تبليغاتX
فردوس


 

محوريت داستانهاي « دود مقدس » مساله زنان است: نشست كانون ادبيات ايران


 مجموعه داستان « دود مقدس » نوشته شيوا مقانلو روز دوشنبه چهارم تيرماه در يک صد و نودمين نشست هفته کانون ادبيات ايران با حضور نويسنده اثر و منتقدان حسن اصغري و جواد جزيني نقد و ... بررسي شد.
در ابتداي اين نشست شيوا مقانلو يکي از داستان هاي مجموعه اش ـ يک دوستي سه نفره ـ را خواند و سپس حسن اصغري در متني که نوشته بود داستان شب شيطان را نقد کرد. اصغري در نقد خود عنوان کرد:
لحن راوي ساده است و داستانهاي اين مجموعه عمدتاً حرف بزرگي ندارند و ما نيز دنبال حرفهاي بزرگ نيستيم اين داستانها گوشه اي از زنذگي جوانان امروز را روايت مي کند...
سپس حسن اصغري در متني که نوشته بود داستان شب شيطان را نقد کرد. اصغري در نقد خود عنوان کرد:
لحن راوي ساده است و داستانهاي اين مجموعه عمدتاً حرف بزرگي ندارند و ما نيز دنبال حرفهاي بزرگ نيستيم اين داستانها گوشه اي از زنذگي جوانان امروز را روايت مي کند.
در ابتداي اين نشست شيوا مقانلو يکي از داستان هاي مجموعه اش ـ يک دوستي سه نفره ـ را خواند و سپس حسن اصغري در متني که نوشته بود داستان شب شيطان را نقد کرد.
اصغري در نقد خود عنوان کرد: لحن راوي ساده است و داستانهاي اين مجموعه عمدتاً حرف بزرگي ندارند و ما نيز دنبال حرفهاي بزرگ نيستيم اين داستانها گوشه اي از زنذگي جوانان امروز را روايت مي کند.
اين منتقد درباره داستان شب شيطان افزود : آنچه باعث علاقه من به اين داستان شد انديشه ژرف آن بود. فضا سازي داستان نمادين است. شب نماد تاريکي و شر است و باران نماد اندوه و اشک و غم است. اين داستان تقابل دو عرصه خير و شر است.
وي گفت : زنان اين ميدان آکنده از تاريکي و آلوده گناه هستند. زندگي شيطان با زن دراسطوره کهن ما به وقوع پيوسته است اما اينجا نقش ها دگرگون شده است. شيطان نقش فريب دهنده را ندارد و خود فريب مي خورد. ساختار اين داستان به قصه هاي کهن و عرفاني ما شباهت دارد و شيوه روايت نقال گونه است اما نوع گفتار روزگارما را منعکس مي کند.
اصغري گفت : به يک نکته ديگر هم بايد اشاره کنم و آن آغاز بندي توضيحي داستان است. راوي همه چيز را با بيان داناي مطلق شرج مي دهد و باعث مي شود خواننده مجال انديشه نيابد و اين به خواننده امکان دخالت در روايت و خلق تخيل را نمي دهد.
در ادامه اين نشست، جواد جزيني در نقد مجموعه داستان دود مقدس با اشاره به تقابل اسطوره ها و نشانه شناسي و دغدغه هاي فرمي نويسنده گفت : نقش و کارکرد زبان در اين اثر نسبت به کتاب هاي گذشته نويسنده منطقي و پحته تر شده و نثر و زبان در خدمت داستان پردازي قرار گرفته است.
جزيني گفت: اين مجموعه داستان از چند جهت متفاوت است يکي اينکه بر خلاف بسياري از مجموعه داستان ها که نام يکي از داستان ها نام و عنوان مجموعه مي شود دود مقدس نام هيچ داستاني نيست و تنها با توجه به متن و محتواي داستان ها مي توان از دود مقدس به ارزش هاي مقدس خانوادگي که از بين مي رود تعبير کرد.
وي افزود: محوريت داستان هاي اين مجموعه مساله زنان است. بر خلاف بسياري از داستانهايي که زنان درباره زنان مي نويسند و مردان دشمنان تاريخي زنان هستند دراين داستان ها، هم مرد به زن ظلم مي کند و هم زن به زن ظلم مي کند. زن هايي که در اين داستانها مي بينيم آمالشان تصاحب مردان است و رقيبانشان زنان اند. همه خيانت کارند اما درديالوگها به دوستي ها و علاقه ها اشاره مي شود و راوي با آرامش خيانت را روايت مي کند. زن ها از زنجي که در اين دوران مي برند راضي اند و احساس بدي ندارند و پارادوکس دوستي هاي پر خيانت در اين مجموعه ديده مي شود.
