تبليغاتX
فردوس


فروپاشي ارزش هاي مقدس :نقدي بر مجموعه "دود مقدس": مجله رودكي

فرهناز عليزاده
 

‏‏ "نقد ادبي فن يا علمي ست كه به مقايسه ، تجزيه،تحليل،شرح و تفسيرآثارادبي مي پردازد " 
                                                                                                                 كادن
كتاب دود مقدس ؛ نوشته ي شيوا مقانلوكه توسط انتشارات ققنوس درسال1385 به بازاركتاب عرضه شده ، دومين مجموعه داستان ازاين نويسنده / مترجم است.كتاب شامل هفت داستان كوتاه است. نويسنده در داستان ها باروايتي مدرن و با نگاهي سنتي به روابط ميان انسانها و باورها يشان و هم چنين به فرو پاشي ارزش هاي مقدس سنتي مي پردازد .ارزش هايي كه بنابر نام كتاب در حال فراموشي و دود شدن است . نامي كه به داستان خاصي  باز نمي گردد ،بلكه فضاي كلي ذهن نويسنده و داستانها را در برمي گيرد.
" واقعا بايد به حال اين شهروفروپاشي ارزش هاي مقدس خانوادگي گريه كرد "  ص58
پنج داستان اين مجموعه واقع گراي مدرن است و دو داستان ديگربن مايه هاي اسطوره اي دارد
( شب شيطان ، آخرين مرد مقاوم ) . ديدگاه چهار داستان راوي اول شخص مي باشد و سه داستان ديگرسوم شخص مفسراست .تقسيم بندي ديدگاه ها بيانگرآن است كه كانون روايت داستان ها دروني ست و نويسنده سعي برآن داشته تابه بيان حالات و احساسات عاطفي و درونيات شخصيت ها بپردازد.
وجود زاويه ديد من راوي زن در سه داستان ( يك دوستي سه نفره ، ماه و پلنگ ، پالتو ) نشان از برجسته بودن نقش زنان در داستان ها مي باشد . شخصيت اصلي و محوري داستان ها زنان هستند و نويسنده گوشه گوشه هايي از آلام آنان را به تصوير كشيده است .زناني كه در تضادبين باورها و سنت هاي قديمي و جامعه مدرن گير كرده اند و به دنبال جايگاه خوددراين جامعه ي مرد سالار مي باشند . زناني كه گرچه خود نيز به مردان ستم مي كنند ( آنا در داستان يك دوستي سه نفره )اما محتاج عشق مردان هستند و گويا سرنوشتشان فقط در پيوند با مردان است كه شكل مي گيرد ( ماه و پلنگ ) 

در داستان اول (يك دوستي سه نفره ) با راوي زني رو به رو هستيم كه با لحني خونسرد و كمي طنز بر عكس اظهار خود كه نمي خواهد ماجرايي را به صورت خطي بيان كند (ص7) به روايت گزارش
گونه اي از زندگي خود و دوستانش (آنا و ناز) مي پردازدواززندگي در اين جامعه ي مدرن مي گويد وبابه ياد آوردن خاطره هاي گسسته ازروابط سرد ميان زن و شوهرهاي امروزي و روابط نه چندان سالم بين انسان هاي مدرن پرده برمي دارد.
" آن روز كه دقيق به خاطرم مانده - كه مي گويم ماجرايي هم نيست ولي به گفتنش مي ارزد. "ص13
 راوي بسيار عادي و خونسرد از خيانت ها مي گويد . خيانت آنا به سينا .
" اول از همه اين را بگويم كه آنا به شوهرش (سينا ) خيانت مي كرد "  ص8
ازخيانت كيان به ناز "آن روزهانازهم بالاخره قبول كرد كه كيان به او خيانت مي كند "
هم چنين از خيانت خود به دوستاني كه به نقل خودش رفيق گلستان و گرمابه شان است .
" اين كه من با سينا دقيقاكي و كجاآشنا شدم...در ميهماني شام ...اول پايم را لگد كردوبعدسيگارم راآتش زد" ص8     " اولين باري كه كيان به من تلفن زد و پيشنهاد كردتنهايي و براي شام دونفره بيرون برويم" ص10
 راوي اززناني مي گويد كه هريك به دنبال خوشبختي اند . آناي مقتدر كه از سينا سير شده ، رهايي را در طلاقمي بيند و آنرا خوشيختي مي داند . نازكه مورد بي مهري كيان قرار گرفته و محتاج عشق و ازدواج با كيان ست ، خوشبختي را در وصال با ديگري كه شبيه كيان ست جستجو مي كند و راوي تنها دم غنيمت مي شمرد و با سيناو كيان به خوش و بش مي پردازد چرا كه معتقد است .
" مردهاي مقتدري كه بي دغدغه ي داشتنشان حتي بودنشان هم غنيمت است " ص10
زناني كه سنت هارا كنار مي گذارند و به دنبال خوشبختي اند و براستي كدام يك خوشبختي ست ؟ طلاق ، ازدواج يا قفط غنيمت شمردن همين لحظات ؟. داستان زندگي امروزي و مدرن را پيش روي خواننده قرارمي دهد. زناني كه در تضاد بين سنت و مدرنيته قرار گرفته اند .

