حسن پارسايي
رُمان حياط خلوت اثر فرهاد حسنزاده، دغدغه انساني را به نمايش ميگذارد كه دل از سرزمينش نميكند و راز بسيار دردناكي در سينه دارد: پدر و مادرش را كه شهيد شدهاند به شكل نماديني در حياط مدرسهاي دفن كرده است و ميخواهد تا آخر عمر كنارشان بماند. يك عشق كمرنگ هم در حاشيه به صورت آتش زير خاكستر، از گذشتهاي دور به جا مانده است. در اين اثر ، انسانها به گذشته خويش دعوت ميشوند تا هويت گمشده خود را بازيابند و آنچه را كه به نظر ميرسد نابوده شده، دوباره زنده و احيا كنند. اين بازگشت به گذشته، به صورت مرور خاطرات و رفتن به وعدهگاههاي قديمي انجام ميگيرد. آدمهاي داستان با نوستالژي خود و همديگر زندهاند و بدون آن هيچ معنايي ندارند و يا نميخواهند داشته باشند. احساس ميكنند زندگي معناداري داشتهاند و با رويكردي «تبارگرا» كه بسيار «نمادين» و آكنده از ميهنپرستي و ايثار است، رنج ميكشند، ميخندند و در ژرفاي معاني زندگي به گونهاي ايثارگرانه و حتي تا حدي عارفانه، گم ميشوند، اما سرانجام در اين گمگشتگي به يك «خويشتنيابي» بسيار انساني و ارزشمند ميرسند. گم شدن كنايهآميز «آشور»، در حقيقت «نماد»ي از گم شدن همه پرسوناژهاي رُمان و همه ارزشهاي زندگي يك نسل دلسوخته است. آنها به خود ميآيند، برميگردند و راهي رفته را دگربار با نگاهي نو و رويكردي انسانيتر ميپيمايند تا هم خود را بشناسند و هم به دوستشان (آشور) كه براي دفاع از ميهن رنجهاي فراواني كشيده، كمك كنند. در زماني كه نه تانكي راه ميافتد و نه گلولهاي شليك ميشود، سايه سنگين جنگ و تأثير فاجعهاميز تجاوز دشمن را ميتوان لحظه به لحظه در زندگي و روح اين آدمها احساس نمود. هر كدام يكي از تقويمهاي جنگ به شمار ميروند و همانند سرزميني كه در آن زندگي ميكنند، نوستالژي مشتركي دارند. شش فصل اول رمان هر كدام با ورود يكي از شخصيتهاي داستان آغاز ميشود، گويي نويسنده، خوانندگان را به ديدن يك نمايش واقعي دعوت ميكند. «داستاني» كه در اين رمان به كار گرفته شده، بدون ترديد يكي از قويترين داستانهاي مطرح دهه اخير به شمار ميرود. برخلاف رمانهاي بيداستان و «زبانپرداز» فراواني كه سالها است مقبول خواص قرار گرفته و عرصه رماننويسي ايران را به بازار «انشاءنويسي» تبديل كرده است، پتانسيل داستان اين رمان براي غوطهور شدن پرسوناژها در خويش و نيز شناخت و دور انداختن همه «آرايهها» و «گريمهاي ظاهري و چندگانه» آدمهاي جامعه بعد از جنگ بسيار زياد و از موضوع جذاب و گيرايي برخوردار است كه از مرز «معنادهي»، «حسآميزي» و «تسري» ميگذرد، بُعدي تاريخي و تا حدودي فلسفي مييابد. رويكرد عاشقانه و انساندوستانه اين رمان، طبل خاموشي را كه در درون آدمها و با خود آنها دور انداخته شده، دوباره به صدا درميآورد، طوري كه به تنهايي حماسه پرشور جانفشانيهاي جنگ را نه شعارگونه، بلكه به شيوهاي انساني دوباره به صدا درميآورد. نگاه نوستالژيك فرهاد حسنزاده به آدمها و وقايع يك دوره حساس تاريخي، دغدغههاي ذهني او را در رابطه با مسائل و رويدادهاي اجتماعي به خوبي نشان ميدهد و حتي ميتوان تصور كرد كه خودش هم يكي از شخصيتهاي حاضر در رمان است. عشق به وطن و سرزمين مادري، هر دو باهم انگيزه زنده بودن و معناي وجودي قهرمان مسلمان اين رمان است. او در شرايطيي كه به نظر ميرسد از پاي افتاده و حتي ناديده گرفته شده است، همچنان از خانوادهاش به گونهاي نمادين دفاع ميكند و ميخواهد همان گونه كه در زندگي همراهشان بوده، در مرگ هم كنارشان بماند. رمان در قالب چنين پرسوناژي اصرار دارد انسانها «همجو» و «همگرا» باقي بمانند و هرگز تقسيم نشوند. حسنزاده، نگرشي قياسي (diductive) به حوادث و موضوع رمان دارد. يعني همه چيز در كليت خودش از پيش معلوم است. اما او ميخواهد همراه خواننده به لايههاي دروني موضوع راه يابد، تا رازهاي ناگفته آشكار شوند، رازهايي كه هر كدام به شخصيتهاي داستان، معنا و موقعيتي هم حماسي و هم تراژيك ميدهند؛ همراهي اين دو خصيصه، واقعنمايي آدمها را بيشتر كرده است. شخصيتهاي رمان در فاجعهآميزترين و يأسآورترين شرايط، هنوز زنده و معنادار هستند. حسنزاده به كمك «تشبيه» و «قرينهسازي» دائم در حال مضمونسازي براي حالات، موقعيتها و حوادث است. با نگاهي رئاليستي به واقعيت مينگرد و به خاطر حسآميز بودن زبان و حتي سعي در تشديد معناي رخدادها و موقعيتها، نگاهي از درون به واقعيتها دارد. در ذهن او، واقعيتها، نگاهي از درون به واقعيتها دارد. در ذهن او، واقعيتها از دنياي خارج كنده ميشوند و پس از آميختن با عواطف و انديشههايش، در «شبيهسازي»هاي معنادار دوباره به بيان درميآيند. اين نگاه در سراسر رمان هست و در كل به آن جذابيت بخشيده است: چشم در چشم دنبال كلمه، سكهاي باري شروع مكالمه. سكه را «شريفه» به قلك انداخت: «ناراحت شدي؟»1 گاهي نويسنده در قرينهسازي و مضمونسازي از موضوعات و موقعيتها دچار افراط ميشود. فراموش ميكند كه در روابط علت و معلولي داستان، بايد پديدهها يا موقعيتهاي بيمعنايي هم وجود داشته باشند تا آفرينش و خلق واقعيتها در رابطهاي ديالكتيكي پردازش يابد و اصولاُ باورپذيري «رئاليزم» هم در همين نكته است. او به علت شيفتگي زياد به شخصيتها و موقعيتها، در حوادث غرق ميشود و افراط او در بيان و موقعيتهاي غيرضروري، قرينهسازي و به كار بردن عبارات تشبيهي، رماني را كه با توجه به موضوع آن نميبايستي نهايتاًُ از دويست و پنجاه صفحه بيشتر ميشد، به سيصد و پنجاه و يك صفحه افزايش ميدهد. ناگفته نماند گاهي هم (در چند جا) به ايجاز دركلام اهميت ميدهد، مثلاً دو حادثه را به گونهاي بسيار حسآميز و درخشان در يك پاراگرف بيان ميكند (صفحه 318 پاراگراف آخر). به رغم ويراستاري و شستوشوي كامل عبارات از حروف اضافه، ربط و غيره، افراط او در به كارگيري «قرينه» و «تشبيه» باعث شده كه از ويراستاري «معنايي»، «ساختار دستوري» و كاربري صحيحِ بخش قابل توجهي از لغات، غافل بماند. به سختي ميتوان معنايي براي جملات و عبارات زير يافت (كلمات يا عبارات گنگ و غلط خط را مشخص كردهام): دستش را حمايل ليوان كرد و آب آورد (صفحه 62). مهماندار نگاه درخشانش را از سر گرفت و برگشت (صفحه 67). آب آبادان بسيار زيباست (صفحه 629. بعد پيازچه ملوسي را گاز زد (صفحه 124). چانه همايون در صورت بيحالتش قفل شده بود، نيمه باز و كمي مايل (صفحه 132). علفهاي هرزه (صفحات 143 و 147). برق نوري سرپنجههاي ريشش را روشن كرده بود (صفحه 186). ته سيگار همايون در زير سيگاري خفه شد (صفحه 189). نگاه همايون منگنه شد به نگاه خيسش (صفحه 225). همايون كاشفانه گفت (صفحه 240). اسب شيهه كشيد و شهوتوار نگاهش كرد (صفحه 241). از آن عشقهاي هوسانه (صفحه 260). انگار قالب يخي كشيده بر گرده آتش (صفحه 290). همين جملات را با جملات زيبايي كه در حد اعتدال و با توجه به همه جانبههاي صوري، معنايي و تركيبي واژهها صورتبندي شدهاند، مقايسه كنيد: به مژههاي كوتاه همايون قطره اشكي چسبيده بود (صفحه 42). خسته و پرنفس داخل شد و ولو شد روي قالي (صفحه 122). به دستهايش نگاه كرد كه حلقه نداشت و تندي از ياسهاي ريخته بر نردهها برگي كند و بوييد (صفحه 140). كجا ميخواهي بري كه چيزي كف پاي دلت فرو نره . وجب به وجب آبادان و خرمشهر خاطره است (صفحه 179). در صدايش انوه و شيريني لحظه اعتراف بود (صفحه 229). بغض مثل سرنيزه نشسته بود (ميان حلقه گلويش) (صفحه 310). تكه ابري نازك، تن ماه را پوشاند (صفحه 315). توصيفهاي بسيار زيادي در رمان ديده ميشود كه به فضاسازي آن كمك فراوان كرده است. اين نوع فضاسازي صرفاً به خاطر نشان دادن مكان وقوع حوادث نيس، بلكه شيوه بيان طوري انتخاب شده كه ما فضاي توصيف شده را مشابه فضاي روحي و رواني پرسوناژها مييابيم: ماه را ديد. درشت و زرد از شانه ديوار بالا ميآمد و گويي پشت ميلههاي بلند حصار ديوارها اسير شده بود . چقدر با ماه انس داشت، با آسمان و ستارههاي خرد و ريزش. شبهاي جنگ هر چراغي را ميشد خاموش كرد. الا چراغهاي آسمان. شب و رزمنده و جبهه و آسمان برابر بود با شب و ناخدا و كشتي و آسمان. حس كرد مدتي است كه با اين نشانهها بيگانه شده.2 موضوع رمان از «تعليق» و «حسآميزي» بالايي برخوردار است. گرهگشايي پاياين آن به حدي قوي است كه از بخشي از «حاشيهپردازي»هاي قسمتهاي آغازي و مياني رمان كمي رفع ابهام ميكند. نويسنده، اول تجاوز عراقيةا را به دختران با ترفند داستاني ابهامآميز و هنرمندانهاي بازگو ميكند، طوري كه خواننده نتواند در آغاز آن را به يكي از شخصيتةاي محوري رمان ربط دهد و بدين گونه با اين موضوع جانبي بسيار نيرومند، در مسر خطي روايت رمان، انشعاب ايجاد ميكند تا بر تعيق و گيرايي رمان بيفزايد. سپس در پايان، وقتي همين موضوع مانه در پرده ابهام را به «شريفه» نسبت ميدهد و از موضوع «گرهگشايي» ميكند، ظرفيت معنايي، ميزان تعليق، حسآميزي و تسري موضوع چند برابر ميشود و خواننده از آگاهي به چنين فاجعه هولناكي به شدت متأثر ميشود. طنز معمول در آثار «حسنزاده» تا حد زيادي از رويكرد مستقيم و كليشهاي به واقعيت جلوگيري كرده است و