درادامه محمد را گودرزي درباره مجموعه دود مقدس گفت : نگرش زنانه بر کل داستان حاکم است. چون داستان ها در پي دادن حکم کلي نيستند و نمي خواهند گزاره سياسي، فلسفي بيان کنند بلکه مي خواهند حالتهاي روحي و جسمي راوي و حساسيت هاي او را نشان دهند. اغلب داستان ها بيان زندگي تجربي زن در جامعه اي مرد سالار است. زني که مي خواهد زنانه ببيند و زنانه زندگي کند.
شيوا مقانلو نويسنده مجموعه داستان دود مقدس فوق ليسانس سينما دارد. او به جز اين کتاب چندين مجموعه داستان ترجمه کرده که مي توان به زن تسخير شده، زندگي شهري نوشته هايي از دونالد بارتلمي اشاره کرد. همچنين او مجموعه داستان کتاب هول را در سال 83  منتشر کرد.

 
 سايت كانون ادبيات ايران
 

 

سايت كانون ادبيات ايران


چه كسي به اسب‌ها شليك مي‌كند: نقد و گفتگو درباره كتاب «بيمار مقيم»-روزنامه اعتماد



لادن نيكنام
 

كسي نمي‌داند چه مي‌شود كه سواران اسب‌ها با آن‌ها به پيوندي دروني و عميق مي‌رسند. انگار كه اسب تكه‌يي باشد از تن‌شان، جگرشان كه وقتي درد مي‌كشد بايد آن را خلاص كرد از بند زندگي. كسي نمي‌داند در چشم‌هاي نيمه‌باز يك اسب زخمي چه حسي موج مي‌زند كه صاحبش ترجيح مي‌دهد او را به اين شكل نبيند و شايد از اساس باور نكند كه نماد قدرت و صلابت به زير افتاده است. و لابد چه دردي مي‌كشد آن سواري كه رضايت مي‌دهد اسبش را بكشند گويي كه تكه‌يي از درونش را از دست داده است. تكه‌يي كه در آن خاطرات شيرين سواري هنوز جنبشي لذت‌بخش دارد. اما در نهايت سوار يا صاحب اسب دلش خوش است به آسودگي تني كه نجيبانه داشت درد مي‌كشيد و حالا نمي‌كشد. و بر همين سياق بسيارند كساني كه طاقت ديدن رنج آدمي را ندارند. عزيزي كه تا ديروز سرحال و قبراق به محيط پيرامونش رنگ تازه‌يي مي‌داده حالا افتاده است در بستر بيماري مهلكي كه برخاستن از آن محال است. چه كسي مي‌تواند تاب آورد آن لحظه‌هاي كشدار و پرالتهاب احتضار را؟ بر زبان راندن آن همه دروغ را به بيماري كه مي‌داند سرانجامش چيست. چه خوب بود اگر آدمي هم در اين دم و بازدم‌هاي واپسين اسبي بود زبان‌بسته كه به زبان بي‌زباني با چشم‌هايي سخنگو از همراهش مي‌خواست كه آخرين قدم را براي او بردارد.
جانمايه اصلي داستان «بيمار مقيم» را دغدغه مرگ و زندگي مي‌سازد. مرگي خود خواسته يا خود ساخته. مرگي كه مي‌تواند از سوي كساني طلب شود كه مي‌دانند با پايان خط فاصله‌يي ندارند. و يا مرگي كه راوي پيشقدم شده و به آن‌ها چون هديه‌يي گرانقدر پيشكش مي‌كند. حسين سليماني نويسنده اين اثر دنياي دروني مردي را مي‌سازد كه با پرسش‌هاي هستي‌شناسانه زنداني سلولي است انفرادي. او ساعت‌ها فرصت دارد كه از خودش و از ما بپرسد، زندگي تا كجا ارزش جنگيدن دارد؟ و بدون شك خالق اين روايت در هنگام خلق به اين لايه‌هاي دروني به شكلي ناخوداگاه انديشيده و زمينه‌هاي مناسبي را هم از قضا براي طرح اين سوال‌ها فراهم كرده است.