داستان دوم كه باديدگاه من راوي زن روايت مي شود ، داستان زني ست كه برخلاف مخالفت هاي پدر و حتي همكارش عازم نقطه صفر مرزي ست .
"ص11 پدر مي گويد : منطقه جنگي ؟ ديوونه شدي؟روزي نيست كه خبر تر كيدن بمب و نارنجك و عمليات انتحاريشون نياد .   "
زن اما تن به سفر مي دهد چرا كه مي خواهد حالي شان كند كه آمده چيز ها راببيند ؛ چيز هايي را رها كند و اگر نمي آمد افسوس مي خورد ص21. او در يك گرو ه كه شامل زن پرستار،پزشك ، مورخ و...  
در شب راهي سفر مي شود . مورخ در طول سفر به نقل قصه ي عروسي مي پردازد كه بعد از سه مراسم عروسي با پسران خان به وصال نمي رسد . زن در طول سفر در لحظات مختلف عروس را كه نگين سبز درشتي ميان مليله هاي جليقه دارد مي بيند و با او حرف مي زند . به تدريج همزادپنداري و علاقه بين زن و عروس ايجاد مي شود.از طرف ديگر زن به محافظ گروه علاقه مند مي شود . به مردي كه نگران ترين نگاه عالم را داردو چشم هاي عسلي اش مثل كندوي عسلي پر از زنبورا ن وحشي ست ص26 . مرد به دليل ترسيدن زن در كنارش جاي مي گيرد و دستان او را دردست مي فشرد . باپايان رسيدن سفر و اسكان گزيدن گروه در هتل داستان نيز در صحنه اي از راهرو هتل وقتي مرد نگين سبز را در ميان دستهاي زن قرار مي دهد به اتمام مي رسد .
مالكام برادبري مي گويد 
" هر نويسنده هنگام نوشتن بايد دائم روي منطق اعمال و اشخاص و حوادث داستاني اش كار كند  تا باعث باور پذيري كنش هاي شخصيت هاي داستاني اش شود . "
در اين داستان كنش ها ي مرد باور پذير نمي باشد . در يك تيم امدادي ،مرد محافظي كه گويا رئيس گروه محافظين نيز مي باشد چرا بايد تنها به خاطر ترسيدن يكي از گروه خود به شخصه بي هيچ شرمي كنار زن بنشيند ، دستش را توي دست هايش بگيرد و مانند پلنگي در كمين نشسته با آن چشم هاي عسلي زنبور مانندش به زن نگاه كند وبعد به راننده دستور دهد. ص28
 مسلم است كه محافظ گروه حتما كارهاي مهمتري غير از فشردن دست و رهانيدن يك فرد از ترس را بايد داشته باشد .كنش ديگر مرد كه در انتها نگين سبز را در دست زن قرار مي دهد ،نيز باور پذير نمي باشد . مگر نه آنكه نگين متعلق به عروسي ست كه تنها در وهم زن بوده پس چطور يك شي اينگونه جسميت مي يابد. ص32"بر مي گردم و مي دانم اصلا از ديدنش تعجب نكرده ام ....زنيور هايش ارام گر فته اند .... چيزي راكف دستم مي سراند ....مشتم را باز مي كنم . نگين سبز درشتي كف دستم مي لرزد."
 داستان رئال ست نه غير رئال تا بپذيريم كه نگين به دنياي عادي تعلق پيدا مي كند .مگر آن كه آن را به صورت نمادي در نظر بگيريم . به اين معني كه عروس را نمادي از زناني بدانيم كه به وصال نمي رسندو مرد با دادن نگين سبز به زن كه شايد متعلق به خودش بوده بيانگر نرسيدن مرد به زن باشد  . در ان صورت نويسنده مي بايست درقسمتي از متن به اين موضوع اشاره مي كرد .( مثلا بودن نگين در دست مرد در قسمتهايي از داستان )تا باور پذيري اين امر توسط خواننده ممكن مي شد .
صحيح استفاده نكردن از ضماير و ايجازدرآثر نيز باعث خوانش سخت ان شده .به گونه اي كه خواننده بايد دربين سطور به جستجوي آن بپردازد كه كنش را چه كسي انجام داده . عروس يا مرد ؟     
"به راه مي افتيم.اما عروس همراهمان نمي آيد . عقب عقب مي رودبا نگاه خيره اش.شب زفافش كجا خواهد بود ؟
نگاهش همه جارا مي پايد مگر مرا . ديگر به من توجه ندارد ."ص31
در ابتدا سخن راوي با عروس است . اما بدون انكه ضميري بياورد و يا اسمي از مرد بازگو كند، از نگاهي مي گويد كه همه جارا مي پايد بخصوص اورا.كه نشان از نگاه مرد دارد.