به عنوان يك عامل و چاشني جانبي، كه بيمعنا و بيارتباط با جلوههاي زندگي روزمره انسانها نيست، به «واقعيتگرايي» و «باورپذيري» حوادث رمان كمك كرده است: در عوض، شعلهاي كه از دوكشهاي بلند پالايشگاه زبانه ميكشد. سرخ و زند و سيال بود. بچههاي دوران بچگي ميگفتند سيگار رستم است كه هيچ وقت خاموش نميشود.3 نويسنده،نگاه «پديدهگرا» و «جزئينگر» خود را علاوه بر ذهنيتي شوخ و طنزآميز. با حال و هوايي شاعرانه و «زيبانگرانه» نيز ميآميزد تا هرچه را كه از آن سخن ميراند، براي خواننده، زيبا و دلپذير بسازد، اما هنگامي كه فاجعههاي ناگوار را به قلم ميكشد، تلخي گزنده آنها در روح ما به جاي ميماند: آنها وقتي بالاي سر جسد رسيدند، مغزش را ديدن كه از سوراخ جمجمه، از جاي تير خلاص بيرون پريده بود. فقط توانسته بودند مغزش را توي كيسهاي پلاستيكي بريزند و عقب بياورند.4 شخصيتپردازيها، درخشان است و اين رمان را بايد «رمان شخصيت» ناميد. ما پرسوناژها را با همه عادتها، شوخيها، انديشهها،كج خلقيها و مهربانيهايشان حس ميكنيم. براي پردازش هر كدام از خصوصياتشان، دهها ديالوگ در رمان وجود دارد. آنها ما را به كنار خويش ميخوانند و ما انگار خانه و محل جغرافيايي خود را ترك و به شهرهاي آسيبديده از جنگ سر ميزنيم. پرسوناژها همه «ساده» و تك ساحتي هستند، پيچيدگي خاصي در آنها نيست. به جرأت ميتوان گفت كه اگر يكي از شخصيتهاي رمان را حذف كنيم. به همان نسبت، گيرايي و حسآميزي داستان و حتي پيرنگ آن آسيب ميبيند، حتي شخصيتهاي غايب در رمان نيز به گونهاي زيبا و هنرمندانه خلق و پردازش شدهاند: فريدون… گفت:«مادرم يه هو پير شد، گيساش عين قند سفيد و دو سه ساليه كه لقوه گرفته.» همايون با شيفتگي پرسيد: «هنوز قصهها شه داره؟» « تا دلت به خواد. البته حالا ديگه قاطي تعريف ميكنه، حسن كچله به زليخا ميرسونه و رستمه به جنگ چهل دزد بغداد ميفرسته. در واقع سايهاش مايه دلگرميه و گرنه آفتاب لب بومه.» «خوشا به حالت، قدرشه بدون، ئو وقتا هميشه آرزو داشتم خدا جاي ننههامونه با هم عوض كنه.»5 روايت خطي رمان، با توجه به موضوع نوستالژيك اين اثر، به گيرايي آن افزوده است و براي چنين رماني كاملاً مناسب و موجه به نظر ميرسد: در همان حال كه راوي حركتي خطي رو به جلو دارد، شخصيتهاي داستان به عقب برميگردند و حوادث گذشته زندگي خود را مرور ميكنند. اين دو حركت ذهني كه در دو جهت مخالف هم صورت ميگيرد، رمان را به اثري گيرا و كنشمند تبديل نموده است. راوي گرچه «داناي كل» است و بايد بيطرف بماند، اما از نگاه خودش به رفتار و گفتار كاراكترها مينگرد، هنگام روايت داستان به شدت نسبت به آنها هم سويي عاطفي دارد و كاملاً جانبدارانه عمل ميكند. او به اشتباه وارد داستان ميشود و واكنش عاطفي نشان ميدهد. گويي يكي از پرسوناژهاي رمان است و چون هيچ وقت يك راوي بيطرف باقي نميماند، همين عامل سبب شده كه گاه بيانش، نثر روايي نباشد و همانند ديالوگ شخصيتهاي رمان آكنده از «افزودههاي ذهني و عاطفي» باشد: چه اعتماد به نفسي داشت، چه رويي! انگار نه انگار كه ايستاده ميان پنج مرد و بيآنكه بخواهد، شده نقطه ثقل نگاههاي گيرم پاك ولي نامحرم.6 … و رفت. اين شب به خير نبود، هيچ كس قبل از خواب نميگويد: موفق باشيد.7 دل زد به دريا. هرچه باداباد. ميرفتند تهران. همان خانه نقلي بس بود. ديگر مادام با شك نگاهش نميكرد و دنبال رد دوست دختر موس موس نميكرد. طوبي را هم رد ميكرد به يك آدم تنهاي ديگر. عذر جاسم و رفيقش را هم ميخواست، بروند جاي ديگري مجردي زندگي كنند. ميشدند خودشان دو تا، با يك زندگي گرم و عسلي.8 ديالوگهاي «شريفه» گاهي مردانه است (صفحه 86). با توجه به اينكه سالها با برادرش «آشور» زندگي كرده و به عنوان پرستار در محيط بيمارستان با مردان زخمي زياد در ارتباط بوده است، اين حالت، منطقي به نظر ميرسد. «حسنزاده» به هر چه و هر كسي كه ميرسد، تمام نكاتي را كه در آن لحظه و قبلاً به آنها مربوط ميشود، بيان ميكند و اين به انسجام ساختار رمان تا حدي آسيب ميزند، زيرا اثر را به «خاطرهنويسيِ» نزديك ميكند (صص 18-39-126 تا 122 و 151 تا 162). حضور و دخالت نويسنده گاهي زبان رمان را تا حد تصنع پيش ميبرد؛ وقتي يكي از شخصيتها از «آشور» ميپرسد كه چه غذايي ميخورد، راوي برداشت ذهني خودش را به شيوهاي كنايهآميز بر زبان ميآورد: «كنده سياه نخلي ميسوخت و بوي كباب ميداد.»9 پيرنگ رمان گاهي كمي ضعيف و واقعگرايي آن كمرنگ ميشود: راننده تاكسي همه جا هست و به نحو سؤال برانگيزي از جاي «آشور» با خبر است (صفحه 274). جاهايي هم نويسنده اصرار دارد از هر چيزي و هر كسي سخن براند كه تا حدي از انسجام ساختار موضوعي اثر ميكاهد . صرف نظر از اين ضعفهاي جزئي، رمان از پيرنگي حساس شده برخوردار است، طوري كه حوادث داستان و حضور شخصيتها، در يك زنجيره ارتباطي قابل قبول به هم چفت و بست شدهاند. در كل بايد اذعان داشت كه رمان حياط خلوت اثري عميق، گرا و زيباست و تفاوتهايش با رمانهاي ديگر بيش از شباهتهاي آن است. از اين رو، بايد آن را به عنوان اثري قابل توجه كه رويكردي خاص به مسائل و شرايط اجتماعي دارد، ارزيابي كرد. ضرباهنگ، زبان، كنشمندي حوادث و موقعيتهاي حسآميز و ويژگيهاي بصري اين اثر قابل توجه است. ماپرسوناژها و محيطشان را اغلب به وضوح ميبينيم، آنها را به خود بسيار نزديك احساس ميكنيم و همدلانه با رنج گرانبارشان و شاديهاي كوچك اما معنادارشان شريك ميشويم، تا حدي كه به خود ميگوييم اي كاش سهم زيادي از زندگي و خوشبختي داشتند. همه اينها بيانگر آن است كه رمان حياط خلوت، زندگي و دغدغههاي دروني اين انسانها را به گونهاي كاملاً باورپذير براي ما به نمايش ميگذارد. پانوشتها: حياط خلوت، فرهاد حسنزاده، انتشارات ققنوس، صفحه 135. همان، 292 صفحه. همان، 319 صفحه. همان، 330 صفحه. همان، 131 صفحه. همان، 97 صفحه. همان، 225 صفحه. همان، صفحههاي 311 و 312. همان، صفحه 176.
كتاب ماه ادبيات وفلسفه -شماره 93 – تير 84
شهرام اقبالزاده
رمان حياط خلوت، داستان دوستاني است كه بر اثر جنگ سالها همديگر را نديدهاند. اين دورافتادگي از همديگر و از زادبوم يك احساس گمشدگي به اينها القاء ميكند. آنچه ميخوانيد حاصل نشستي است با حضور شهرام اقبالزاده، فتحالله بينياز، محمدحسن شهسواري و فرهاد حسنزاده درباره اين كتاب. *** - شهرام اقبالزاده: چون آقاي حسنزاده نويسنده كودك و نوجوان هستند و اين اولي كار ايشان در حوزة بزرگسالان است و من هم كار كودك و نوجوان انجام ميدهم ابتدا به سابقهاي از كارهاي ايشان اشاره ميكنم. آقاي حسنزاده بيگمان از بهترين نويسندگان كودك و نوجوان است. جوايزي كه در اين چند ساله دريافت كردهاند خود نشاندهنده ارزش كارهاي ايشان است. مجموعه داستان ماروپله ايشان در سال 1373 كتاب سال مجله سروش نوجوان شد، رمان ماشو در مه، در 1374 كتاب سال كانون پرورش فكري بود، همين رمان از سوي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، در سال 1375 تقدير شد. وي از برندگان جشنواره بزرگ برگزيدگان ادبيات كودك و نوجوان براي مجموعه كارهاي ده سال (67 تا 57) در سال 1379 بودند. همچنين رمان مهمان مهتاب در سال 1379 كتاب برگزيده اولين جشنواره ادب پايداري بوده است. در هفتمين و دهمين جشنواره مطبوعات جزو برگزيدگان ادبيات كودك و نوجوان شدند كتاب لولوي زيباي قصهگو برندة اولين جشنواره يكي بود يكي نبود در سال 1380 شد. در مجموعة كتابهاي آموزشي رشد، 1380 بازهم از جمله برگزيدگان بودند و كتاب عشق و آينه كه مجموعه داستان است بيترديد از بهترين مجموعه داستانهاي برگزيدة پنجمين دوره كتاب سال مجله سلام بچهها بوده است. در سال 1381 دو لقمه چرب و نرم را سلام بچهها به عنوان كتاب برگزيده انتخاب كرد. پديدة فرخندهاي كه اتفاق افتاده اين است كه، نويسنده كتاب كودك و نوجوان با اولين كار خودش توجه جريانهاي متفاوت ادبي را جلب كرده و رمان حياط خلوت كانديداي جايزه بنياد گلشيري و قلم زرين و كتاب تقديري جشنواره ادب پايداري هم بوده است. يكي از ويژگيهاي كارهاي آقاي حسنزاده تنوع كارها و استفاده از انواع ژانرها است، يعني نگارش انواع فانتزي براي كودكان، كارهاي فانتزي و رئاليستي براي نوجوانان و كار طنز و شعر و اين تنوع كارها بسيار دشوار است كه انسان در همة زمينهها حتي اگر بگوييم به صورت نسبي موفق بوده باشد كه ايشان در ادبيات كودك فراتر از موفقيت نسبي داشتهاند و در واقع بيترديد جزو موفقترينها هستند. بد نيست نكتهاي را عرض كنم، يكي از ويژگيهاي آقاي حسنزاده عشق به ميهن و زاد بوم و يك نوع دلبستگي آرماني به وطن است. ايشان متولد جنوب هستند و جنگ تأثير بسيار جدياي در زندگي ايشان گذاشته است. ميدانيد كه در ادبيات داستاني مسئله تعليق و اينكه پديدهاي گسستي ايجاد بكند و به نوعي تخريبي در زندگي بروز دهد براي حركت داستاني و براي شروع داستاني خيلي مهم است. چنين اتفاقي در زندگي براي آقاي حسنزاده افتاده يعني جنگ ايشان را از خانه و كاشانه و از زاد بومش دور كرده و ايشان به شدت از اين مسئله متأثر بوده و اينها را در