پر بيراه نيست اگر فكر كنيم راوي بيمار مقيم آدم‌هاي دور و برش  را به شكل اسب‌هايي مي‌بيند كه هم به شدت دوستشان دارد و هم مي‌خواهد در زمان مناسب اگر لازم شد داوطلبانه به كام مرگ بفرستدشان. او هرگز نسبت به آنچه در اطرافش مي‌گذرد نمي‌تواند بي‌تفاوت باشد و اتفاقاً آنچه داستان را پر كشش جلو مي‌برد همين موضع‌گيري‌هاي متنوع و گاه متناقض راوي است. تضاد پايه و اساس شخصيت او را مي‌سازد و پرگويي‌هايش در بيشتر مواقع به جاي آن كه كليدي براي گشودن دري به سوي درون راوي به دست دهد اسباب گمراهي مي‌شود. در واقع ما از اين راوي بسيار مي‌دانيم و هيچ نمي‌دانيم. نوع روايت اين داستان به گونه‌يي است كه به شكلي طبيعي از همان سطرهاي اول اجازه ورود خواننده را به متن مي‌دهد. البته فراموش نكنيد كه خود موقعيت راوي به عنوان زنداني محكوم به اعدام فرصت خوبي مي‌دهد براي قضاوت، پيشداوري و مداخله در نگاه راوي به جهان و آدم‌هاش:  «وقتي حكم اعدام بهم دادند، همه انتظار داشتند كاري بكنم. چه كار مي‌توانستم بكنم، جز اين كه بگويم از كاري كه كرده‌ام پشيمانم. ولي من كه همين طور الكي آدم نكشته بودم كه يكهو پشيمان شوم. تازه پشيمان بشوم كه چي؟ پس تكليف آنهايي كه كشته بودم چي مي‌شد؟! چه كسي مي‌توانست آن‌ها را دوباره زنده كند؟! بيشتر از همه وكيلم خودش را به زمين و آسمان مي‌زد. آن قدر زخم و زيلي شده بود كه دلم به حالش مي‌سوخت. نمي‌توانم درك كنم چرا اين همه اصرار داشته و دارد تا كمكم كند؛ آن هم وقتي كه مي‌دانم قاتلم و اگر پايش بيفتد مي‌توانم دخل خود او را هم بياورم...» (ص 8)
منصف اگر باشيم نقطه نظر راوي و نوع ارائه داستاني آن و نيز لحن بلاتكليف او در بيان ذهنياتش ما را وادار به حدس و گمانه‌زني در ارتباط با انگيزه قتل‌ها مي‌كند. ما دلمان مي‌خواهد باور كنيم كه او عمداً و از سر عناد مرتكب قتل نشده است. هر چند خودش آن را به شكلي عمدي مطرح مي‌كند. اما نوع نگاه او هر چه در داستان جلوتر مي‌رويم به گونه‌يي است كه مي‌توانيم پيش خود فكر كنيم او از سر اضطرار، به انجام قتل مبادرت ورزيده نه از سر پليدي. مثلاً وقتي او از خودش مي‌پرسد تكليف آنهايي كه كشته بودم چه مي‌شود اگر حتي من احساس پشيماني كنم يعني نمي‌تواند خودش را ببخشد و در لايه‌يي پنهاني‌تر او حتي آن‌هايي را كه كشته است دوست مي‌داشته و حالا به فكر خون هدر شده‌شان است. او هنگام به ياد آوردن حرف‌هاي پدر (كه بعدتر مي‌فهميم ناپدري‌اش بوده و او هنوز نمي‌داند پدر واقعي‌اش كيست) از او به شكلي ستايش‌آميز ياد مي‌كند. يا حتي در مورد مقتول ديگر يعني معلم تاريخ كه از قضا رابطه دوستي با پدر راوي هم داشته است. فقط در مورد مقتول سوم است كه ما در راوي نوعي انزجار را شاهديم يا حتي نوعي ترحم را. به نظر مي‌رسد او از ضعف و استيصال جوان شهرستاني عذاب مي‌كشيده و مي‌خواسته صرفاً براي اين‌كه او را در اين حال نبيند، خلاصش كند.