"  نهيبي به خودم مي زنم و لبخندي به او . دستم را آهسته بيرون مي كشم.ص28
معلوم نيست به چه كسي لبخند مي زند ؟ و يا دستش راازدست چه كسي بيرون مي آورد .؟با شك  مي توان گفت كه به مرد لبخند مي زند ولي بعددستش را كه تا چندي پيش در دست عروس بوده بيرون مي آورد" دست در دست عروس ميان بوته هاي تنك رود قدم مي زنم ....با زباني كه مي فهمم مي گويد : ....هميشه چشم به راهيم و...."  يا آنكه فقط در وهم پياده شده چرا كه قبل آن دستش در دست مرد است " كمي مكث مي كند واز جايش بلند مي شود ،با لهجه اي غريب و شكسته بسته مي گويد :نترسيد..."  ابهام دركنشگر ها باعث سخت خواني اثر شده .
ماركز   نويسنده ي مشهور آمريكاي لاتين مي گويد
" نوشتن يك جور هيپنو تيسم است . اگر موفقيت آميز باشد ، نويسنده خواننده را هيپنو تيزم كرده است . هر جانويسنده تپق بزند ، خوانده از خواب بيدار مي شود . اگر نثر لنگ بزند خواننده رهايتان مي كند . بايد با پرداختن به جزئيات ظريف ،با تك تك كلمات خواننده را در هيپنوتيزم نگه داشت ."
بهترين داستان اين مجموعه به اعتقاد نگارنده شب شيطان مي باشد .شب شيطان داستاني اسطوره اي ست كه با دو ديدگاه توامان بيان شده . اول شخص مفسر ( ذهن هذيان گوي كاتب ) و راويان ديگر دو فرشته كه به بيان حالات شيطان مي پردازند .شيطان كه مظهر پليدي ست دراين داستان اسير بوسه زن مي شود و گول مي خورد . او به بهشت رانده مي شود چرا كه در يك شب سرد و تاريك به خواسته زن و عشق او جواب مثبت نمي دهد. او در بهشت به دنبال زن و عشق او با پريان سر مي كند تا آنكه متوجه مي شود زن به دليل انكار كردن خدا به دوزخ رانده شده .
داستان با ساخت شكني شيطان راه جديدي را در پيش مي گيرد . شيطان گول نمي زند بلكه گول مي خورد .همانطور كه مي دانيم وقتي سر لوحه داستاني ساخت شكني قرار ميگيرد ، اين شكستن ساختارها مي بايست در تمامي زمينه  (مكان ، زمان و موقعيت داستاني )صورت گيرد در حالي كه در اين داستان شيطان در تاريكي شب ظاهر مي شود و مرد است .در حالي كه  بهتر آن بود كه براي شيطان جنسيتي تعيين نمي كرديم و از فضاي كليشه اي و تكراري شب وتاريكي وسرماكمك نمي گرفتيم.
چند سطر ابتداي داستان كه با جمله بلندي نيز آغاز مي شود ( اين جمله ي بلند درابتداي داستان آخرين مرد مقاوم نيز ديده مي شود )مارا بايك راوي مفسر رو به رو ميكند ، كه با شكستن ساختارها و كليشه ها هماهنگ نيست .
" رگبار ديگر رگ نمي زند روي سنگفرش هاي سخت و سياهي كه يك امشب را به يمن قطرات سنگين زلال و براق به نظر مي آيند "
وجود كلمات خيابان مفلوك ، سياهي شب ، زير نور سكته كرده ؛ سخت وسياه و..... ازنگاهي  تفسيري و جانبداري حكايت مي كند كه همراه است با  نثري رمانتيك، اين امر باروايت ساختار شكني در تضاد قرارمي گيرد .
مشكل ديگر داستان در ديدگاه آن است.  اگر دو فرشته راويان داستان مي بودند(راوياني غير معمول ) 
به دليل شكسته شدن ساختار ها با داستان هماهنگ تر مي بود.راوي داناي كل (راوي همه چيز دان ) در دنياي كنوني ما كه دنياي عدم قطعيت هاست كمتر مورد استفاده قرار مي گيرد .
اشكلوفسكي فرماليسم روس معتقد است براي استفاده ازتمهيدات هنري نويسنده مي تواند به دو كار متوصل شود .1) كند كردن زمان و 2) اشنايي زدايي  . كه اين اشنائي زدايي مي تواند در راوي و ديدگاه صورت گيرد يعني اگر ما از زبان يك راوي نامتعارف ( مثلا يك مرده ) داستان را روايت كنيم آشنايي زدايي انجام داده ايم .