داستانهايشان بازتاب داده است. رمان آهنگ چهارشنبه، مهمان مهتاب، و در مجموعه عشق و آينه داستان «پرگار» در اين مورد است كه اين داستان پرگار به نظر من از بهترين داستانهاي كوتاه جنگ است، كه اين داستان پرگار به نظر من از بهترين داستانهاي كوتاه جنگ است، حتي اگر بخواهيم از عرصه كودك و نوجوان هم فراتر رويم از داستانهاي بسيار قوي و ماندگار است. به طور كلي خاطره جنگ و مهاجرت تأثير زيادي بر آقاي حسنزاده داشته است و اگر رمانها را خاطره نناميم اما به نوعي خاطرات آقاي حسنزاده پيدا و پنهان در رمانهايشان منعكس شده و ميدانيد خاطره همان قدر براي فرد مهم است كه تاريخ براي يك ملت، رابيندرانات تاگور ميگويد راستي اگر خاطره نبود انسان چه بيهوده ميزيست. آقاي حسنزاده در رمان حياط خلوت صفحه 35 ميگويد كه سي سال خاطره يك زندگي و در صفحه 79 بعد از اينكه جمع دوستان مهاجر برميگردند مينويسد «وجب به وجب آبادان و خرمشهر خاطره است». داستان حياط خلوت، داستان جمعي از دوستاناست كه بر اثر جنگ سالها همديگر را نديدهاند. اين دورافتادگي از همديگر و از زادبوم يك احساس گمشدگي به اينها القاء ميكند و بعد كه همديگر را مييابند احساس ميكنند كه انگار يك نسل گم شده است، يك نسل پيشينه يا هويت خودش را از دست داده است. جنگ آنها را سرگشته و سرگردان كره و گويا دچار بيهويتي شدهاند و وقتي كه بازميگردند، با بازگشت به خاطرات كودكي سعي ميكنند به يك نوع هويت دست يابند. در اين رمان چند دوست كه دوستان و ياران دبستاني هستند و سالها دور از هم بودند در پي چاپ يك آگهي همديگر را پيدا ميكنند. فتح الله بينياز: سعي ميكنم در اين مدت محدود، به سرفصلها و خطوط كلي نقد اين رمان بپردازم و از وارد شدن به جزئيات اجتناب كنم. با وجود اين، بعيد ميدان كه تفرق گفتار نداشته باشم، زيرا طي نيم ساعت حتي ذكر رئوس كلي نقدِ يك رمان 350 صفحهاي دشوار است. ابتدا درباره ساختار طرح صحبت ميكنم. فصلهاي يك تا پنج از منطق بيروني تبعيت نميكنند، اما تابع منطق روايتاند؛چون قرار است شخصيتهاي توصيف شده در هر يك از فصلها، بعداً همديگر را ببينند نويسنده هر يك را به تنهايي، در فضاي خاص زندگياش تصوير كرده است؛ كه شيوهاي است متداول و مقبول در جهان. از فصل شش به بعد، داستان تابع منطق بيروني و روايي ميشود و شخصيتهاي پنج فصل قبلي، در يك سلسله اكسيون و گفتوگو با هم تلاقي ميكنند. موضوع داستان، تنهايي است، آن هم تنهايي يك رزمنده كه همه به حال خود رهايش كردهاند؛ تنهايي سامورايي گونه چيزي كه ژان پير ملويل كارگردان فرانسوي هم در فيلمش – سامورايي – به ما نشان داده است: «تنهايي يك سامورايي را فقط پلنگ زخمي كوهستان ميداند و بس.» لذا ما با يك تنهايي معمولي و فراگير روبهرو نيستيم، بلكه با تنهاييي انساني مواجهايم كه جدا از ميزان درك و فهمش از باور، ايمان و آرمان، به هر حال به چيزي اعتقاد داشت. كم و كيف وضعيت كنوني همين اعتقاد است كه مضمون روايت را شكل ميدهد؛ آيا ا با داستاني منتهي به پوچي روبهرو هستيم يا يك زندگي معنادار؟ داستان، روايت آشور است و مدرسهاي كه او در ساختمان مسكونياش زندگي ميكرد. پدرش تا پيش از جنگ در همين مدرسه كار ميكرد، پدر و مادر در همين مكان كشته ميشوند و آشور و خواهرش شريف در همين مدرسه، مجهيز به ابزارهاي نظامي، از ميهن دفاع ميكردند. مدرسه طي جنگ آسيبهاي فراواني ديده است، اما به مدد هوشياري نويسنده پابرجا مانده تا محور اصلي روايت شو. نيروهاي دشمن نتوانسته بودند مدرسه را ويران كنند، اما مدرسه كه طي داستان آرام آرام وجه نمادين پيدا ميكند، زير ضربه ويرانگران قرار ميگيرد. آنها ميخواهند، مدرسه را به كمك نيروهاي بوروكراتيك از چنگ آشور خارج كنند و پاساژ سودآوري جاي آن بسازند. مهم نيست كه آنها چه كساني هستند، مهم اين است كه آنها خودياند. در نتيجه، اين خوديها هستند كه ميخواهند مدرسه را تخريب كنند. اما مدرسه در اين روايت كاركردي فراتر از يك مكان آموزشي دارد؛ مدرسه، نماد «خانه»، «وطن»، «فرهنگ وطن»، مقاومت ملي و ملت است. اگر نخواهيم مثل هگل از روح ملي حرف بزنيم، دست كم بايد از «هويت ملي» سخن به ميان آوريم. از شايستگيهاي اين داستان، اين است كه همه پاره ساختارهاي روايت را معطوف به همين مدرسه ميكند و مدرسه را در «حد يك شخصيت» بازنمايي ميكند؛ چه از حيث تاريخي كه ماجراهاي شخصيتها از آن آغاز يا به آن منتهي ميشوند و چه از حيث بار عاطفي رواني كه تبديل به مركز توجه گرديده است. به عقيده من، برساختهترين شخصيت اين رمان، همين مكان است. داستان چهارده فصل دارد كه عدد چهارده ميتواند نماد ماه شب چهارده باشد، با توجه به تأكيد چند باره نويسنده در فصلهاي شش و دوازده روي ماه و با اشاره نويسنده مبني بر اينكه در شب واقعه – واقعهاي كه بعداً به آن اشاره ميكنم – ماه در اسمان عراق بود ولي نورش را به ايران هم ميتاباند. مدت زمان روايت، از زماني كه دوستان آشور به آبادان ميروند، كمتر از يك هفته است ولي داستان به اتكاي رجعت به گذشته، حدود بيست سال را دربر ميگيرد؛ يعني از ده سالگي تا سي سالگي شخصيتها، درواقع داستان ، اجزاء و عناصر دور از محور خود، يعني سالهايي از حكومت پيشين، رخدادهاي مربوط به قيام سال 1375 ،و تب و تابهاي سياسي آن، خصوصاً سال 1360 را هم شامل ميشود . براي اين منظور نويسنده متجاوز از پنجاه «خرده داستان» آورده است. بعضي از اين خردهداستانها با متن ارتباط ساختاري و معنايي پيدا ميكنند، ولي بيشتر آنها فاقد چنين ارتباطي هستند؛ مانند خردهداستانهاي سقاخانه، غلام پاسبان، داوود مستراحي، مقصودي، پدرامي و امثال آنها، اين خرده روايتهاي دسته دوم، حجم داستان را زياد كردهاند، بيانكه تأثيري بر معناي داستان بگذارند. حتي ميتوان آنها را از متن خارج كرد بدون آنكه به ساختار و معناي داستان آسيب برسد. بنابراين، اينجا ما با موضوع «اصل گزينش» روبهرو ميشويم. لازم نيست نويسنده همه چيز را بگويد و داستان را از نكتههاي گذرايي همچون تغيير نام خيابانها، سليقه پدر يكي از شخصيتها، و داستان فريبا خانم ، ننه گلاب آكنده كند. اينها موجب كمرنگ شدن محور روايت ميشوند و ذهن خواننده را از مركز روي مسائل و دغدغههاي اساسي نويسنده دور ميكنند. همانطور كه خودتان ملاحظه كرديد، رمان قصه خيلي خوبي دارد. يك رزمنده كه مثل همه انسانها دچار تحول شده است، ميخواهد مكاني را كه آن همه برايش خون دل خورده و تاوان پس داده بود، نگه دارد. ايدهاي هم كه خواهرش شريفه براي جمع كردن دوستان به كار ميبرد، جالب است. البته از اين نوع ايدهها در ادبيات ديدهايم، ولي من به «نوع برخورد» نگاه ميكنم و ميگويم كه حسنزاده حتي اگر تأثير پذيرفته باشد، تقليد نكرده است. مجموعه اين اين دو عامل مهم و تعيين كننده، قصه خيلي خوبي در برابر ما قرار ميدهد، اما خردهداستانهاي دست و پاگير مانع از اين ميشوند كه «فرآيند قصه» كار خودش را بكند. ضمن اينكه زبان هم به نوعي بين متن و خواننده فاصله مياندازند؛ زبان چه از زبان راوي (داناي كل نامحدود) و چه از زبان راوي (داناي كل نامحدود) و چه از زبان شخصيتها. در اينجا ميخواهم از تركيب شدت يافته اين دو مؤلفه، يعني بيان خردهروايتها و كاربرد زبان محلي، مثالي بياورم كه براي حضار جوان و تازهكار، عاري از فايده نيست. اگر از داستانهاي تاريخي نويسندگاني همچون والتر اسكات و الكساندر دوما بگذريم، به ادبيات به مثابه تاريخ ميرسيم كه آن را نزد كساني چون ساراماگو، امبرتو اكو و كالوينو ميبينيم. بين اين دو شكل از روايت امر تاريخي، به شكل ديگري برخورد ميكنيم كه عمر چنداني نداشت و زياد متداول نشد و آن، ادبيات به مثابه «نوع ديگري از تاريخ» بود. جان دوس پاسوس نويسنده امريكايي در ارزشگذاري اين نوع ادبيات، ميگفت «رماننويس بايد معمار تاريخ شود.» او بر همين پايه يك تريلوژي نوشت به نام «امريكا» كه از سه كتاب مستقل تشكيل شده بود: خيابان نچهل و دوم موازي در سال 1930، رمان 1919 در سال 1932 و بالاخره پول كلان در سال 1932 . درهر سه اثر، نويسنده از چهار شيوه استفاده ميكند. اول، آوردن قسمتهايي از روزنامهها،قطعاتي از آوازهاي مشهور (مثلاً جوهيل كه احتمالاً فيلمش را ديدهايد)، دوم شرح حال اشخاص واقعي كه نقشي در جريانهاي تاريخي داشتهاند، سوم رخدادهايي در ارتباط با اشخاص خيالي كه محصول تخيل نويسنده بودند و بالاخره شيوه سيال ذهن. دوس پاسوس در اين داستانها درباره بيشترِ – اگر نگويم تمام – پديدههاي انساني و طبيعي جامعه خود حرف زده است. همين نكته، جهاني، جا باز نكند. بيترديد يكي از علل آن، زيادهگويي است. دومي، وفاداري كامل به واقعيت، در حدي كه واقعيتِ واقعي، به واقعيت داستاني تبدلي نشود. علت ديگر زبان است. روايت بايد زبان خود را داشته باشد و بتواند با خوانندههاي مختلف، افق مشتركي پيدا كند. نميتوان از لهجه و گويش و زبان بومي براي روايت استفاه كرد. گويش، براي بيان مقصود معين، تجربي و محدودي است و جاي بان را كه قابليت وسيعي دارد، نميگيرد. كلمههايي همچون حبانه، هرته، تليسه ، اسكراب، شايد براي من جنوبي حتي جالب هم باشد، اما