده‌اند و یکی از کثیف‌ترین هوای دنیا را دارد کار مشکلی‌ست. اما در پس و پشت کتاب مهدی یزدانی خرم، من یک گرفتاری می‌بینم. یعنی شخصی دوست دارد یا دارد دورخیز می‌کند که به یک ارزش‌هایی توهین بکند. این ارزشها الزاما سیاسی نیستند و می‌توانند هر نوعی باشند. اگر انسان زمین را زیرسیگاری آسمان بداند، به نظر می‌آید به مرحله‌ی خطرناکی از نظر روحی رسیده،‌ چون زمین مقدس است و من دوست دارم همین‌جا به نویسنده‌ی جوان بگویم که آقا آسمان هم یک ارزش زنانه است. یعنی مثل یک زهدان بزرگی‌ست که فرزندانش را، تمام میلیاردها کهکشان را در خودش جا داده است. هرگز یک چنین ارزشی نمی‌آید از زمین بعنوان زیرسیگاری استفاده بکند. کسانی از زمین بعنوان زیرسیگاری استفاده می‌کنند که به نحوه‌ی قصد دارند بهش توهین کنند، بدرندش. چرا؟ چون به نحوه‌ی ناراضی هستند. مثلا از یک قوم دیگری هستند و می‌خواهند از یک قومی انتقام بگیرند، یا فرضا متعلق به یک فرهنگی هستند و فرهنگهای دیگر را برنمی‌تابند و می‌خواهند آزار بدهند و داغان کنند ارزشهای دیگر را. لحن این کتاب این وحشت‌ها را در انسان ایجاد می‌کند. حالا من باز دوباره یک تکه از کتاب را می‌خوانم،‌ تا ساختار کتاب به‌دستمان بیاید:
«و سرنوشت چنین شد که دانشجوی سال دوم رشته‌ی ادبیات، چاق با پیراهنی که بوی شاش می‌داد، از سقف بلند دانشکده حلق‌آویز شود. رد مرموزی از ادرار طبقه‌ی همکف را،‌ نرده‌های طبقه‌ی دوم را قیچی کرده بود. دانشجوی چاق با آن دندانهای کبره‌بسته،‌ ترسیده و انگار خودش را راحت کرده بود و بوی تعفن دانشگاه را گیج... نفرین کلمات در انحنای زرد،‌ چشمان مبهوت دانشجویان را نوازش می‌کرد.»
به طوری که می‌بینید یک نفر یا خودکشی کرده یا کشتن‌اش. من نمی‌دانم کدامیک از این دو اتفاق افتاده است. ولی آنچه او را مشخص و معین می‌کند، بوی تعفن است، بوی شاش است، بوی ادرار است،‌ بوهایی مختلفی‌ست و اصلا یکجوری انسان دچار احساس ترس می‌شود. درجایی از کتاب نویسنده می‌گوید که مثلا این صدای کبد فرشتگان بود. خب حالا کبد فرشتگان چرا این صدا را می‌دهد،‌ یا اصلا کبد کجا هست، یعنی من میل دارم این سوال را از نویسنده بکنم که کبد کجا هست که مال فرشتگانش در کجا قرار گرفته باشد. دوباره برای اینکه بتوانیم ساختار این کتاب را درک کنیم،‌ من تکه‌ی دیگری را برایتان می‌خوانم و قضاوت را به‌عهده‌ی شما وامی‌گذارم:
«آسمان بوی تلخی فرشتگان را می‌شناسد. بگو، نعره کن. لخته لخته ابرها وتحصن بکارت، در چشمان من. ذهن ازهم پاشیده‌ی دانشگاه عقب عقب می‌رود و روایت برهنه می‌شود. سوگند،‌ ترک عمیق می‌شود. چای شره می‌زند،‌ ذهن تعطیل. بدجور خورشید را شمع‌‌آجین... برق سلیطه‌ی تیغ، قهقهه‌ی اسرافیل، مردگان، مردد برخاستن،‌ نگاه می‌رود می‌نشیند روی قلاب بجای مانده بر سقف سپید دانشکده. آسمان می‌خواند. می‌نویسم. بنویس.»
دقت بفرمایید که تمام کتاب همین بافت را دارد و واقعا خواندنش را برای خواننده بسیار مشکل کرده است. من تجزیه و تحلیل این مسئله را به‌عهده‌ی شما می‌گذارم، ولی می‌گویم که ادبیات سانسور متاسفانه دارد یک شکل واقعی به‌خودش می‌گیرد و نویسندگان دست به کارنوشتن متن‌هایی شده‌اند که درکشان برای خود آنها هم بسیار مشکل است و طبیعتا برای مامور سانسور،‌ ولی در حقیقت هیچ نوع خطری هم متوجه هیچ کسی نمی‌شود،‌ چون آخر کار حداقل کسانی که کتاب را خواهند خواند،‌ شاید هزار نفر باشند،‌ که هزار نفر هم وقتی کتاب را خواندند، بلافاصله فراموشش مي كنند.
راديو زمانه :برنامه به روایت شهرنوش پارسی‌پور، شماره ۴۳