شايد بتوان يكي ديگر از دلايلي را كه در شبكه علت و معلولي داستان، به ما در درك انگيزه قتل كمك مي‌كند، مساله شغل راوي دانست. همين كه راوي با پس‌زمينه‌هاي نه چندان دلچسب خانوادگي تن مي‌دهد به پرستاري كردن از بيماران سرطاني و از اين راه ارتزاق مي‌كند، براي خسته شدن، كلافه شدن و نهايتاً قاتل شدن كافي است. مگر ظرفيت‌هاي آدمي تا كجا مي‌تواند انباشته شود و بازتابي بيروني نواشته باشد. اما طراحي چنين موقعيت هوشمندانه‌يي و خلق كاراكتري از نوع جنايت و مكافاتي و نشان دادن جبرها و اختيارهاش بي‌شك كار ساده‌يي نيست. واضح است كه اساساً آنچه كتاب «بيمار مقيم» را به اثري خواندني تبديل مي‌كند ايده آن است. ايده‌يي كه شايد به ذهن خيلي‌ها خطور كند اما طراحي شبكه علي مورد قبول در اين ژانر داستاني كار ساده‌يي نيست. به خصوص كه راوي اين داستان دغدغه‌هاي فلسفي را پس‌زمينه افكار خود باز مي‌نمايد. خود نويسنده در باب چگونگي شكل گرفتن هسته اصلي كتاب چنين مي‌گويد: «مادربزرگي داشتم كه نود سال عمر كرد. زني بود مؤمن. يك عمر نماز خوانده بود و بسيار هم زن تميزي بود. در اواخر عمرش فراموشي پيدا كرد. كنترل ادرارش را از دست داده بود. من شاهد اضمحلال قدرت‌هاي او بودم. بارها از خودم مي‌پرسيدم، اگر او را از بين ببرم راحت‌تر نخواهد بود. اصلاً آيا مجازم كه در كار خدا دخل و تصرف كنم. البته اعتراف مي‌كنم كه به موضوع قتل و جنايت علاقه دارم. به نظر من جنايت يكي از وجوه بارز زمان ماست. انسان معاصر خودش را، شخصيت‌اش را به اين شكل مي‌خواهد بروز دهد. در رمان بعدي‌ام هم شخصيتي دارم كه نقاش مدرن است. او زنان روسپي را مي‌كشد. قاتل زنجيره‌يي است. پرتره اين زنه‌ها را مي‌كشد و بعد در قهوه آن‌ها زهري مي‌ريزد و آن‌ها را از بين مي‌برد. اين كار پارودي بوف كور و جنايت و مكافات است.»
راوي «بيمار مقيم» در نه فصل مي‌خواهد زندگي‌اش را براي ما بازسازي كند. زندگي‌يي كه بر اساس نوع نگاهش به پديده‌ها براي ما ساخته شود. نگاهي فيلسوفانه، طناز، شكاك و گاه شاعرانه كه با زباني الكن و منطقي پارادوكسيكال ساخته مي‌شود. او يك جا از زنان به گونه‌يي حرف مي‌زند كه پيش خود فكر مي‌كنيم، نگاهش به جنس مخالف نگاهي است مبتني بر درك صحيح و عاقلانه و در جايي ديگر به نظر مي‌رسد زنان را اسباب بدبختي خود مي‌داند. «زن‌ها موجودات دوست داشتني هستند. بايد دوستشان داشت. دست كم نيمي از مردم دنيا، زن هستند، اگر زن‌ها نباشند خيلي از خانه‌ها از تنهايي دق مي‌كنند. اوقات زن كه تلخ باشد، دنيا طوري گه مرغي مي‌شود كه نگو...» (ص 26)
اما در جايي ديگر هم همين راوي مي‌گويد: «كدام سگي بود كه مي‌گفت، زن شب است. من مي‌گويم زن هم شب است و هم روز. اگر ما مردها روزها در خانه بند نمي‌شويم به اين خاطر است كه از دست زن‌هايمان فرار مي‌كنيم والا من خودم مرد هستم، ما مردها همش دوست داريم توي خونه پلاس باشيم.»