ذهن خواننده غيرجنوبي را دستخوش ايستايي ميكند. دوس پاسوس هم از همين واژهها استفاده ميكرد؛ واژههايي كه در كتابهاي آكسفورد پيش از 1930 ميتوان آنها را پيدا كرد. براي نمونه، Pearl diving يعني غواصي به خاطر مرواريد را به كار ميبرد و خواننده منتظر شيرجه رفتن شخصيت است، اما چند دقيقه بعد ميبيند كه او دارد ظرفهاي چيني را از درون سينك درميآورد و ميشويد. فقط با جست و جو در لغتنامههاست كه خواننده ميفهمد ، زماني در آمريكا، دو كلمه متوالي مرواريد و شيرجه را براي «ظرفشويي» به كار ميبردند؛ آن هم قشر خاصي – مثلاً تودة پايين جامعه. نكته بعد به تكرار در تكنيك مربوط ميشود. براي نمونه در همين رمان حياط خلوت، داناي كل نامحدود چيزي را ميگويد كه چند لحظه بد از زبان شخصيت ميشنويم. مثلاَ داناي كل ميگويد: موهايش بلند بود. سپس بلافاصله شريفه ميگويد: «بايد موهايم را كوتاه كنم.» خود اين ابتكار در اينجا و آنجا، به جذابيت قصه ميافزايد و نوعي شكستن راوي تلقي ميشود، اما تكرار بيش از حد آن، موضوع «دوبارهنويسي» را در ذهن ما تداعي ميكند: امري كه به هر حال نقطه ضعف به حساب ميآيد. به داستان برگرديم: حضور غليظ خردهروايتها و اشباع متن از اطلاعات غيرضروي، اجازه ندادند كه اين داستان خوب، شخصيتهايي متناسب با خود داشته باشد. آشور از حد يك رزمنده سرخورده تيپيك (Typical) فراتر نرفت. دوستان دكتر و مهندس و بازرگان او نتوانستند به شخصيت نزديك شوند و همايون در حد يك لمپن روشنفكر به ما معرفي شد. با جزئيپردازي و دقتنظري كه در اين رمان ميبينيم، يقين دارم كه حسنزاده ميتوانست با كاستن از اطلاعات و خردهروايتها، بيشتر روي شخصيتها تمركز كند. تنها فردي كه به نظر من شخصيت شده، «شاهد» است؛ شايد به اين دليل كه كمتر در مورد او گفته شده است. گاهي، يك شخصيت فرعي، كه منِ نويسنده به دلايلي خود را خيلي به او نزديك نميبينم (و نزديك نميكنم) شبيه واقعيتهايي از من و ديگران نميشود، بلكه حاصل تلاقي امر تخيل و واقعيت ميشود. به همين علت، شاهد ضمن تخيلي بودنش، براي خواننده محسوس و ملموس است. بعد از عنصر مكان يعني مدرسه، هيچ شخصيتي تا حد «شاهد» هنرمندانه نشده است. داستان، تك صدايي است. گرچه صداهاي متفاوت شنيده ميشود، اما از فصل ششم به بعد، صداي مسلط، صداي مظلوميت آشور است. البته نويسنده با هوشمندي و درايت خود، كل روايت و كل شخصيت اشور را تك بعدي نكرده، ولي به هر حال به آشور «معصوميت تاريخي» بخشيده است. چنين چيزي، از ديد يك منتقد، خصلت تك صدايي يك رمان است؛ حتي ارگ در باطن امر، آشور محقق باشد، باز نبايد كل متن به نفع آشور جانبدارانه شود. اما درباره پيوستگي دروني. اين امر، زماني براي ما، زماني براي ما، چه منتقد و چه خواننده، مطرح ميشود كه با خرده داستانها و نيز اطلاعات حاشيهاي مواجه باشيم. پيوستگي دروني، يك ساختار پنهان است كه بايد تمام خردهداستانها و نيز رخدادها و درونكاوي شخصيتها را به شكل يك تصوير كلي در ذهن خواننده پديد آورد. اين ساختار، يعني وجه ذهني و اعتباري روايت، زماني شكل ميپذيرد كه متن خوداتكايي داشته باشد و ارتباط عناصر درونياش حفظ شود. اين امر در مورد اتفاقات آن يك هفته مصداق پيدا ميكند و توفيق نويسنده انكارناپذير است، اما در ساختن «گذشته» ، يا دقيقتر بگويم پسزمينهاي كه ماجراي كنوني بر اركان آن استوار است، خردهداستانها به طرز عجيبي دست و پا گير شدهاند و مانع نزديكي خواننده به كيفيت روحي شخصيتها و اهميت رخدادها شدند. ترديدي نيست كه اگر بخواهيم شخصيتپردازي قانعكنندهاي ارائه دهيم، بايد به گذشته شخصيتها هم نقب زد. امروزه جز درصد ناچيزي از روانشناسان (اساساً داراي گرايشهاي اگزيستانسياليستي)، از گذشته شخص به حال او ميرسند. به قول لانگ فلد، «كاش گذشته مرده، مرده خود را برده بود.» پس من هم با نويسنده رمان حياط خلوت موافقم كه گذشته افراد را به دقت كاوش كنيم، اما به اين بهانه نميتوان حال را تا حد ممكن مختصر كرد و فقط به زمان سپري شده پرداخت. با وجود اين ميبينيم كه دوستان قديمي پس از دوازده – سيزده سال، كم و بيش رفتار و گفتار مشابه دارند؛ در حالي كه بهتر بود در اين مرحله هر يك از آنها نماينده يك طبقه، قشر يا گروه اجتماعي ميشد. با توجه به اينكه شخصيت انسانها بين سنين هشت تا شانزده سالگي پيريزي ميشود؟ به عقيده من بهتر بود به جاي ارجاعهاي مكرر و پراكنده ، با تمركز روي شخصيتي مثل آشور، دلايل دروني او را براي ايستادگي و مقاومت، بيشتر و بهتر حس ميكرديم. آشور، چه موافق او باشيم چه نباشيم، به هر حال نماد شماري از جوانهاي دهه شصت است كه بر اساس باورها و اعتقاداتشان به جبهه رفتند. او سالها زجر و درد كشيد تا اينك در برابر پرسش «چه كسي ميخواهد مدرسه را از دستت بگيرد»، جواب دهد: «از خودمان هستند». جوابي كه او ميهد، تكاندهنده است. پس اين خود ما هستيم كه داريم مدرسه را، نماد فرهنگ و ميهن را تخريب ميكنيم. موضوعي است كه ارزش زيباشناختي و تاريخي خاص خود را دارد، پس اين فرد، يعني آشور ، بايد به گونهاي ساخته و پرداخته شود كه از ديگران «متمايز» گردد. من نميگويم برتر شود، نه سياه و نه سفيد. ما تاوان سفيد و سياه ديدن شخصيتها را طي سالهاي گذشته داديم. ولي اينجا ما با سطح روانشناختي و درونكاوي متفاوتي روبهرو هستيم. پس بهتر بود با شخصيتهايي كه با آشور در تقابل و تضاد عيني – ذهني هستند، لايههاي ديگري از شخصيت او را ارائه ميداديم. برخورد ساده با صاحب ملك مدرسه و اموري شبيه اين، پاسخگوي خواننده نيست. نكته ديگري كه حتماً خوانندگان متوجه آن شدهاند، حضور ناگهاني زني است به نام هما كه فقط در بخش پايانبندي كاركرد روايي پيدا ميكند. درست روزي كه دوستان آشور مدرسه را ميخرند تا مانع تخريب آن شوند، آشور دستخوش دل چركيني ميشود. گويي نسبت به بود و نبود مدرسه دچار بيتفاوتي شده، گويي قلهاي به اسم هيچ را فتح كرده است. اين موضوع مي”واند صورت واقع به خود بگيرد و حتي تحليل روانشناختي هم دارد، اما «هما» كه تا پيش از آن نه در عرصه بيروني جايي از روايت را به خود اختصاص داده بود و نه در دروننگري آشور – كه آن همه به گذشتهاش نقب زده شده است – چيزي از او ديده بوديم، ظاهر ميشود و خواننده علاقة آشور به هما را كشف ميكند و شريفه را در جايگاه عامل جدايي آنها ميبيند. كمي كه جلوتر ميرويم، به موضوع يا در واقع محور ديگري پي ميبريم كه تا اين زمان گويي به عمد پنهان يا در واقع محور ديگري پي ميبريم كه تا اين زمان گويي به عمد پنهان شده بود تا خواننده غافلگير شود. در جريان جنگ به شريفه تجاوز شده و چون هما از اين موضوع اطلاع پيدا كرده بود، شريفه ترجيح داده بود كه او همسر آشور نشود تا راز بزرگ همچنان كتمان بماند و كسي نفهمد شاهد فرزند تحميلي شريفه است و نه برادر آشور و شريفه. اينجا يك خلأ روايي احساس ميشود. چگونه آشور گذشته را آن همه واكاوي ميكند و خواننده حتي با تكرارهاي دو و سه باره روبهرو ميشود، اما موضوعي به اين اهميت فقط براي غافلگيري خواننده مطرح ميشود؟ ذهن بشر ساختاري پيچيده دارد. مثل آن ديوار نيست كه بتوان چيزي را به سادگي از روي آن پاك كرد. ذهن، مدام در حال زير و روي آن پاك كرد. ذهن، مدام در حال زير و رو كردن «داشتههايش» است. در روايت، باز هم اصل گزينش در بازنماي اين داشتههاي ذهني حاكم است، اما آوردن «داشته يا گذشتهاي» به سنگيني عشق به هما و تجاوز به شريفه، نميتواند به خاطر تغيير مسير روايت صورت گيرد. ترديدي نيست كه آشور بسيار رنج كشيده است، شريفه نه كمتر از او. آنچه اين دو را بيشتر از حد معمول به هم پيوند ميدهد، همين درد و درماندگيهاست. نيازي به اثبات نيست كه زبان، رنگ پوست، شغل، رابطه نسبي و سببي و نيز ملي، در حد درد و رنج پيونددهنده انسانها نيستند. آشور و شريفه اساساً به اعتبار همين موضوع تا اين حد به هم علاقه دارند، بنابراين كاركرد آني ذهن و يادآوري ناگهاني يك موضوع نميتواند تمام رشتهها را از هم بگسلد؛ مگر در فرايندي ديگر كه احتمالاً موضوع يك داستان ديگر ميشود. حذف هما در صفحات طولاني متن، در حالي كه پدر فريدون و پدر يدالله (دوستان آشور) حداقل دو بار حضور عيني و ذهني پيدا ميكنند، موجه نيست. حتي به اين معناست كه خواننده، دست كم گرفته شده يا در حد نوجوان برآورده شده است. شكلگيري ذهني هما در ذهنيت آشوبزده آشور از اين ديدگاه اهميت كسب ميكند كه يكي از عوامل رجعت به گذشته ذهن يا در واقع مغز آشور است كه به دليل تأثيرات موج، از نظر فيزيكي دستخوش عارضه شده است. اصولاً نويسنده رمان حياط خلوت براي ساختن گذشته شخصيتها و ارائه تصاوير كلي موقعيتها، از چهار شيوه استفاده كرده است. الف: با شيوه تمركز شخصيت روي يك موضوع يا شيء ب: با تداعي آزاد، مثلاً ديدن پارچ آب و به خاطر آوردن پارچ آبي كه در جبهه رد و بدل ميشد ج: با جريان سيال ذهن (ناقص) آشور به دليل موجي بودنش. اين بخش خيلي خوب آمده است، گويي يكي از شخصيتهاي نه چندان عاقل فاكنر ذهنش از اينجا به آن ميرود و گذشته را زير و رو ميكند. د: بدون دليل روايي بلكه فقط از روي معناي