راديو زمانه :برنامه به روایت شهرنوش پارسی‌پور، شماره ۴۳


يک سينماي ذهني:خوانش «به گزارش اداره هواشناسي، فردا اين خورشيد لعنتي...»* 

نژند بيزکي
 

«به گزارش اداره هواشناسي...» در شکل نهايي و کليت يافته اش تصميم دارد در امتداد و فواصل کوتاه و دودشونده سيگارها- به مثابه امري ميني ماليستي- جهان ذهني و عيني يک نسل را تبار شناسي کند. «سيگارها روشن مي شوند و جنازه ذهن»- ص 9- «احمقانه است وقتي تاريخ را در يک سيگار خلاصه مي کنيم ديگر حرف بزنيم، بناليم از زمان» - ص14- بدين سبب رمان به متني اجراکننده از نوع ساختارگرا تبديل شده است تا حدي که واژه «سيگار» - نشانه امر استعاري - جايگزين واژه «فصل» شده است که زماني - مکاني بودن نشانه «سيگار» را اجرا مي کند؛

1- سيگار اول؛ در آغاز من بودم
از لحاظ تبارشناسي، سطر «در آغاز من بودم» خاستگاهي در ورودي عهد عتيق غتوراتف - در «آغاز کلمه بود» - دارد که به عنوان تئوري فصل اول - تئوري جايگزيني- محسوب مي شود. در چنين حالتي «در آغاز من بودم» به «در آغاز کلمه بودم» برمي گردد که روايت اول شخص داشتن اش، نشان مي دهد راوي اول شخص، در فصل اول، چيزي نيست جز يک کلمه، تئوري، تکنيک. به عنوان مثال در دو نمونه زير به جاي «کلمه»، «من» را جايگزين کنيم؛ «سرباز خسته بود. بر زمين تکيه داد، بند پوتين را شل کرد «کلمه بود»» - ص10 - يا «اين را حيران گفت يا ارغوان يا احمد يا... «کلمه بود»» - ص 17-اين تئوري جايگزيني به شخصيت ها نيز تسري مي يابد. «ارغوان همان جيران است» - ص13- که از لحاظ فلسفي، تکثر- به ويژه تکثر شخصيت ها- را به وحدت مي کشاند؛ تا حدي که اين هم ساني در راوي هاي اول شخص، دوم شخص و سوم شخص، نيز مطابقت پيدا مي کند. به عبارت ديگر، اين سه راوي يک نفر است که با رعايت فاصله روايي، شخصيت خود- احمد- و زمان هاي مختلف زندگي اش را به تصوير مي کشد. که يادآور تئوري و کتاب «حجم سرخ»-گفت وگوهايي با يدالله رويايي-است که در تعريف و تبيين شعر حجم به سه ضلع طول، عرض و ارتفاع از لحاظ هندسي در روايت پرداخته است. اين سه وجهي بودن ذهنيت، در اين مرحله سه شخصيتي بودن احمد را به اجرا مي گذارد؛