راوي همچنين در هنگام روايت از روابط سرد خانوادگي‌اش چيزهايي مي‌گويد ناقص و نصفه نيمه. ما مي‌فهميم كه او غالب ايده‌هاي زندگي‌اش را از پدر يا همان ناپدري وام گرفته است. ناپدري كه بيش‌تر شب‌ها مست به خانه مي‌آمده و مادر را وادار مي‌كرده كه انگشت‌اش را در حلق او فرو كند جوري كه استفراغ كرده و حالش بهتر شود. جالب اينجاست وقتي كه مادر پرده از راز زندگي او برمي‌دارد و به او مي‌گويد كه اين مرد پدر واقعي‌اش نيست، هيچ نشاني هم از پدر راوي به او نمي‌دهد مي‌گويد كه هميشه در خيابان به چهره مردها نگاه مي‌كند بلكه ردي آشنا پيدا كند. هر چند كه باز در جايي ديگر به خود مي‌گويد چه فرقي مي‌كند اگر اين مرد را پيدا كند. در سرنوشت او كه تفاوتي حاصل نمي‌شود. در حقيقت يكي از پايه‌هاي فكر راوي را نوعي اعتقاد به قضا و قدر مي‌سازد. او در بيشتر لحظه‌ها هويت انسان معاصر را به واسطه مرگ تبيين مي‌كند. مرگي قطعي كه زندگي به واسطه آن معنا و مفهوم خود را يافته و مي‌توان به آن شكل امر ارزشي نگريست. ارزشي كه از نگاه راوي به شدت متغير است و تابع پيش‌زمينه‌هاي فرهنگي، قومي و جغرافيايي. ما هنگامي كه با نظريات راوي در اين باب مواجه مي‌شويم، مي‌توانيم از خود بپرسيم كه واقعاً شرايط وقوع جرم تا چه حد مي‌تواند در تعيين حكم نهايي او اثر گذار باشد. راوي يا قاتلي كه محروم از مهر پدر و مادر تنها دلخوش به رابطه‌يي دوستانه با جمشيد و خواهري خردسال بوده و بعدتر هم مشغول يا مجبور به كار پرستاري از بيماران سرطاني مي‌شود، آيا واقعاً مقصر است؟ مجرم است و بايد اعدام شود وقتي پايگاه عاطفي مناسبي نداشته و چه بسا حتي در لحظه وقوع جرم حالتي عادي نداشته است. شايد حتي در اين‌جا بتوان به طرح سوالي جدي‌تر فكر كرد، «راوي افسرده‌يي كه همه او را ديوانه خطاب يا قلمداد مي‌كنند، مي‌تواند مجرم باشد؟»
نويسنده «بيمار مقيم» در شخصيت‌پردازي راوي بسيار دقيق عمل كرده است. چرا كه از يك سو او را فردي با دغدغه‌هاي فلسفي و نگاهي شكاك معرفي كرده و از سوي ديگر آرام آرام ما را با حقيقت روان‌نژند اين شخص مواجه مي‌كند. به نظر مي‌رسد راوي از همان ابتداي نوجواني به دليل مرگ خواهر و مادرش از بيماري افسردگي رنج مي‌برده است و هر چه جلوتر آمده است نگاه سياه پدر به پررنگ‌تر شدن اين فضاي ذهني كمك كرده است. پدري كه بي‌توجه به او فقط به خودش و مسائل ذهني‌اش مشغول است. اما از هر چيزي هم نطق‌هايي آتشين از باب هستي و آدم‌هايش كرده و راوي را در باتلاق افكار خود به زيبايي غرق مي‌كند. راوي كه در پانزده، شانزده سالگي هنگامي كه با جمشيد دوست بوده و با هم بيرون مي‌روند به انسان‌ها نگاه مهرآميزي دارد وقتي برايمان از معصوميت آن دختر بچه‌سال مي‌گويد و مهري كه ناخودآگاه به شكل دادن پول توجيبي به او بروز كرده است. شايد او در دوران به قول خودش جهالت به پاكي و معصومانه زيستن باور داشته كه در مقابل دوست صميمي‌اش ايستاده و پول بنزين ماشين را مي‌دهد به آن دختر و از اين دست مهرباني‌ها نمونه‌ها بسيارند در كودكي و نوجواني راوي در روزگاري كه با جمشيد در خيابان‌ها پرسه مي‌زده و شايد دور بوده است از پدري كه