داستان ولگرد پر لاشزرامي توان ازنوع داستان هاي ناگهاني برشمرد .در اين داستان كه باديدگاه سوم شخص (داناي كل)روايت مي شود داستان زني را داريم كه عمدا همراه سگش شب را در پارك مي ماند.داستان با اين جمله " چيزي از حرف هاي بلندگو نمي فهمد . بيشتر نگاه مي كند ، حركات را مي شناسد،....." خواننده را متوجه ذهنيت شخيت اصلي داستان مي كند .شخصيتي كه جنسيت آن براي خواننده مبهم است . مرد يا زن ؟ و آنچه كه در انتها با آن رو به رو مي شود اورابه شوك وامي دارد، نويسنده از ذهنيت يك سگ داستان را بيان كرده !سگي كه به جمعيتي كه در حال عكس گرفتن هستند توجه مي كند .!سگي كه حتي به فواره هاي آب كه مثل تف لاينقطع بيرون مي ريزد، خيره مي شود و با هو هوي غمگين پرنده اي ناپيدا از جا مي پرد و دور ميشود!.ص63 حالات و توصيفاتي كه از ديدگاه سوم شخص محدود به ذهن سگ نقل مي شود به اعتقاد نگارنده به هيچ وجه با ذهنيت و دغدغه هاي يك سگ همخواني ندارد . به نظرمن يك سگ دغدغه هاي مخصوص به خود رادارد ( مثلا يافتن غذا و يا مكان) مانند سگ ولگرد صادق هدايت كه اين داستان تا حالتي به آن پهلو مي زند . دراين داستان دغدغه هاي سگ بسيار انساني نشان داده شده.
در سگ ولگرد هدايت خواننده دليل ولگرد شدن سگ را مي فهمد درحالي كه دراين داستان توجيه منطقي براي گردش تنها سگ در پارك و توجه سگ به پسران پر هياهو وجود ندارد .و اين سوال رابراي خواننده به وجود مي آورد كه اصلا چرا زن بعد از اعلام بسته شدن درهادرپارك مي ماند .؟چرا زن تااين حد عصبي و بي قرار ست ؟ايا داستان بيانگر تنهائي و ملال زن از روزمره گي ست كه به پارك پناه آورده ؟يا از بي جايي و ولگرد بودن اوست ؟ ولي شخصيت اصلي كه سگ است نه زن .
" دوباره بلند مي شود و با چشم بسته زمزمه مي كند. گاهي با خشم روي سنگ تف مي كند . "ص67
واينجاست كه خواننده از خود مي پرسد كاركرد توصيفات رمانتيك از فواره يا عكس گرفتن پسرها چه كار كردي مي توانسته از تنهايي سك داشته باشد .نثر رمانتيكي كه با قسمتهاي شبهه پست مدرنيستي در تضاد است.بخصوص كلمه نرماند دراين جمله " ارامش زن را نرماند "ص64كه بعد آن چنين مي خوانيم "اگر چشمان تيز بين نويسنده اي رو بروي زن نشسته بود و مي خواست با فرهنگ و لغات مكاتب ادبي قرن نوزدهم توصيفش كند .......مي دانيم كه نويسنده ها هميشه در همه چيز اغراق مي كنند .  "ص65
كه بيانگر دخالت نويسنده با لحني طنزاست براستي چه كار كردي مي توانسته در روايت ولگرد بودن سگ كه محور اصلي داستان است ،داشته باشد ؟
در انتها اشاره كوتاهي به داستان يك دوستي زنانه دارم . داستان كه نوع ديگري از داستان اول به شمار مي آيد در واقع همان ماجراست كه اينبار از ديدگاه يك مرد بازگو مي شودبا جهاني داستاني كه خيلي شبيه به داستان اول مي باشد .
گاه داستان هايي از ديدگاه هاي مختلف بيان مي شود . يعني يك رخ داد توسط چند نفر گفته مي شود ( چندصدايي) .دراين نوع داستان ها كه هربار با زاويه ديگر به جهان نگريسته مي شود ، گاه چيزهايي كه براي خواننده نقشي كاملا مثبت را دارامي باشد از نظرگاه ديگر جنبه اي منفي به خود مي گيرد . در حالي كه دراين دو نوع داستان اين عمل انجام نگرفته و تفاوت ديدگاه باعث تفاوت در نگرش و انديشه نگرديده است بلكه درهردوداستان به پوچي روابط انسان ها و سردرگمي شان در جامعه مدرن مي رسيم
به اميد كار هاي بعدي خانم شيوا مقانلو، نويسنده اي تحصيل كرده كه حضوري پيگيرومستمردرعرصه ادبيات دارد.وبه موضوعاتي بكري مانند داستان شب شيطان مي پردازد .كه در نوع خود چشمگير و خواندني مي باشد .  ‏
پانوشت :
نقد ادبي - معرفي مكاتب نقد همراه با تحليل و نقد متون ادبي / دكتر حميد رضا شايگان فر     2)گفتمان نقد/ دكتر حسين پاينده   3)راهنماي نظريه ادبي معاصر /راما سلدون / عباس مخبر   