الف- راوي اول شخص؛ به مثابه حضور مکاني و زماني شخصيت در روايت است که زمان حال و اکنون روايت را اجرا کرده و عنصر باورپذيري را بارور... ب- راوي سوم شخص؛ به مثابه روايت گذشته شخصيت احمد- به اصطلاحي سينمايي؛ فلاش بک- و بيانگر وجه منطقي راوي است در فاصله گذاري... ج- راوي دوم شخص؛ اجراي روبه رو شدن و تقابل دو وجه شخصيتي راوي است که گذشته و حال را در يکديگر مي پيوندد.
پيشنهاد؛ اگرچه مولفه «هم ساني» در کتاب به عنوان ايده روايي قابل تامل است. با توجه به اينکه در ابتداي رمان راوي اول شخص وارد گورستان - مکان روايت- مي شود و گورستان را به مثابه «گورستان ساکت کمرو. ايستاده و نگاهم مي کند» زني خجالتي و ساکن که خيره نگاه مي کند، تشخص مي بخشد؛ روايت مي توانست در ساختاري انتزاعي وارد ساختار يک زن تمثيلي - گورستان- گردد و با جاي گيري در نقاط مختلف يک جسم غدر اندام دروني و بيروني جسمف به عنوان نقطه عطف هاي روايي به مولفه «هم ساني» اش بپردازد تا هم ساني، اجرا شونده- نه با گفتن- مستحيل شده و حتي به نوعي دموکراتيک تمثيلي تبديل شود؛ و از آنجا به دغدغه هاي جامعه شناختي، تاريخ شناختي و... نقب زده شود.
در نهايت فصل اول همانند يک رساله يا پروژه دانشگاهي با يک «خلاصه» چکيده فصل به پايان مي رسد.
و فعل امري «بخوان» در خروجي اش علاوه بر اينکه در رويکردي فرعي، خطاب به مخاطب بيروني- خواننده- دارد؛ به مثابه لحني نشأت گرفته از کتب مقدس رفتار مي کند که مولفه «تقدس» را در مولفه «واقعيت نمايي» در متن تعريف مي کند. همچنين عبارت «بخوان؛ مي خوانم؛»، نوعي فاصله گذاري روايي است که جايگزيني راوي ها را به شکلي ديگر اجرا مي کند.

2- سيگار دوم؛ پوسيدن يک نت
در اين فصل با نوع ديگري از تئوري جايگزيني روبه رو مي شويم؛ «معکوس خواني»؛ «پوسيدن يک نت» را مي بايست بخوانيم؛ «پوسيدن يک نت» که بيانگر باري موسيقايي «تولد يک نت، نوايي ناقوس کشان، ذهن را شرحه شرحه کردن» - ص 27- به مثابه بلوغ و فرسايش تدريجي احمد در دوران دانشگاهي که به خودکشي فلسفي مي انجامد. البته اين فصل نيز از انتها شروع شده است؛ «و سرنوشت چنين شده است که دانشجويي سال دوم رشته ادبيات، چاق با پيراهني که بوي... مي داد، از سقف بلند دانشکده حلق آويز شود» - ص 21- که از لحاظ روايي خاستگاهي در ادبيات امريکاي جنوبي دارد که آن هم خاستگاهي چخوفي؛ آنچه را در پايان داستان رخ مي دهد ابتدا اعلام کنيم تا چگونگي و انجام روايت اهميتي ويژه بيابد. در چنين مسيري، فصل دوم از بخش هاي زير تشکيل شده است؛ الف- روايت نخست از «آزاده خانوم» و براهني ب- روايت دوم؛ «سلاخ خانه شماره پنج» و احمد معصومي ج- روايت سوم؛ «سلاخ خانه شماره پنج»، چاپ دوم (1380) د- روايت «سلاخ خانه شماره پنج» و کابوس يک خواب ن- روايت جست وجوي زمان از دست رفته يا يک قصه عاميانه و- روايت جست وجوي زمان از دست رفته و زندگي سگي ي- روايت اگر شبي از شب هاي زمستان مسافري و کتابفروشي نيلوفر.
که به عنوان پاساژهاي بينامتني، متن و روايت از طريق مشابهت يابي با آنها هم راستا و منطبق مي شوند. علاوه بر اينها خاستگاه هاي تئوريک و ساختاري متن غرمانف نيز اعلام و قابل رديابي مي شوند. در چنين رويکردي خواننده هاي کتاب، از ميان خواننده هاي خاص که ارجاعات بينامتني را خوانده و به آنها آشنايي و تسلط دارند برگزيده مي شوند؛ در غير اين صورت ارتباط به مثابه ادراک، براي مخاطب ناآشنا و دشوار او برآورد مي شود. گزينش ارجاعات بينامتني از طريق مشابهت يابي و تداعي واژگاني يا روايي بدين صورت رخ داده؛ «دانشجوي چاق... با پيراهني که هميشه بوي... مي دهد» در اين سطر که همانند ترجيع بند به تناوب تکرار مي شود واژه «پيراهني» تداعي کننده بر واژه «براهني» است، «براهني در آغاز همين دانشجوي چاق خودمان بود» - ص 29 - اما اين ارجاعات از لحاظ روايي و تاويلي که اتفاقاً از مولفه هاي مدرنيستي و پست مدرنيستي ادبيات محسوب مي شوند به دليل هم راستايي و تلفيق تنها در سطح «وام گيري» باقي مي مانند.
و نه از لحاظ تکاملي و نه از لحاظ گسست ادبي، تحولي در متن پديدار نمي شود، و متن همچنان در «هم ساني» باقي مي ماند.