با تلخ‌انديشي جهان را به كام او بعدها تلخ مي‌كند. اينكه راوي با مادرش چه رابطه‌يي داشته چندان مشخص نيست اما به نظر مي‌رسد چندان هم اين رابطه درخشان نبوده كه راوي  بيشتر از پدر مي‌گويد و تاثيري كه از حرف‌هاي او گرفته، وقتي مي‌گويد: «خوشبختي كه زوركي نمي‌شود. من هيچ وقت احساس خوشبختي نكرده‌ام. حتي گاهي وقت‌ها خيال كرده‌ام، آدم خوشبختي هستم، ديگران بهم حالي كرده‌اند كه احساسم اشتباه بوده است. پدر مي‌گفت: از هر كسي كه بپرسي، مي‌خواهد خوشبخت شود. ولي تو تاحالا آدم خوشبخت توي دنيا ديده‌يي؟ آدم‌ها فقط بلدند حرف مفت بزنند. پاي عمل كه مي‌آيد همه جر مي‌زنند.» (ص 20)
اما حلقه مفقوده‌يي كه به ساخت اثر لطمه‌يي جدي به زعم نگارنده وارد مي‌كند اتفاقاً همين ساخته نشدن شبكه روابط داخل داستان است. شايد در نگاه نخست پذيرفتني باشد كه اين راوي به دليل بيماري روحي‌اش نتواند همه چيز را از گذشته‌اش به ياد آورده و به دقت نقل و بازسازي كند. اما واقعاً نوع روابط خانوادگي‌اش به‌زحمت در برابر ديدگان خواننده جاي مي‌گيرد. ما هرگز نمي‌توانيم به درستي متوجه شويم كه دليل سردي اين روابط در كجاست و چرا و چگونه مادر راوي حاضر نيست هويت پدر واقعي فرزندش را براي او فاش كند. آيا خواهر راوي هم از همين موضوع رنج مي‌برد؟ آيا ناپدري راوي، پدر خواهرش هست؟ چرا رابطه پدر و مادر راوي با هم رو به نابودي رفته است؟ چه شده است كه مادر راوي تن به زندگي با مردي چنين تلخ‌انديش داده است؟ حسين سليماني در اين ارتباط معتقد است: «راوي در سلول خود مي‌خواهد زندگي‌اش را روايت كند. مي‌خواهد زندگي‌اش را انسجام ببخشد. داستان اساساً تعريف مشخصي ندارد. داستان كمك مي‌كند ما دركي از گذشته راوي داشته باشيم. داستان قرار نيست زندگي او را شفاف كند. داستان اين زندگي را كدر مي‌كند. فرماليست‌ها مي‌گويند، بندرنشينان صداي دريا رانمي‌شنوند. ما بارها از يك خيابان عبور مي‌كنيم ولي آن را نمي‌بينيم. اما اگر چاله‌يي در آن باشد كه پاي‌مان در آن فرو رود به ناگاه خيابان را مي‌بينيم. زندگي بايد همين جوري به واسطه داستان ملموس شود. ساختار داستان اين جوري است كه مي‌خواهد بعضي چيزها را براي ما تعريف كند. داستان تمام قطعه‌هاي پازل را به ما نمي‌دهد. خواننده بايد با خيال خودش تكه‌هاي مفقوده را پيدا كند.» اين تكه‌هاي گم‌شده از زندگي راوي البته بسيارند. مثلاً ما از رابطه معلم تاريخ و جوان شهرستاني كه هر دو به نظر مي‌آيد سرطان دارند چيزي نمي‌دانيم. دو نفري كه راوي آن‌ها را كشته و از نظر خودش اسباب راحتي آن‌ها را فراهم كرده است. حتي رابطه اين دو نفر و نوع دوستي آن‌ها با پدر راوي هم مشخص نيست. چرا و چطور پدر راوي كه به نظر فرد عامي مي‌آيد با معلم تاريخ كه نگاهي فرهيخته 
دارد دوست شده است و در اين ميانه موقعيت جوان شهرستاني در اين رابطه چيست. آن‌ها بر اساس چه منطقي با يكديگر در ارتباطند. نويسنده در قبال تمام اين سوالات ما را با فضايي سپيد روبه‌رو مي‌كند. فضايي كه بايد، تاكيد مي‌كنم، بايد، خودمان براي آن دليلي بتراشيم. بي آن كه اين دليل بتواند توجيهي را براي شبكه روابط انساني اثر مهيا كند.