متن مثل صفحههاي 70 و 71 كه يدالله ياد گذشته ميافتد. اين رويكرد چهارم داراي قطعه قطعهشدگي است كه اشكالي هم ندارد و امروزه بسيار متداول است. فقط بايد انگيزه يا بهانه روايت وجود داشته باشد؛ يا از دل ساختار بيرون بيايد يا از درون معنا. در اين صورت خواننده فكر نميكند بين قطعات مختلف گسست مكانيكي پديد آمده است. مورد ديگري كه از نظر من ميتوانست اين رمان را به يكي از بهترينهاي ادبيات جنگ تبديل كند، تمركز روي «فاجعه» است. فاجعه تعريف خاص خود را دارد. شما به هر تجربه معمولي، «واقعه» نميگوييد. بارها به «خانه كتاب» ميآييد، اينها همهاش تجربه معمولي است، اما آن دفعهاي كه با كسي آشنا ميشويد و عاشقش ميشويد يا موقع عبور از خيابان اتومبيلي به شما ميزند، و پايتان براي هميشه لنگ ميشود، با امر «واقعه» روبهرو شدهايد. واقعه امري است پر و پيمان كه نميشود چيزي از آن كم كرد يا چيزي به آن افزود يا تغييرش داد. فاجعه، واقعهاي است كه جنبة مصيبتبار داشته باشد. ميتواند فاجعه طبيعي باشد؛ مثل سيل و زلزله و آثار مخرب آنها كه در رمانهاي متعددي هم آمده است. همين زلزله دردآور هم فاجعهاي طبيعي بود كه نويسندگان ما ميتوانند همچون خانم پرل. س. باك و يا فاكنر، به آن حالت روايي دهند. فاجعه، ميتواند انساني هم باشد. تجاوز به يك دختر فاجعهاي است انساني، اما اگر همين دختر در شرايط تاريخي – اجتماعي خاصي قرار گرفت، تجاوز به او ميتواند معناي ديگري پيدا كند. جنبة فردي به كلي تحت تأثير خصلت تاريخي – ملي قرار گيرد و به شكلي نمادين، مظهري از تجاوز بيگانه شود. تجاوز به شريفه از سوي يك سرباز عراقي، تجاوز به فرهنگ ايران و روح ملت ايران است و همين نكته به ما ميفهماند كه مصنوع جاي كار داشت. دو جا گفته شده است، كه اي كاش بيان آن از زبان يا ذهن آشور به كلي حذف ميشد و فقط از ذهن شريفه نگونبخت - و در عين حال قهرمان – ميگذشت، آن هم نه تكه تكه و همزمان با پرداختن به مسائل حاشيهاي مانند انفجار مغز اين ايراني و نصفه شدن بدن آن ايراني، بلكه با تمركز دقيق و با انتخاب مؤثرترين واژگان. من موقع خواندن كتاب براي داوري در جايزه مهرگان ادب (پكا) تا چند روز تحت تأثير اين موضوع بودم و از ذهنم جدا نميشد. فكر ميكنم هر انساني – نه فقط ايراني – با خواندن مصيبتي كه بر شريفه رفته، اگر گريه نكند دست كم تا مدتها تحت تأثيرش قرار ميگيرد. نويسنده انصافاً موضوع دقيقي را انتخاب كرده، اما حرف من اين است كه چرا آن را به صورت نقالي آورده و نه تصويري و دراماتيك؟ اگر اين دومي صورت ميگرفت، بيترديد حسنزاده، يكي از تكان دهندهترين صحنههاي ادبيات جنگ را خلق ميكرد؛ هر چند كه در همين حد نيز كمتر كسي است كه او را تحسين نكند. موضوع ديگر، موضعگيري نهايي آشور است در برابر اين خواهر زجر كشيده. آشور كه ميداند چه ستمي بر خواهرش رفته است، فقط با به خاطر آوردن «هما»، به خواهر توهين ميكند و چون از عملكرد ذهني او چيزي نميبينيم، به اصطلاح او را تحت تأثير «موج» نميبينيم، در نتيجه اعمال او را به روانپريشياش – پيش از اثر موج – نسبت ميدهيم و عنوان «اختلال حواس» در زير عكس او را بجا و منطقي ميدانيم؛ خصوصاً اينكه او به جاي دفن پدر و مادر در گورستان عمومي شهر، آنها را در باغچه مدرسه دفن كرده بود و حتي پس از عقبنشيني سربازان عراقي، حاضر نشده بود اجساد را به گورستان انتقال دهد. اين امر از منطق روايت پيروي نميكند، به همين دليل خواننده فكر ميكند آشور از ابتدا، پيش از ديدن آسيبهاي فيزيكي و روحي در جنگ، موجود چندان عاقلي نبوده است، در حالي كه نشانههاي بسياري، حاكي از اين است كه او با اعتقاد و باور به مقاومتكنندگان پيوست. او بارها مرگ را تجربه كرد، اما نمرد. مرگ او كه نويسنده زمان خوبي را براي آن انتخاب كرده در شرايطي رقم ميخورد كه ميفهمد ديگر چيزي در اين دنيا وجود ندارد كه بتواند به آن عشق بورزد. در خاتمه، بايد بگويم من نويسنده اين اثر را، كه اولين رمانش است، تحسين ميكنم نه به اين سبب كه خود جنوبي است و درد و رنج جنوبيها را در جنگ به تصوير كشانده است، بلكه به سبب نگاه انسانياش و نيز كوششي كه معلوم است ماهها و بلكه سالها وقت او را گرفته است. محمدحسن شهسواري: در ابتدا مايلم خوشوقتي خود را از اين مسئله اعلام كنم كه ميخواهم درباره رماني از زير شاخههاي رمان جنگ صحبت كنم. زيرا اعتقاد دارم رمان جنگ ايراني با تمام فراز و فرودهايش و البته كاستيهاي خاص خودش، يكي از اصيلترين جريانهاي ادبي كشور است. زيرا نويسندگانش معمولاً بدون پيشداوري و وام گرفتن نظريههاي رنگارنگ ادبي، به دل ماجرا ميزنند و از واقعيت موجودي كه بر اين ملك رفته است، سخن ميگويند. البته كه منظور من از اين صحبت انكار و يا بيقدر كردن نظريههاي ادبي و يا كوششها و تجربيات گرانقدر نويسندگان جهاني نيست. اما حق خواهيد داد اگر نويسندگان ما در مواجهه با هر موضوعي براي نگارش، انواع الگوهاي بزرگ پيش رو دارند و معمولاً از آنها گريزي ندارند، در زمان روبهرو شدن با موضوعهايي كه عميقاً با حياط معاصر سرزمينمان مانند انقلاب و جنگ، نميتوانند به راحتي از آن الگوها پيروي كنند. به طور مثال براي نوشتن رماني درباره جنگ بعيد است وام گرفتن مستقيم و بدون تفكر از همينگوي و يا حتي تولستوي چيزي قابل توجهي نصيب نويسندگان ما كند. به همين دليل عميقاً معتقدم نويسندگاني كه بدون پيشداوري و تنها براي پاسخ به نياز دروني خودشان به سراغ جنگ رفتهاند اصيلترين كوششها را در روند داستاننويسي دو دهه اخير انجام دادهاند. در واقع اين دسته از نويسندگان بودهاند كه اندكي از رخوت محافظهكارانه ادبيات ما را زدودهاند و ادبيات به شدت ذهني و منزوي ما را تكانكهايي دادهاند. مجبورم از اين بحث درگذرم زيرا بهانه ما در اين ساعت براي جمع شدن رمان حياط خلوت فرهاد حسنزاده است. صحبتهايم را درباره رمان حسنزاده در دو بخش كلي ويژگيهاي فرمي و مميزههاي محتوايي تقسيم ميكنم. در ابتدا به دو نكته از برجستگيهاي تكنيكي رمان اشاره ميكنم: غلبه بر بزرگترين دشمن روايت يعني زمان تمام آنهايي كه حتي يك داستان در عمرشان نوشتهاند ميدانند كه زمان بزرگترين دشمنشان در روايت داستان است. در واقع چون اولين وظيفه يك نويسنده تعريف واقعه و حركت است و واقعه و ماجرا تنها در ظرف زماناست كه معنا ميدهد، اين مسئله معنا مييابد. اما ميدانيم كه زمان در واقعيت و در داستان دو امر متفاوت است. زمان يك مكالمه تلفني كه 10 دقيقه طول كشيده است، در واقعيت ده دقيقه است اما در داستان به طور يقين ميتوان گفت كه ده دقيقه طول نخواهد كشيد. بسته به نياز داستان اين زمان ممكن است فقط چند ثانيه طول بكشد و ممكن است يك روز تمام را شامل شود. در واقع در اينجاست كه كار دشوار نويسنده شروع ميشود، زيرا او بايد از يك واقعه ده دقيقهاي تنها مثلاً 30 ثانيهاي را كه به دردش ميخورد روايت كند. كار سختي است. نويسنده بايد به گونهاي اين 30 ثانيه را تصوير كند كه خواننده مدت واقعي آن، يعني ده دقيقه را هم باور كند. بگذاريد مثالي از رمان حياط خلوت بزنم. در فصل سوم يدالله به همايون تلفن ميكند. آن دو تقريباً همه فرازهاي زندگي خود را در اين دوازده، سيزده سال گذشته تعريف ميكنند. نويسنده تنها همين فرازها را ميخواهد. يعني او مي÷واهد ما تنها بدانيم يدالله پزشك متخصص شده در تبريز زندگي ميكند و … و يا همايون در اين سالها تقريباً هر كاري را تجربه كرده و اكنون در روزنامه كار ميكند و … مشخص است كه در زمان واقعي اين مكالمه حداقل بيست دقيقه طول كشيده و اگر نويسنده ميخواست همه اين بيست دقيقه را بياورد حجم اين فصل حداقل 5 برابر حالت كنوني بود كه تازه در صورت امكان بسيار كشدار و بيروح ميشد. اما نويسنده با استفاده از يك تغيير زاويه ديد از اول شخص به سوم شخص در واقع صحبتهاي آنان را از نقلقول مستقيم به نقل قول غيرمستقيم تبدلي مي كند تا صحبتةاي آنان خلاصه شود. در اين صورت بدون اينكه از حس كار بكاهد به وقايع شتاب لازم را ميدهد. ضمن آنكه اجازه نميدهد ريتم داستان افت كند. مثال: ص 39 در واقع هرچه روايت در داستان خطيتر باشد غلبه بر زمان و تبديل زمان واقعي به زمان داستاني سختتر است، زيرا زماني كه نويسنده از فلاش بك استفاده ميكند ميتواند در فاصله رفت و برگشت، زمان واقعي را به زمان داستاني تبديل كند. آقاي حسنزاده با استفاده از همين تكنيك يعني تغيير نقل قول مستقيم يه غيرمستقيم و نيز تغيير زوايه ديد در يك فصل و همچنين فلاش بك توانسته به خوبي به زمان اين بزرگترين دشمن روايت رئاليستي غلبه كند. البته ممكن است اهميت بحثي كه الان كردم بر برخي از دوستان پوشيده بماند. اما مطمئناً كساني كه دغدغه تعريف خواندني يك داستان را تا به حال داشتهاند ميدانند من از چه سخن مي؛ويم و ميدانند كه داستان تعريف كردن چه كار سختي است. اما نويسندگاني كه بيشتر از فضاهاي ذهني و روايتهاي غيرمتعارف استفاده ميكنند و دغدغه تعريف جذاب داستان را ندارند، خوشبختانه با مشكلي كه گفتم روبهرو نخواهند شد. ديالوگها پس از مدتها رماني از نويسندهاي ايراني خواندم كه به