3- سيگار سوم؛ دندان ساييدن بر گوشت جغد

4- سيگار چهارم؛ فشار آسمان بر رگ هاي گردن
در فصل سه و چهار ما با گونه ديگري از «هم ساني» به نام «امر استعاري» روبه رو مي شويم که با تکرار تناوبي برخي عبارات از قبيل «اولين بوسه» به تکميل پازل هاي زندگي و شخصيت احمد معصومي مي پردازد. در واقع کتاب در اين ترجيع بندها بخشي از داستان را روشن و بخش ديگري را مجدداً تاريک و مبهم مي سازد؛ «آدم دوست دارد گره ها را باز کند و بعد دوباره گره بزند»- ص 13- همه اينها به مثابه «پوست انداختن» هاي روايي و شخصيتي احمد در دوران مختلف زندگي اش است . «راوي ما پسري کوچک، مردي بزرگ و روشنفکري کم موست که در فواصل زمان گيج شده»... «راوي منم. نگاهت مي کنم، ساکت و کمرو» - ص 97- مشاهده مي شود که کتاب از همان صنعت فلسفي تکثر و وحدت براي راوي ها و روايت بهره مي برد. ناگفته نماند در اين ميان گزاره هايي منفرد در حالتي خبري و ژورناليستي در متن حضور دارند که با خبرنگار - روزنامه نگار- بودن احمد سازگاري دارند.
و همچنين استفاده از ديالوگ ها و يا صنعت مصاحبه براي فضاسازي و شخصيت پردازي که ميان هر جمله ديالوگ، جمله يا عباراتي با علامت ««» ثبت مي شوند که حالتي يا موضعي از ذهن يکي از طرفين ديالوگ را برملا مي سازد؛ اجرايي قابل توجه براي راوي داناي کل محدود به ذهن. علاوه بر اينها استفاده از اشکال هندسي، نوشتن درون دايره يا نوشتن به صورت يک لبخند يا ارائه تصويري نوشتاري از نوشته هاي روي يک ميز و... در اجرايي گرافيکي، تنها به مثابه اسنادي مستند محسوب مي شوند که از نحوه روايي متن تخطي نمي کنند و آن را به چالش نمي کشند و تنها شکلي قابل توجه و البته آزموده شده در ادبيات پست مدرن به حساب مي آيند. در نهايت اقسام روايي رمان را مي توان محافظه کاري تنها از لحاظ صوري دموکراتيک شده يي به حساب آورد که در فرآيند فراسوي متن- پس از به پايان رسيدن کتاب- از پس تعدد نشانه ها و ارجاعات بينامتني، در ذهن مخاطب احتمالي نقش خواهد بست.