از ديگر بخش‌هاي جذاب كتاب آشنايي راوي با شخصيت خانم دكتري است به نام فريبا محمدي. شخصيتي جذاب در موقعيت تاريك و سياه سلول راوي. جايي كه او فقط مي‌تواند در آن خيالبافي و فلسفه‌بافي كند، فلسفه‌يي سياه و پوچ كه دائماً به واسطه خودش هم نقص مي‌شود. در چنين موقعيتي فريبا محمدي شبيه تكه‌يي رنگين‌كمان افتاده بر سر راوي مي‌تواند متصور شود. تكه‌يي كه مي‌تواند به حيات ذهني او رنگي از عينيت داده و ما را هم به پاگردي دلنشين و موجه براي روايت وارد مي‌كند. پاگردي كه مي‌توان در آن لختي نشست، نفسي تازه كرد و دوباره به فرجام تلخ راوي فكر كرد كه حتي حالا هم در چنين شرايطي نمي‌خواهد يا شايد هم نمي‌تواند از اين حضور دل‌انگيز محظوظ شود. راوي در اين موقعيت شايد يكي از زيباترين انواع رفتار متضاد را از خود نشان مي‌دهد. رفتاري كه نوع خفيف‌تر آن را در ارتباط با وكيلش هم شاهد بوده‌ايم. او با دست پس مي‌زند و با پا پيش مي‌كشد. نه مي‌خواهد نسبت به اين موقعيت خود را رها كرده و لذت حضور زني زيبا را در زندان تجربه كند، نه مي‌خواهد به او دل ببندد. چون فريبا محمدي تنها و شايد آخرين اميد راوي باشد نسبت به زندگي. او دكتري است كه مي‌خواهد جنون راوي را به اثبات رسانده و حكم اعدامش را به حبس ابد تبديل كند. اما راوي حاضر نيست در مقابل او آن سد نفوذناپذيري شخصيتش را بشكند. شايد هم اين سد چنان محكم ساخته شده است كه او نمي‌تواند بشكندش. سدي به نام بيماري. عدم توانايي درك موقعيت. فريبا محمدي وقتي براي او شبيه معجزه‌يي نازل مي‌شود كه ديگر حكم نوشدارو بعد 
از مرگ سهراب را دارد. شايد هم از نظر راوي حبس ابد حكمي است به مراتب طاقت فرساتر، مرگ‌آورتر از اعدام. ديالوگ‌هايي كه بين فريبا محمدي و راوي در اين بخش رد و بدل مي‌شود به خوبي در توصيف وضعيت ارتباطي آن‌ها مؤثر بوده و شرايط فكري‌شان را نشان مي‌دهد:
«گفتم: «تو اين چهارديواري فرق زيادي با جنازه ندارم!»
گفت: «جنازه بودن يا نبودنت به خودت مربوط است نه به من. كاري كه من مي‌توانم بكنم تشكيل دادن پرونده پزشكي براي تو است.»
گفتم: «لابد مي‌خواهي ثابت كني من ديوانه‌ام...»
گفت: «مگر نيستي. هيچ آدم عاقلي به جنايت دست نمي‌زند.»
گفتم: «ولي آن‌ها داشتند مي‌مردند. با آن وضعي كه داشتند، زنده بودنشان چه لزومي داشت؟» (ص 61)
حسين سليماني خود در ارتباط با حضور فريبا محمدي چنين مي‌گويد: «خب او نمادي است از نجات بخشي. به درد هيچ كس نمي‌خورد. خودش هيچ رسالتي براي خودش قائل نيست. آدم مهمي نيست چون نقشي در زندگي راوي ندارد.» اما آنچه به روايت يكدست نويسنده لطمه مي‌زند زبان پراشكال اوست. زباني كه به كليت كار آسيب زده است. جمله‌هايي مانند «سختش مي‌آمد» يا «دك و پوزم را برانداز مي‌كردند» يا «با خيال راحت توهم ببافد» يا «براي زن‌هايي كه شيرشان مثل يك چاه در وسط بيابان خشك شده بود و او درمان مي‌كرد» از نمونه جمله‌هايي است كه با كمي دقت در نحو مي‌توانست شكل بهتري داشته باشد. در اين ارتباط هم خود نويسنده مي‌گويد:  «راوي يك آدم بيمار است. زبانش بايد دست‌انداز داشته باشد. طرز بيان جملات بر اساس كاراكتر اوست. راوي ديپلمه‌يي است كه كتاب‌هاي ادبي خوانده است. پس به نظرم اين زبان و اين نوع نگاه با او مطابقت كامل دارد.» به نظر مي‌رسد كه نويسنده به بالقوه‌هايي مناسب متن كه ظرفيت تبديل شدن به يك اثر بلندتر را دارد، دقت كافي مي‌كرد ما مي‌توانستيم شاهد كاري باشيم با ارجاعات دقيق‌تر و عيني‌تر از مكان و زمان. وجود برش‌هاي اجتماعي و تاريخي به غناي نگاه فلسفي راوي و تعريف ارتباطش با ساير آدم‌ها كمك فراواني مي‌كرد. چرا كه ما هنگامي مي‌توانيم با اين شخصيت مدت بيشتري زندگي كنيم كه از جامعه‌اش، شرايط زيست‌محيطي‌اش و پس‌زمينه‌هاي خانوادگي‌اش بيشتر بدانيم. اطلاعاتي كه در فضاهاي بينامتني داستا بايد بر اساس فرض و خيال گزينه‌هايي را براي آن متصور شويم. نويسنده در اين ارتباط ضمن موافقت مي‌گويد: «نمي‌دانم. من تا جايي كه نفس داشتم، نوشتم. دست خودم كه نيست عمل نوشتن. ولي قبول دارم كه اين كار ظرفيت تبديل شدن به رمان را داشت.»