اهميت ديالوگ پي برده است و بيشتر وظايف و كاربردهاي گفت و گو را پوشش داده است. نظريهپردازان درام حداقل 13 خصيصه را براي گفتوگوي شخصيتهاي داستان برميشمرند كه عبارتاند از: ايجاد تنش و كشمكش كند. به شخصيتپردازي گوينده، شخصيت مقابل و كسي كه درباره او صحبت ميشود، كمك كند. به صحنهپردازي و فضاسازي كمك كند. درونمايه داستان را به مخاطب انتقال دهد. با طبقه و زيرساخت فرهنگي شخصيت هماهنگ باشد. داستان را بسط دهد و وقايع را جلو برد. داراي ريتم و ضرباهنگ باشد. به جاي مستقيمگويي ، انگيزه شخصيتها را به طور غيرمستقيم روشن كند. مخاطب آن را طبيعي و واقعي بپندارد. آسان باشد. (مگر آنكه مغلقگويي جزئي از شخصيت باشد) مختصر باشد. (مگر آنكه درازگويي جزئي از شخصيت باشد) بين شخصيتها در حال چرخش باشد. (مگر آنكه كمگويي جزئي از شخصيت باشد) قابل فهم باشد. (مگر آنكه مبهم گويي جزئي از طرح باشد) ميبينيد كه گفتوگويي كه معمولاً ساده از كنار آن ميگذريم چه ضوابط و شرايط پر طول و تفصيلي دارد. البته مشخص است كه يك اثرداستاني يا هر ديالوگي نميتواند واجد تمام اين ويژگيها باشد. اما آنچه مشخص است اين است كه هرچه ديالوگهاي يك داستان بيشتر از ويژگيهايي كه برشمرده شد برخوردار باشد آن داستان از ديالوگهاي بهتر و و به تبع آن از شخصيتپردازي و حتي پلات قويتري برخوردار است. با نگاهي به رمانها و داستانهاي ايراني ميبينيم كه در بيشتر مواقع ديالوگها تنها درونمايه داستان را به مخاطب انتقال ميهند و يا اگر بخواهند حرفهاي عمل كنند در نهايت به گونهاي نوشته ميشوند كه با طبقه و زيرساخت فرهنگي شخصيت هماهنگ باشند. اما دو ويژگي مهم گفت و گو يعني ايجاد تنش و كشمكش و كمك به فضاسازي را اغلب نويسندگان ما فراموش ميكنند. حياط خلوت، از اين جنبه رماني به غايت پرداخته شده است. كافي است شما هر جاي رمان را باز كنيد و چند خط از گفتوگوها را بخوانيد خواهيد ديد كه گفتوگوها علاوه بر انتقال درونمايه داستان و مطابقت با زيرساخت فرهنگي شخصيتها، ايجاد تنش و كشمكش كره و به صحنهپردازي و فضاسازي نيز كمك ميكند. مهمتر اينكه ديالوگها در اين رمان، داستان را بسط داده و داراي ريتم و ضرباهنگ است. نمونه 138 (بين شريفه و همايون) اگر نويسنده مي خواست حس آن لحظه ميان دو شخصيت را با توجه به علاقه گذشتهشان، تنها با توصيف بگويد بعيد بود به فضاسازي كنوني برسد. به ريتم گفت و گو هم دقت كنيد كه چگونه مانند يك ملودي اوج فرود ميگيرد. نمونه ديگر: 172 كه در آن قرار است مرتضي براي اولين بار به دوستانش بگويد دارد زني ژاپني ميگيرد. همان طور كه ديديد ديالوگها تنها به دادن اطلاعات اكتفا نميكند بلكه به فضاسازي كمك كرده و علاوه بر آنكه به شخصيتپردازي گوينده و شنونده كمك ميكند داستان را نيز بسط ميدهد. در ادامه صحبتهايم به دو نكته از درونمايه داستان و برخورد رمان حياط خلوت با موضوع مطرح شده در رمان ميپردازم. حضور زن حياط خلوت فضايي به شدت مردانه دارد و يكي از جانمايههايش رفاقتهاي مردانه است. اما چيزي كه نبايد آن را فراموش كرد حضور و نقش شريفه در داستان است. در واقع شريفه نقش تاريخي زن را در رمان ايفا ميكند. انديشمندان حوزه زنان معتقدند كه زنان همواره در طول تاريخ به واسطه ويژگيهاي دروني، حافظ و پاسدار اصلي فرهنگ قوم خود بودهاند. از آنجايي كه زنان داراي هوش ارتباطي قويتري نسبت به مردان هستند به خوبي ميتوانند ويژگيهاي فرهنگي يك قوم را دريابند و در خودبارور كنند و باز اين زنان هستند كه همواره به واسطه نقش مادرانهاي كه دارند مدام در پي حفظ چهارچوبها و ايجاد صلحي مدام هستند، زيرا كه كانون خانواده بيش از هر چيز به آرامش نياز دارد. همان طور كه ميدانيد كه در اغلب موارد زنان با دروني كردن فرهنگ به وسيله اشعار و داستانها، حافظان اصلي اين ميراث هستند. در حياط خلوت نيز اين شريفه است كه با ابتكار عمل خود مردان را كه جبر زمانه و شتاب بيرحم دوران از يكديگر دور كرده به دور هم جمع ميكند و ميراث مشترك را به آنان يادآوري ميكند. معروفترين زن تاريخ در اين زمينه شهرزاد قصهگو است كه با تعريف قصه علاوه بر پاسداشت فرهنگ مشترك يك قوم، صلح و آرامش را براي آنان به ارمغان ميآورد. طرفه آنكه شريفه نيز شاعر است و شعر ميگويد و در متن ميبينيم كه تنها اوست كه با يك قطعه شعر، آبادان و محلههايش و آنچه بر اين شهر رفته، مكتوب ميكند تا بماند. پيام آشتي ملي در طول تاريخ رمان جنگ، نويسندگان به اين نوع ادبي سه رويكرد داشتهاند. اولا رمانهايي كه با پيش زمينهها روشن، از يكي از طرفهاي درگير در جنگ حمايت كرده و تماماً توان خود را براي حق جلوه دادن يك طرف و باطل بودن سوي ديگر صرف كردهاند. اين دسته در غالب آثار تبليغاتي جاي مي؛يرند كه در نهايت عمري به اندازه جنگ خاص دارند. دسته دوم رمانهايي هستند كه به ضد جنگ معروف هستند. اين عده جنگ را به تمامي به عنوان يك عمل غيرانساني زير سؤال برده و با پرداخت فضايي سياه تمام وجوه آن را به زير شلاق نقد ميكشند. وداع با اسلحه همينگوي و سفر به انتهاي شب سلين از اين دسته هستند. اما دسته آخر به اين دليل به سراغ جنگ ميروند كه جنگ شرايطي براي بشر پيش مياورد كه او بدون هيچ گونه ملاحظه كاري و رياكاري زمان صلح، بيواسطه با مرگ روبرو ميشود. بنابراين او كنه وجود خود را به نمايش ميگذارد. به اين ترتيب نويسنده پرتوان ميتواند در اين مسير ذات آدمي را به نمايش گذارد. جنگ و صلح شاهكار تولستوي در اين زمره قرار ميگيرد. جالب اينكه رمانهاي دسته سوم هم ويژگي دسته اول را دارند. يعني در نهايت به يك طرف درگير متمايلاند و هم جنگ را به عنوان يك عمل غيرانساني محكوم ميكنند و هم در مسير داستان خود زواياي پنهان روح بشر را ميكاوند. حياط خلوت سعي كرده است كه به نوع سوم نزديك شود. اگرچه سعي و تلاش بسيار توانفرسايي لازم است تا نويسنده در اين مسير به كاوش و كشف زواياي پنهان روح انسان ايراني بپردازند، اما چيزي كه حياط خلوت را از آثار مشابه متمايز ميكند يكي از جانمايههاي زيبا و مهم آن است. در حياط خلوت به دور از شعارزدگي و درشتگويي پيام آشتي ملي براي تمام طبقات و گروههاي اين ملك فرستاده ميشود. پيامي كه سياستمداران در بيشتر مواقع ناتوان از دادن آن هستند، اگرچه وظيفه آنان آت . تنها در فضاي صميمي و با صداقت اين رمان است كه شعار ايران براي تمام ايرانيان پوشش داده ميشود. شعاري كه جامعه ايراني در اين زمانه سخت بدان محتاج است. اما سر دادن اين شعار تنها از ذهني به بار مينشيند كه در عمق وجود خويش به كرامت انساني باور داشته باشد و از دايره تنگ خودبيني بيرون آيد. اتفاقاً اين ويژگي براي يك رماننويس از نان شب هم واجبتر است زيرا برخلاف تصور، اين تكنيكها نيستند كه رمان را چند صدايي ميكنند بلكه اعتقاد به چند صدايي است كه ناخودآگاه رمان را به سوي چندصدايي پيش ميبرد. در واقع اگر حسنزاده در زيرينترين لايههاي وجود خوديش به دادن حق به همه براي نمايش ويژگيهاي خود، باور نداشت، رمانش در حال حاضر نميتوانست از تكنيك تغيير زاويه ديد در يك فصل به خوبي استفاده كند و رمانش را به ذات يك رمان چندصدايي نزديك كند. اين توضيحات را دادم تا توضيح دهم كه چرا حياط خلوت رمان مهمي است، اما اگر همان اول ميگفتم كه ميتوان حياط خلوت را با 351 صفحه حجم، به راحتي خواند و آزار نديد و پابهپاي شخصيتهايش گريست و خنديد، به مقصود خود رسيده بودم كه حياط خلوت رمان مهمي است. فرهاد حسنزاده: من فكر ميكنم وقتي نويسنده در خلوت خود داستانش را مينويسد اصلاً به اتفاقهاي بعدي آن فكر نميكند، استقبالها، جايزهها، نقدهاي منطقي يا احساسي هيچ كدام برايش ملاك و معيار نيست. نوشتن يك نياز دروني است كه نويسنده با اين عمل به آن نياز خودش پاسخ ميدهد و حرفي را ميزند كه شايد حرف همه باشد، در صحبتهاي روزمره يا بحثهاي جدلي ولي در تيراژ بسيار وسيعتر. من چندنكته را ميخواستم مطرح كنم كه شايد خيلي كلي باشند: 1. اين رمان را بعضيها رمان جنگ يا پايداري ميدانند و از اين منظر به آن نگاه ميكنند. در حالي كه من اين هدف مشخص نخواستم رمان جنگ بنويسم. قصد من نوشتن رمان زندگي يا به عبارتي رمان اجتماعي بود. از آنجا كه جنگ را هم بخشي از زندگيام ميدانم، همانطور كه صلح را، جنگ و تأثيرات آن را در اين رمان به نمايش گذاشتهام. همة ما ميدانيم كه داستان زماني به وجود ميآيد كه تعادل هميشگي به هم بخورد و داستان در حركت و روند خودش ميخواهد آن عدم تعادل را به تعادل برساند و جنگ هم يك نوع بيتبادلي است ولي آن قدر ابعادش وسيع است كه خيلي از صفتهاي انساني مثل ايثارها، فداكاريها، خيانتها و عشقها و… را دربر ميگيرد. و من فكر ميكنم جنگ هشت سالة ما، براي نويسندهها و هنرمندها دستمايه بسيار بزرگي است براي خلق كارهاي ماندگار. داستانها و كارهاي خوبي از درون آن ميتواند بجوشد كه يا در مورد آن كوتاهي ميشود و يا آنچنان اغراق، كه مخاطبان را فراري ميدهد كه جاي اين بحث اينجا نيست، اما فكر ميكنم به اندازه تكتك آدمهايي كه درگير جنگ بودند ما داستان و رمان ميتوانيم داشته باشيم، ضمن اينكه اين كار سختيهاي مربوط به خودش را دارد چون ما هنوز از جنگ به آن شكل فاصله نگرفتيم، مثلاً شايد بعضي از آدمهايي كه نشاني از آنها در حياط خلوت آوردهام و كاملاً هم بيغرضانه بوده با خواندن رمان از من شكايت كنند. يا مسائلي از اين قبيل كه دست نويسندهها را ميبندد. ما هنوز از جنگ آن قدر فاصله نگرفتيم كه با نگاهي باز از زشتيها و زيباييهاي جنگ حرف بزنيم بيآنكه مورد غضب واقع شويم. من سعي كردم اين سختيها را به جان بخرم و رماني بنويسم كه جانبدارانه نباشد و بيطرفانه فقط روايتگر اتفاقهاي روزگار خودش باشد. شايد به همين خاطر است كه اين كار جايزه ادب پايداري را ميگيرد و از طرف بنياد گلشيري هم كانديداي دريافت جايزه ميشود. 