5- سيگار آخر؛ باراني که آرام مي بارد
در اين فصل که چکيده و فشرده چهارفصل قبلي است همانند روايتي سينمايي - فراز و فرودهاي مکاني و دکوپاژي دوربين، راوي - به مثابه «روحي سرگردان» همه چيز را به روايت مي نشيند، با اين تفاوت که باز هم از طريق «جايگزيني» جاي راوي اول شخص و سوم شخص، با يکديگر عوض شده است.
به عبارت ديگر آن کنش هايي که راوي اول شخص انجام داده بود؛ در اين فصل، راوي سوم شخص انجام مي دهد؛ و بالعکس. در نهايت در نمايي تصويري - سينمايي، اين باران است که آرام آرام مي بارد؛ «روي سپيدي مطلق پايين، روي من، غرويف تن سوخته ام، غرويف سياه شده ام، غرويف انالله و انااليه راجعون» - ص 17 - که مرده بودن احمد را اجرا مي کند و بلافاصله وحدت يافتن اش را با نويسنده کتاب؛ «در نيمه باز مانده است. صداي خش خش راديوي نيم سوز. «به گزارش اداره هواشناسي فردا آسمان ابري است.» ته سيگاري روشن... سيگار خاموش مي شود» - ص 176 - که موقعيت مکاني نويسنده را به نمايش مي گذارد. در فراسوي همه اينها، «صدايي تند»؛ باراني که آرام مي بارد تداعي گر «تنها صدا است که مي ماند» مي شود؛ نمايي متوقف، و از لحاظ شنيداري پويا که مطابقت دارد با چند راوي - چند صدا داشتن کتاب و شباهت هم زمانش با عنصر «راديو». در اين ميان با تغيير جنسيت هاي متعدد و البته صوري، در سراسر کتاب مواجه مي شويم؛ «ناگهان گورستان مرد مي شود. جنسيت خود را تغيير مي دهد» - ص 6 - يا «اين را جيران گفت... يا احمد» - ص 17 - و...
در چنين حالتي، و با توجه به جابه جايي هاي استعاري و روانشناختي، مي توان نام رمان را اين چنين تغيير داد؛ «به گزارش اداره حوٌ ا شناسي؛ فردا اين مرد لعنتي...» طلوع نخواهد کرد؛ چرا که مرده است.
قابل ذکر است، زن ها از لحاظ بررسي فمينيستي، هيچ تفاوتي با يکديگر ندارند. «ارغوان همان جيران است اصلاً، چه فرقي مي کند. دختر دختر است» - ص 13.
در نهايت، اين کتاب خواندني را مي توان يک پارودي ايراني از رمان «زمان لرزه» کورت وونه گات به حساب آورد. که شخصيت اصلي داستان در اثر تصادفي، دچار زمان پريشي شده و مي تواند در زمان هاي مختلف سير و سفر کند، با اين تفاوت که شخصيت احمد در کتاب مهدي يزداني خرم در اثر مرگ توانسته است در زمان سفر کند و با شخصيت ها و نشانه هاي متعدد، همذات پنداري کند.
*برنده جايزه بهترين رمان متفاوت از سوي انجمن مطالعاتي آثار داستاني متفاوت «واو» - سال 1385
 

روزنامه اعتماد-9/12/85


واقعيت را نمى بينند ، حس مى كنند (به گزارش اداره هواشناسى: فردا اين خورشيد لعنتى... )-روزنامه شرق