داستان «بيمار مقيم» در شكلي پسنديده به پايان خود نزديك مي‌شود. پاياني كه با تماميت انگاره‌هاي تكه‌تكه  روايت شده مطابقت دارد. پاياني باز كه در ذات خود به جبر محتوم قهرمان اشاراتي ضمني دارد. او در پايان بي‌آن كه نسبت به موقعيت ابتدايي كتاب تفاوتي در ديدگاهش ايجاد شده باشد، در انتظار مرگ‌آور اوقات خود را سپري مي‌كند و بيشتر به ياد خواهري است كه در سال‌هايي دور از دست داده است. خواهري كه درازترين آرزويش رفتن تا سر كوچه و خريد بستني از سوپر ماركت محله بوده است. او به رفتن به بهشت اميدوار است و فكر مي‌كند اين تنها امكاني است كه براي ديدار با خواهرش دارد.
راوي نقيصه‌گويي كه انزواي سلول انفرادي را به رفتن به بند عمومي ترجيح مي‌دهد و در سوداي ديدار آدم تازه‌يي هميشه گوش به زنگ است. مردي كه از وكيلش انتظار معجزه‌يي دارد يا حتي از خانم دكتر محمدي توقع حركتي جهت نجات دادنش. مردي كه به تنها دوست زندگي‌اش وفادارانه مي‌انديشد و هنوز در عين باور داشتن دوستي، به كشتن آدم‌هاي بيشتري هم فكر مي‌كند. او مي‌تواند نماد انسان معاصر باشد. تنها در سلولي خالي از نور، مهرباني و صدا. سليماني خود از راوي داستانش چنين تفسيري دارد: «تضاد يا پادرادوكس ويژگي انسان مدرن است. تضاد امروزه همه‌جايي است. ما در خانه يك جور زندگي مي‌كنيم و در بيرون جور ديگري. اين آدم روان‌نژند است و ما نمي‌توانيم از آدم افسرده انتظار داشته باشيم هميشه افسرده باشد. يكهو شاد مي‌شود. يكهو هم افت مي‌كند. بر حسب اين حالت‌ها نظرش عوض مي‌شود. فيلسوف كه نيست واقعاً. تازه آدم هم كشته. كلاً آدم‌ها خوب فكر مي‌كنند ولي بد عمل مي‌كنند. طبعاً او پرت و پلا هم زياد مي‌گويد.»
ما در پايان كتاب «بيمار مقيم» با داستاني در خلوت خود تنها مي‌مانيم كه مي‌تواند نمادي از بخشي از درون خودمان باشد. مگر نه اين كه بارها در خيالات خود به جنگ با كساني رفته‌ايم كه در عالم واقع مغلوبشان بوده‌ايم؟ و مگر غيراز اين است كه در خيالات خود هميشه در صحنه نبرد پيروز بازگشته‌ايم. راوي و سلولش مي‌توانند نمادي باشند از عالم ذهني ما كه شايد تا پايان عمر هرگز نخواهيم صورت عينيت به آن ببخشيم. شايد هم نه. كسي چه مي‌داند. آدمي را بايد در شرايط خودش سنجيد و درباره‌اش به قضاوت نشست. هيچ كس نمي‌داند تا كجا مي‌توان لحظه‌هاي درد كشيدن اسبي نيمه‌جان را به تماشا نشست و كاري نكرد. اسبي كه هميشه فقط دويدن را تجربه كرده نه لحظه‌هاي احتضار را.

 

روزنامه اعتماد - 17/12/1385


+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 21:23  توسط اخراجی  |