مجله رودكي30/4/86


روايت زندگي تودرتوي شهري: نگاهي به مجموعه داستان «دود مقدس» 

سجاد صاحبان زند

اگر رمان را محصول پيچيدگي هاي دنياي مدرن و شهري بدانيم، به تبع آن داستان کوتاه نيز روايتگر لحظاتي از اين فرآيند پيچيده و تودرتو خواهد بود. در اين مناسبات همه چيز مي تواند رنگي از نگاه شخصي داشته باشد، چرا که هرکس با نگاه خود به دنياي هزارتووار مي نگرد. اما آنچه که در همه اين نگاه هاي متفاوت يکسان است، روايت نوعي پيچيدگي است که انگار نويسنده را از آن گريزي نيست. او گاه اين پيچيدگي را در فضايي که مي سازد ترسيم مي کند و گاهي روايتش به طور خاص بيانگر اين هزارتوي ناپيداي زندگي شهري و مدرن است. در کنار اين امکانات بياني، زبان و رويکردي که نويسنده به نثر دارد نيز مي تواند محملي براي روايت اين دنياي پيچيده باشد. اگر اينچنين به ماجرا نگاه کنيم شيوا مقانلو در کتاب «دود مقدس» تا حد زيادي موفق است. هرگاه او خود را فارغ از آنچه خواننده مي خواهد، به نثري که روايت مي طلبد وابسته کرده، مي توان جرقه هاي توفيق يک اثر داستاني را به خوبي مشاهده کرد. اين اتفاق را مي توان در دو داستان «دود مقدس» به بررسي پرداخت.