محسن آزرم
 

چگونه واقعيت را به داستان تبديل كنيم؟
سئوال ساده ترى بپرس.
شيمس هينى، چراغ برق
محسن آزرم: بله، به همين پيچيدگى است. به همين صراحت. هيچ دستورالعملى براى «داستان» كردن «واقعيت» وجود ندارد، همه آن چيزهايى كه نويسنده ها گفته اند، يا در كتاب ها و كارگاه هاى داستان نويسى از قول آنها گفته مى شود، برمى گردد به «تجربه» آنها به نتيجه اى كه از راهپيمايى هاى عظيم در سرزمين پهناور داستان نصيب شان شده است. به اينكه فهميده اند «چيز»ى در داستان هست به نام «روايت» كه ارزشش از هر چيز ديگرى بيش تر است. آن نقل قول هايى كه از نويسنده ها به چاپ مى رسد، هر چند سر و شكلى دستورالعمل وار دارد (اين طور بنويسيد، اين طور ننويسيد)، اما مخاطب را دقيقاً به همان جايى مى  رساند كه در جمله اول نوشته ايم. خب، از اين مقدمه مى خواهيم برسيم به اينجا كه هر داستانى، دنياى خودش را بنا مى كند، واقعيت را طورى مى سازد كه داستانش اقتضا مى كند و اگر اين كار را به دقت انجام دهد، نتيجه، داستانى خواهد بود كه مى شود آن را خواند و لذت برد.
به گزارش اداره هواشناسى: فردا اين خورشيد لعنتى...، در ظاهر رمان عجيب و غريبى است. اگر آن را به دست بگيريد و همين طور پشت هم ورق بزنيد، بعيد نيست فكر كنيد با يكى از مغشوش ترين داستان ها روبه رو شده ايد. چرا؟ به اين دليل ساده كه نويسنده علاقه اى به يك روايت به خصوص (يك روايت معمول) نداشته و تصميم گرفته با كنار هم نشاندن اين روايت ها و گاهى به هم ريختن شان، داستانش را بنا كند. داستانى كه به يك معنا، شخصيت اصلى ندارد و حتى «آقاى معصومى» را هم كه حضورش پررنگ تر از ديگران است، نمى توان آدم اصلى داستان ناميد. اين داستانى نيست كه شخصيت ها نقش اصلى اش را بازى كنند. در اين داستان، چيزى كه بيش از همه اهميت دارد، ذهن هاى سرگردانى هستند كه هر لحظه از واقعيت فرار مى كنند. درست موقعى كه بايد ماموريت شان را انجام دهند و جوابى (مثلاً) به آدمى بدهند كه روبه رويشان ايستاده، دارند از چيزى ديگر حرف مى زنند. اما صداى اين حرف زدن آن قدر بلند نيست كه آدم روبه رويى هم بشنود، فقط ما هستيم كه مى شنويم. پس، اگر اغتشاش و به هم ريختگى اى در داستان هست، عمدى است. قرار بوده باشد. قرار نبود يك داستان خطى را بگيريم و برويم جلو. قرار بوده اين خط داستانى را، هرجا كه مى شود،  شكست. وقتى خط داستانى شكسته شد، يعنى مى شود داستانى ديگر را شروع كرد، يعنى مى شود اين داستان را هم يك جا شكست، تا به داستانى ديگر برسيم. با اين همه بايد دوباره به اين شكسته هاى داستان برگرديم.
دوتا نقل قول در داستان هست كه مى تواند براى آنها كه از آن سر درآورند، مهم باشد. در واقع مى تواند كليدى باشد براى آنها تا نظر نويسنده را درباره چگونگى داستان گويى بدانند. اولى در صفحه ۱۳ كتاب آمده: «قصه ها را نبايد ببينى، بايد بسازى و بعد نگاهشان كنى.» و دومى كه در صفحه ۵۸ نوشته شده است: «احمد فكر كرد بنويسد: حقيقت آن چيزى نيست كه تو آن را مى بينى، بلكه چيزى است كه حسش مى كنى.» خب، از تركيب اين دوتا، مى شود به نتيجه اى قابل قبول رسيد و كار خواندن رمان به گزارش اداره هواشناسى، آسان تر مى شود. نيازى به توضيح اين دو جمله نيست، چون معناى واضح و روشنى دارند و اساساً همه داستان، به يك معنا روى همين دو جمله بنا شده است. آدم هاى داستان، حتى وقتى چشم شان باز است، تماشا نمى كنند. واقعيت را خيال مى كنند، چيزى را كه جلوى روى آنها است، به چيزى تبديل مى كنند در ذهن خودشان و مى رسند به اين واقعيت، كه چيزى به نام واقعيت وجود ندارد. هرچه هست، خيال هاى پراكنده اى است كه نمى توان سر و سامانى به آن داد. خيال هايى كه مى روند، تا جاى خود را به خيال هاى تازه ترى بدهند.
به گزارش اداره هواشناسى... يك جور اداى دين هم هست، اداى دين به كتاب هايى محبوب، و از ابتدا تا انتها، چيزى (حتى در حد نام) از آنها پيش روى ما است. از اين منظر، همه اين داستان، شايد روايت شخصى شده همان داستان ها باشد. كسى به ياد مى آورد آن كتاب ها، «واقعاً» درباره چه بوده اند؟ (منظور، داستان شان نيست.) حتى اگر هدف نهايى نويسنده، فقط اداى دين به آن  كتاب ها و روايتى شخصى از آنها باشد، باز هم مى شود كنجكاوى كرد و جوابى براى اين سئوال پيدا كرد كه چه شباهتى بين «آزاده خانم» (رضا براهنى)، «سلاخ خانه شماره پنج» (كورت وونه گات)، «اگر شبى از شب هاى زمستان، مسافرى...» (ايتالو كالوينو)، «كودكى» (ناتالى ساروت) و «ناتور دشت» (جى. دى. سلينجر) هست؟ فكر مى كنيد نتيجه اش چه باشد؟
 
 

روزنامه شرق - 21/2/85

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 8:41  توسط اخراجی  |