2. جاهاي ديگري شنيدم كه به كار ايراد ميگرفتند كه تكنيك ندارد و به شيوه كلاسيك و خطي نوشته شده است. من با تكنيك بيگانه نيستم اين رمان هم در واقع طرح يك فيلمنامه بود و تمام جزئيات و زير و بم آن مشخص بود. ميتوانستم با به كارگيري تكنيكهاي داستاننويسي رماني خوب يا بد بنويسم اما اصلاً نخواستم خودم را اسير تكنيك بكنم. ميخواستم راحت حرفم را بزنم و مخاطبان بيشتري را همراه اين كار بكنم. همة ما با آمار تأسفانگيز كتابخواني در كشورمان آشنا هستيم. رمان و داستان ايراني دورة نقاهت و دشواري را پشت سر ميگذارد و اين براي منِ نويسنده كُشنده است. هدفم اين بود كه حداقل در صفحات اول رمان خواننده را جذب بكنم و بعد بتوانم او را شريك داستان كنم و تا انتها او را با خود بكشانم. 3. در مورد شخصيتي مثل شاهد، خود هم معتقدم كه شخصيت بسيار خاصي است كه اينجا خيلي به آن پرداخته نشده، شايد به خاطر اينكه شاهد بود، و در جاي ديگري بايد به اين شاهد عيني پرداخته ميشده است و اميدوارم كه يك روزي شاهد هم شخصيتي باشد كه بتواند گوشهاي از اتفاقات جنگ را بيان بكند. 4. دربارة شريفه حرفهاي زيادي زده شد. من ميتوانم يك اشاره ديگر در تكميل حرفهايي كه زده شده بود بكنم كه به هر حال تجاوز به شريفه، تجاوز به مام ميهن است و در فصلي از رمان، همايون از دوستانش قهر ميكند و از خانه بيرون ميرود و به محله قديمي خودشان ميرود و با «ننه گلاب» مواجه ميشود و بعد ميفهميم كه ننه گلاب دختري بوده كه در بوشهر زندگي ميكرده و انگليسيها به او تجاوز كردند. با اين تأكيد ميبينيم كه شريفه سرگذشتي شبيه ننه گلاب دارد. از تحريفها كه بگذريم به انتقادها ميرسيم كه به نظرم بخشي از آنها سليقهاي بود و بخشي ديگر قابل تأمل هستند.
كتاب ماه ادبيات و فلسفه-شماره 93 – تير 1384
گزارش نقد كتاب «حياط خلوت»
يكصد و پنجاه و يكمين نشست كتاب ماه «ادبيات و فلسفه» هم برگزار شد. در اين جلسه كتاب «حياط خلوت» نوشته فرهاد حسنزاده با حضور مولف، منتقدان و جمعي از علاقهمندان برگزار شد. جلسات كتاب ماه ادبيات و فلسفه يك هفته در ميان سهشنبهها در خانه كتاب (چهارراه وليعصر) برگزار ميشود. در ابتداي اين نشست شهرام اقبالزاده ضمن اشاره به سابقه فعاليتهاي ادبي حسنزاده در حوزه ادبيات كودك و نوجوان گفت: پديده فرخندهاي كه اتفاق افتاده اين است كه يك نويسنده كودك و نوجوان با اولين كار خود در حيطه بزرگسالان، توجه محافل ادبي را جلب كرده است. طوري كه رمان او نامزد دريافت جايزه در چند جشنواره بوده است. از ويژگيهاي حسنزاده، تنوع در كار و استفاده از انواع ژانرها است. اين تنوع كار نويسنده را بسيار دشوار ميكند. همچنين عشق به ميهن و زادبوم و دلبستگي آرماني به كشور در آثار اين نويسنده به چشم ميخورد. او متولد جنوب است و جنگ تاثير بسياري بر زندگي او گذاشته است. در ادبيات داستاني مساله تعليق و اينكه پديدهاي گسستي ايجاد كند و يا تخريب براي حركت و شروع داستان بسيار مهم است. چنين اتفاقي در زندگي براي حسنزاده افتاده است چرا كه جنگ او را از خانه و كاشانه و زادبومش دور كرده است و او به شدت از اين مساله متاثر بوده و آن را در داستانهايش بازتاب داده است. بنابراين خاطرات نويسنده از جنگ به طور پيدا و پنهان در آثارش انعكاس يافته است. وي درباره رمان «حياط خلوت» گفت: اين اثر داستان دوستاني است كه به خاطر جنگ سالهاست يكديگر را نديدهاند. اين دورافتادگي از زادبوم نوعي احساس گمشدگي به آنها القا ميكند. اين دوستان زماني كه يكديگر را مييابند احساس ميكنند كه يك نسل گمشده و هويت خود را از دست داده است و جنگ آنها را سرگشته و سرگردان كرده است. انگار دچار بيهويتي شدهاند و بعد از ديدن هم با بازگشت به خاطرات كودكي سعي ميكنند تا به هويتي دست يابند. در ادامه اين نشست فتحالله بينياز در باب ساختار طرح اين اثر گفت: در اين اثر، فصول يك تا پنج از منطق بيروني تابعيت نميكنند و تابع منطق روايي هستند، يعني چون قرار است شخصيتها بعدا يكديگر را ببينند، لذا نويسنده هر كدام را به تنهايي در وضعيت خاص خودش به تصوير ميكشد. اين امر در جهان متداول است اما از فصل ششم به بعد داستان هم تابع منطق بيروني ميشود و هم روايي. اين اثر داستان يك رزمنده تنهاست داستان پسري است كه علاوه بر درس در مدرسه از وسايل نظامي هم استفاده ميكرده است. زماني ميرسد كه مدرسه را ميخواهند از او بگيرند و اين به شكل نمادين يعني گرفتن محل تعليم و تربيت از او. در واقع دراينجا مدرسه كانون و خانه است، نماد فرهنگ وطن، مقاومت ملي و هويت ملي است پس بايد به لحاظ ساختاري چون كانون تمام ساختارهاي روايت معطوف به آن است. بايد در حد يك شخصيت نمود يابد. به نظر ميرسد نويسنده در اين مساله موفق بوده است و بر ساختهترين شخصيت اين رمان، همين مكان (مدرسه) است. وي در ادامه افزود: اين داستان داراي چهارده فصل است كه اين عدد ميتواند نماد ماه شب چهاردهم باشد چرا كه در فصل شسم و دوازدهم نويسنده به شدت بر ماهي كه در آسمان عراق است اما نورش را بر ايران ميتاباند، تاكيد ميكند. روايت در اصل كمتر از يك هفته اتفاق ميافتد، اما داستان را اگر در حد رجعت به گذشته در نظر بگيريم محدودهاي در حدود بيست سال را پوشش ميدهد. پس روايت از حد و حدود آن چند روز فراتر ميرود. در اينجا نويسنده براي پروراندن شخصيتها و داستان، متجاوز از پنجاه خرده داستان ذكر كرده است. بعضي از خرده داستانها، ارتباط ساختاري و معنايي مييابند اما بعضي اين ارتباط را نمييابند. ضمناً چون مسائل متعددي بيان ميشود، ممكن است از لحاظ حجم بر داستان افزوده باشند اما نيازي به اين حد از خردهداستان نبود. چرا كه نويسنده بايد اصل گزينش را در ساختار متن رعايت كند و نيازي نيست كه همه چيز را بگويد. وقتي كه شروع به گفتن همه چيز كنيم، محور روايت از دست ما خارج ميشود. اين داستان از قصه و ايده بسيار خوب و جالبي برخوردار است اما حضور خردهداستانها گاه ضروري به نظر نميرسند. داناي كل كه نويسنده انتخاب ميكند همان چيزي را ميگويد كه بعدا از زبان شخصيت مي شنويم. البته اين مساله به تنهايي اشكالي ندارد يعني نويسنده ميتواند به راحتي راوي را بشكند و حتي راوي پنهان بسازد اما اگر اشتباهي بروز يابد، انكار مسالهاي بدون ضرورت مرتب تكرار ميشود. ضمن اينكه تمام خردهداستانها كه به نظر ميرسد بر كليت داستانها سايه افكندهاند نتوانستهاند، شخصيتها را از حد تيپ خارج كنند و به مرز شخصيت برسانند. بينياز در باب مساله زبان اذعان داشت: اين داستان واجد راوي داناي كلي است كه گاهي خود را پشت سر شخصيتهاي داستاني پنهان ميكند و اين شكستن راوي حتي گاهي امتياز هم محسوب ميشود. اما روايت زبان مخصوص به خود را دارد. در داستان حياط خلوت نيز نويسنده گاه از لحن و لهجه جنوبي استفاده ميكند كه باعث ميشود ضربههاي اساسي داستان گرفته شود، بعضي جاها ديالوگهاي قوي آمده است اما چون خواننده نميتواند آن زبان را درك كند به نظر ميرسد كه بهتر اين بود كه اين تعابير به زبان فارسي ذكر ميشد. وي درباره پيوستگي دروني داستان تصريح كرد: پيوستگي دروني، ساختار پنهاني است كه تمام خردهروايتها و بخشها را در ذهن شخص به شكل ساختار ايجاد ميكند.