دو داستان «يک دوستي سه نفره» و «يک دوستي زنانه» طرح داستاني يکساني دارند. هر دوي آنها روايت داستاني سه زن است که يکي از آنها نقش محوري دارد. مينو که ايفاکننده اين نقش است، روايتگر خيانت ها، عشق ها، آشنايي ها، حسادت ها و خلاصه هر آن چيزي است که دنياي «ناز» و «آنا» را مي سازد. او کمتر از خود چيزي مي گويد و بيشتر از چيزهايي روايت مي کند که براي دو زن ديگر روي مي دهد يا داده است. نحوه آشنايي اين جمع سه نفره در داستان اول چنين آمده است؛ «من و آنا و ناز هر سه دوست هاي چند ساله ايم، گيرم که دو به دو با هم صميمي تر. نفر دوم اين دو به دويي هم بيشتر منم. نه اينکه اين سال ها جمع سه نفره را نداشتيم؛ اما با اينکه آن دو پيش از آشنايي با من دوست يکديگر بوده اند، اما ظاهراً هر يک جفت مان از محفل دونفره يي که يک پايش من باشم، بيشتر استقبال کرده ايم.»در داستان «يک دوستي زنانه» همين موقعيت، يعني طرح داستاني يک جمع سه نفره زنانه، از نگاه يک راوي سوم شخص روايت شده است که به هيچ وجه به تکامل نگاه اول شخص در داستان اول نيست؛ «ناز و آنا همديگر را به واسطه مينو و از دور مي شناسند. حداکثر دو بار ديداري بين شان دست داده، بار اول در يکي از سانس هاي نمايش فيلم جشنواره فجر سال 81 و بار ديگر در ميهماني آقاي نفيسي، پيشکسوت محترم و مشهوري که صاحب يکي از خوشنام ترين گالري هاي نمايشي تهران است.» مقايسه ميان همين دو نکته مي تواند به شناخت نگاه داستان نويسي مقانلو کمک زيادي کند. او در داستان ، از نگاه اول شخص به ماجرا مي نگرد و با آوردن جملاتي بلند و تودرتو به روايت يک ماجراي پيچيده مي پردازد. راوي که ضلع سوم يک دوستي سه نفره زنانه است، رابطه يي پيچيده نيز با دو مردي دارد که هرکدام به يکي از دو زن ديگر مي رسد؛ «اينکه من با سينا - همسر آنا - دقيقاً و کي آشنا شدم، براي خودم هم حلقه مفقوده يي است که پيداشدنش هم اهميتي ندارد. يا در دفتر مجله «نماي نو» بود که براي نوشتن يک شماره تلفن خودکارش را به من قرض داد، يا در ميهماني شام يکي از نقاشان گالري دار و روبه موت بود که اول پايم را لگد کرد و بعد سيگارم را برايم آتش زد.»اينکه هر کدام از دو زن ديگر چه مي خواهند اهميت چنداني ندارد، مهم نگاهي است که اين روابط پيچيده را با جملاتي به هم پيچيده شرح مي دهد. اين روايت با نگاه اول شخص که به طور قطع مي تواند به جزئياتي بيشتر اشاره کند، ساختاري بهتر مي يابد. اما در قصه «يک دوستي زنانه» که روايتي سوم شخص از ماجرا است، بسياري از جزئيات از دست مي رود و سطح کار به هيچ وجه با قصه اول در يک سطح قرار نمي گيرد.

شرح اين رابطه هاي تودرتو، پيچيده و اغلب ناپايدار، در بقيه داستان ها نيز آمده است. حتي در قصه «آخرين مرد مقاوم» که به ظاهر روايت يک توهم است از ديدار با سرخپوستي دويست ساله در يکي از کوچه پس کوچه هاي پشت بازار تهران نيز مي توان نگاه منتقدانه مقانلو به اجتماع ناپايدار که هر لحظه بايد منتظر حرکتي از سوي ديگران بود، را به خوبي ملاحظه کرد؛ «بايد برگردم، فراموش کنم که فقط ساده لوحي مثل من در دل هر روزمرگي منتظر يک اتفاق مي ماند و بعد هم کل بازي را فراموش کنم.»

مقانلو که در اين داستان به نوعي روايتگر داستاني است از تبار قصه هاي رئاليسم جادويي و حضور مرد سرخپوست نيز با اين مقوله بي مناسبت به نظر نمي رسد، در داستان هاي ديگر خود نيز تجربه گرايي را در داستان نويسي فراموش نکرده است. او در کتاب «دود مقدس» که نقطه مشترک آن را مي توان در نقد اجتماعي اش ديد، تلاش دارد تا در قصه هاي مختلف فرم هاي روايي متناسب با روايت را برگزيند. ساختار قصه در قصه در «ماه و پلنگ»، ساختار به تاخير انداختن معنا در قصه «پالتو»، ساختار سوررئاليستي در قصه «شب شيطان» و در نهايت روايتي تو درتو در قصه «يک دوستي سه نفره» بخشي از اين نگاه مقانلو است.

علاوه بر اينها مي توان نگاه ويژه مقانلو را به زبان از ديگر ويژگي هاي «دود مقدس» به حساب آورد. او که در ترجمه نيز دستي بر آتش دارد، در اين قصه ها اغلب از جمله هايي بلند، با جملاتي معترضه در دل آن بهره مي برد. کارکرد زباني مقانلو را مي توان در فرصتي ديگر به بحث نشست، اما نکته يي که نمي تواند ناگفته بماند، تلاشي است که او براي بسط زبان فارسي به عنوان يک نويسنده مي کند.

روزنامه اعتماد: بخش ادبيات: 18/4/86

روزنامه اعتماد: 18/4/86


در جست وجوي يکپارچگي در متن:يادداشت لادن نيكنام بر مجموعه داستان دود مقدس - روزنامه شرق

لادن نيکنام
 

اين روزها کم نيستند نظريه پردازان و منتقدان داخلي و خارجي که مي گويند بحث فرم و محتوا ديگر قديمي شده است. اصلاً اين جور تقسيم بندي ها نشانه تحجر است. فرم کدام است؟ محتوا چيست؟ چه ربطي دارند اين دو به هم. اما بر اين گمانم شخصاً که پس پشت ذهن بيشتر مخاطبان کار ادبي هنوز هم توجه به اين دو مقوله وجود دارد. ارتباطي که به شکل توافق شده اي هنوز در ناخودآگاه جمعي مخاطبان کارکردي جدي داشته و هر ذهني طرحي از اين دو شکل تقسيم بندي ابتدايي را به شکلي طراحي مي کند. اينکه در بعضي داستان هاي کوتاه يا رمان ها بيشتر ذهني سوي اين نوع تقسيم بندي و ارتباط احتمالي آنها رفته، شايد ناشي از عدم توجه دقيق نويسنده به ارائه متني يکپارچه باشد. متني که عناصر آن در چفت و بستي دقيق در کنار هم به هماهنگي رسند. در اين نوع متن ها سوا شدن فرم داستاني و ارائه آنها از محتوايشان به راحتي اتفاق نمي افتد. حتي اگر توي عادت کرده به اين نوع تقسيم بندي هم تلاشي براي بررسي آن از اين منظر کني، گويي آب در هاون کوفته اي. هرگاه يکي از اين دو مقوله به شانه آن ديگري سنگيني کند، احتمالاً نويسنده به همگني متن توجه نداشته است. از اين منظر مجموعه داستان «دود مقدس» نوشته «شيوا مقانلو» درخطر جدا شدن اين دو مقوله از يکديگر است. در بيشتر داستان ها نويسنده طرحي جاه طلبانه در ذهن داشته است که در عمل يا در اجرا، يا ارائه ناتوان از آن مانده است. البته هستند داستان هايي نظير «شب شيطان» يا «ماه و پلنگ» که تا حدي از اين ورطه رهيده اند. فضاي داستان شب شيطان از تخيلي ناب برخوردار است و به نوعي مي تواند پارودي «شب هاي روشن» هم تلقي شود. اما نقش شيطان به عنوان عامل نابودگر که به طريقي تداعي کننده فرشته مرگ است مضاف بر متن به شمار مي رود. حس عاطفي هم که در پشت رابطه زن و شيطان ساخته شده است موقعيت بديعي را فراهم کرده است. اما از جايي که فرشته ها به طور ناگهاني وارد خط روايت مي شوند سطح واقعي داستان را با شکستي نه چندان لازم مواجه مي کنند. با اين وجود انديشه داستان و نوع ارائه آن که متکي بر زباني درخور است به همراهي خواننده با داستان منتج مي شود.

در داستان «ماه و پلنگ» هم اشاره هاي ضمني به عدم حضور زن در تاريخ و افسانه هاي شرقي که از زبان مورخ بيان مي شود، نقطه تکان دهنده بستر روايي را مي سازد. فضاي چندلايه در روايت داستان «ماه و پلنگ» مناسبت بسياري دارد با طرح اصلي داستان. همه چيز گويي در حوزه اي ميان وهم و واقعيت شکل مي گيرد. ارجاعات گاه به شدت مابه ازاي بيروني دارند و گاه به طريقي غريب ريشه در ذهن. راوي اول شخص اين داستان هم به زيرساخت هاي اين فضاي چند لايه بسيار کمک مي کند. او گاهي هشيار است و جزئيات صحنه را به دقت توصيف و تصوير مي کند و پاره اي از مواقع چنان ذهني از امر پيش پا افتاده اي حرف مي زند که مي تواني از خود بپرسي که پس تکليف آن چه به ظرافت برساخته شده بود، چيست؟

اين داستان با دغدغه به نقد کشيدن تاريخي بيان مي شود که متعلق به گذشته نيست. تاريخ به معناي زمان حال در هر موقعيتي قابل مشاهده است.

اما در ديگر داستان هاي مجموعه «دود مقدس»، جدا شدن محتواي داستاني از فرم ساختاري آنها به خوبي ديده مي شود. مثلاً داستاني مانند «يک دوستي سه نفره» با تمرکز روي روابط انساني مدرن هسته اصلي اش شکل گرفته است. اما اين تمرکز، دقيق نيست. راوي در کنار آنا و ناز تعريف مي شود. نقل مي شود اما باورپذير و ملموس نمي شود. شخصيت او درست است که در جهان بيرون از جهان داستاني هم قابل ارجاع است و هم فراوان اما در عرصه واقعيت روايي آن اتفاقي را که از او انتظار داريم مشاهده نمي کنيم. طبيعتاً اتفاق نه به معناي حادثه داستاني اما او يا يکي از شخصيت ها لااقل مي بايست به سطح تحولي خود به شکلي باورپذير نزديک شوند. چرا اين اتفاق نمي افتد؟ دليل اش نوع روايت راوي اول شخص است. راوي پرگو اما کم حرف. به چه معنا؟ به اين معني که او از چيزهايي مي گويد که ما مي دانيم و چيزهايي را نمي گويد که ما نمي دانيم. اگر او از آنا و ناز تصوير يا توصيف هايي اثرگذار با تکيه بر جزئياتي هوشمندانه ارائه مي داد حالا هر سه نفر بسي بهتر و بيشتر در ذهن مان مانده بودند يا در داستان پاياني مجموعه به نام «آخرين مرد مقاوم»، نويسنده مي خواسته حرکت در زمان را به شکلي داستاني با خلق شخصيت عجيب و غريب «پرساکن» برايمان بسازد. اين حرکت تا حدي به مدد نوع روايت راوي اول شخص درآمده است - هرچند نوع نگاه راوي و جنس نگاهش به شدت تداعي کننده راوي «ماه و پلنگ» است - ولي اگر روي چگونگي ارتباط راوي و پرساکن و مسير نويسنده بيشتر مانور مي داد، طرح داستان به شکلي موفق تر از دل ديالوگ ها و فضاي وهم آلود کافي شاپ، سر بر مي کشيد. اگر نويسنده در اين داستان روي وهم ذهني راوي و فضاي بيروني تاکيد مي کرد هم به نزديک شدن اين اثر به يکي از ژانرهاي موردنظر نويسنده، کمک فراواني شده بود.

در مجموع ايده هاي شکل گيري «دود مقدس» خبر از نويسنده اي مي دهد که قرار است به شکلي جاه طلبانه خود را در عرصه داستان به ثبت برساند. حسي که قاعدتاً بايد با ما باقي بماند تا کتاب بعدي. متن هايي که طبيعت شان يکدست است، هرچند فضاي روايي شان چند لايه است.
روزنامه شرق: فرهنگ و انديشه: كتاب 3/4/86

رزونامه شرق - 3/4/86

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 16:7  توسط اخراجی  |