ساختار امري مفهومي است. اين مفهوم زماني در ذهن ايجاد ميشود كه متن خوداتكايي داشته باشد و ساختار پنهان و پيوستگي دروني آن حفظ بشود. در اين اثر، خردهروايتها و خردهداستانها دست و پا گير شدهاند. اعتقادم بر اين نيست كه براي شخصيتپردازي نبايد به گذشته اشخاص رجوع كرد، منتها به نظر مي رسد كه لازم نيست ما به بهانه يادآوري گذشته از تمام زمان حال صرفنظر كنيم. در ادامه اين نشست محمدحسن شهسواري در باب زمان به عنوان بزرگترين دشمن روايت تاكيد كرد: زمان بزرگترين دشمن در روايت داستان است. در واقع چون اولين وظيفه يك نويسنده تعريف واقعه و حركت است و واقعه و ماجرا تنها در ظرف زمان است كه معنا مي يابد، اين مساله مطرح ميشود. اما ميدانيم كه زمان در واقعيت و در داستان دو امر متفاوت هستند. نويسنده اين اثر با استفاده از تكنيك تغيير نقل قول مستقيم، به غير مستقيم و نيز تغيير زاويه ديد در يك فصل و همچنين فلاشبك توانسته به خوبي بر زمان به عنوان بزرگترين دشمن روايت رئاليستي، غلبه كند. اما نويسندگاني كه بيشتر از فضاهاي ذهني و روايتهاي غيرمتعارف استفاده ميكنند و دغدغه تعريف جذاب داستان را ندارند خوشبختانه با مشكلي رو به رو نميشوند. وي در باب ديالوگهاي اين اثر گفت: پس از مدتها رماني از نويسندگان ايراني خواندم كه به اهميت ديالوگ پي برده است و بيشتر وظايف و كاربردهاي گفت و گو را پوشش داده است. نظريهپردازان ويژگيهايي را براي ديالوگ در يك اثر داستاني برميشمرند كه عبارت است از: ايجاد تنش و كشمكش كه با كمك به شخصيتپردازي گوينده، شخصيت مقابل و كسي كه درباره او صحبت ميشود، كمك به صحنهپردازي و فضاسازي؛ انتقال درونمايه داستان به مخاطب؛ هماهنگي با طبقه و زيرساخت فرهنگي شخصيت، بسط وقايع براي پيش بردن وقايع؛ وجود ريتم و ضرباهنگ؛ روشن كردن انگيزه شخصيتها به طور غيرمستقيم؛ واقعي پنداشتن مخاطب؛ آسان بودن؛ مختصر بودن؛ چرخش در بين شخصيتها و قابل فهم بودن. با نگاهي به رمانها و داستانهاي ايراني ميبينيم كه در بيشتر مواقع ديالوگها تنها درونمايه داستان را به مخاطب انتقال ميدهند و يا اگر بخواهند حرفهاي عمل كنند در نهايت به گونهاي نوشته مي شوند كه با طبقه و زيرساخت فرهنگي شخصيت هماهنگ باشند اما غالباً دو ويژگي مهم گفت و گو يعني ايجاد تنش و كشمكش و كمك به فضاسازي را نويسندگان ما فراموش ميكنند. حياط خلوت از اين جنبه، رماني به غايت پرداخته شده است. اگر چند خط از گفت و گوها را بخوانيد خواهيد ديد كه گفت و گوها علاوه بر انتقال درونمايه داستان و مطابقت با زيرساخت فرهنگي شخصيتها، ايجاد تنش و كشمكش كرده و به صحنهپردازي و فضاسازي نيز كمك ميكند. مهمتر اينكه ديالوگها در اين رمان، داستان را بسط ميدهند و داراي ريتم و ضرباهنگ است. شهسواري درباره حضور زن در حياط خلوت گفت: اين داستان فضايي به شدت مردانه دارد و يكي از جانمايههايش رفاقتهاي مردانه است. اما چيزي كه نبايد آن را از ياد برد، حضور و نقش «شريفه» در داستان است. در واقع شريفه نقش تاريخي زن را در رمان ايفا ميكند. انديشمندان حوزه زنان معتقدند كه زنان همواره در طول تاريخ به واسطه ويژگيهاي دروني، حافظ و پاسدار اصلي فرهنگ قوم خود بودهاند از آنجايي كه زنان داراي هوش ارتباطي قويتري نسبت به مردان هستند به خوبي ميتوانند ويژگيهاي فرهنگي يك قوم را دريابند و در خود بارور كنند و باز اين زنان هستند كه همواره به واسطه نقش مادرانه خود مدام در پي حفظ صلح مداوم بودند. در اغلب موارد زنان با دروني كردن فرهنگ با اشعار و داستانها، حافظان اصلي اين ميراث هستند. در حياط خلوت نيز «شريفه» با ابتكار عمل خود مردان را كه جبر زمانه و شتاب بيرحم دوران آنها را هم دور كرده بود جمع ميكند و ميراث مشترك را به آنان يادآوري مينمايد. پس از آن حسنزاده درباره اينكه اثرش در حيطه رمان جنگ قرار ميگيرد يا نه، اظهار داشت: گروهي اين اثر را رمان جنگ و پايداري مينامند من شخصاً نخواستم رمان جنگ بنويسم و قصدم نگارش يك رمان اجتماعي بود. منتها جنگ را هم بخشي از زندگي ميدانم. داستان زماني به وجود ميآيد كه تعادل به هم بخورد. داستان در روند خود قصد دارد تا آن عدم تعادل را به تعادل برساند. جنگ هم يك نوع بيتعادلي است. منتها آن قدر بعد آن وسيع است كه بسياري مسائل را در بر ميگيرد. من گمان ميكنم جنگي كه در كشور ما اتفاق افتاده دستمايه بسياري كارهاي درخشان ميتواند باشد. كار در اين عرصه سختيهاي خاص خود را دارد چرا كه ما هنوز چندان از آن فاصله نگرفتيم و ديد وسيعي نسبت به اطراف خود نيافتيم و اين يكي از سختيهاي رمان جنگي است. ديگر آنكه بايد سعي كرد اثرمان بيطرفانه و بيغرضانه باشد. وي در ادامه افزود: اين رمان پيش از اين طرح يك فيلمنامه بود و تمام جزئيات آن براي من مشخص بود. من ميتوانستم اين اثر را با تكنيك پيش ببرم، اما من هرگز نخواستم خود را اسير تكنيك كنم، چرا كه ميخواستم توجه مخاطبان بيشتري را به اين كار جلب كنم. گزارش نقد كتاب «حياط خلوت» ماه شب چهارده در آسمان دشمنيكصد و پنجاه و يكمين نشست كتاب ماه «ادبيات و فلسفه» هم برگزار شد. در اين جلسه كتاب «حياط خلوت» نوشته فرهاد حسنزاده با حضور مولف، منتقدان و جمعي از علاقهمندان برگزار شد. جلسات كتاب ماه ادبيات و فلسفه يك هفته در ميان سهشنبهها در خانه كتاب (چهارراه وليعصر) برگزار ميشود. در ابتداي اين نشست شهرام اقبالزاده ضمن اشاره به سابقه فعاليتهاي ادبي حسنزاده در حوزه ادبيات كودك و نوجوان گفت: پديده فرخندهاي كه اتفاق افتاده اين است كه يك نويسنده كودك و نوجوان با اولين كار خود در حيطه بزرگسالان، توجه محافل ادبي را جلب كرده است. طوري كه رمان او نامزد دريافت جايزه در چند جشنواره بوده است. از ويژگيهاي حسنزاده، تنوع در كار و استفاده از انواع ژانرها است. اين تنوع كار نويسنده را بسيار دشوار ميكند. همچنين عشق به ميهن و زادبوم و دلبستگي آرماني به كشور در آثار اين نويسنده به چشم ميخورد. او متولد جنوب است و جنگ تاثير بسياري بر زندگي او گذاشته است. در ادبيات داستاني مساله تعليق و اينكه پديدهاي گسستي ايجاد كند و يا تخريب براي حركت و شروع داستان بسيار مهم است. چنين اتفاقي در زندگي براي حسنزاده افتاده است چرا كه جنگ او را از خانه و كاشانه و زادبومش دور كرده است و او به شدت از اين مساله متاثر بوده و آن را در داستانهايش بازتاب داده است. بنابراين خاطرات نويسنده از جنگ به طور پيدا و پنهان در آثارش انعكاس يافته است. وي درباره رمان «حياط خلوت» گفت: اين اثر داستان دوستاني است كه به خاطر جنگ سالهاست يكديگر را نديدهاند. اين دورافتادگي از زادبوم نوعي احساس گمشدگي به آنها القا ميكند. اين دوستان زماني كه يكديگر را مييابند احساس ميكنند كه يك نسل گمشده و هويت خود را از دست داده است و جنگ آنها را سرگشته و سرگردان كرده است. انگار دچار بيهويتي شدهاند و بعد از ديدن هم با بازگشت به خاطرات كودكي سعي ميكنند تا به هويتي دست يابند. در ادامه اين نشست فتحالله بينياز در باب ساختار طرح اين اثر گفت: در اين اثر، فصول يك تا پنج از منطق بيروني تابعيت نميكنند و تابع منطق روايي هستند، يعني چون قرار است شخصيتها بعدا يكديگر را ببينند، لذا نويسنده هر كدام را به تنهايي در وضعيت خاص خودش به تصوير ميكشد. اين امر در جهان متداول است اما از فصل ششم به بعد داستان هم تابع منطق بيروني ميشود و هم روايي. اين اثر داستان يك رزمنده تنهاست داستان پسري است كه علاوه بر درس در مدرسه از وسايل نظامي هم استفاده ميكرده است. زماني ميرسد كه مدرسه را ميخواهند از او بگيرند و اين به شكل نمادين يعني گرفتن محل تعليم و تربيت از او. در واقع دراينجا مدرسه كانون و خانه است، نماد فرهنگ وطن، مقاومت ملي و هويت ملي است پس بايد به لحاظ ساختاري چون كانون تمام ساختارهاي روايت معطوف به آن است. بايد در حد يك شخصيت نمود يابد. به نظر ميرسد نويسنده در اين مساله موفق بوده است و بر ساختهترين شخصيت اين رمان، همين مكان (مدرسه) است. وي در ادامه افزود: اين داستان داراي چهارده فصل است كه اين عدد ميتواند نماد ماه شب چهاردهم باشد چرا كه در فصل شسم و دوازدهم نويسنده به شدت بر ماهي كه در آسمان عراق است اما نورش را بر ايران ميتاباند، تاكيد ميكند. روايت در اصل كمتر از يك هفته اتفاق ميافتد، اما داستان را اگر در حد رجعت به گذشته در نظر بگيريم محدودهاي در حدود بيست سال را پوشش ميدهد. پس روايت از حد و حدود آن چند روز فراتر ميرود. در اينجا نويسنده براي پروراندن شخصيتها و داستان، متجاوز از پنجاه خرده داستان ذكر كرده است. بعضي از خرده داستانها، ارتباط ساختاري و معنايي مييابند اما بعضي اين ارتباط را نمييابند. ضمناً چون مسائل متعددي بيان ميشود، ممكن است از لحاظ حجم بر داستان افزوده باشند اما نيازي به اين حد از خردهداستان نبود. چرا كه نويسنده بايد اصل گزينش را در ساختار متن رعايت كند و نيازي نيست كه همه چيز را بگويد. وقتي كه شروع به گفتن همه چيز كنيم، محور روايت از دست ما خارج ميشود. اين داستان از قصه و ايده بسيار خوب و جالبي برخوردار است اما حضور خردهداستانها گاه ضروري به نظر نميرسند. داناي كل كه نويسنده انتخاب ميكند همان چيزي را ميگويد كه بعدا از زبان شخصيت مي شنويم. البته اين مساله به تنهايي اشكالي ندارد يعني نويسنده ميتواند به راحتي راوي را بشكند و حتي راوي پنهان بسازد اما اگر اشتباهي بروز يابد، انكار مسالهاي بدون ضرورت مرتب تكرار ميشود. ضمن اينكه تمام خردهداستانها كه به نظر ميرسد بر كليت داستانها سايه افكندهاند نتوانستهاند، شخصيتها را از حد تيپ خارج كنند و به مرز شخصيت برسانند. بينياز در باب مساله زبان اذعان داشت: اين داستان واجد راوي داناي كلي است كه گاهي خود را پشت سر شخصيتهاي داستاني پنهان ميكند و اين شكستن راوي حتي گاهي امتياز هم محسوب ميشود. اما روايت زبان مخصوص به خود را دارد. در داستان حياط خلوت نيز نويسنده گاه از لحن و لهجه جنوبي استفاده ميكند كه باعث ميشود ضربههاي اساسي داستان گرفته شود، بعضي جاها ديالوگهاي قوي آمده است اما چون خواننده نميتواند آن زبان را درك كند به نظر ميرسد كه بهتر اين بود كه اين تعابير به زبان فارسي ذكر ميشد. وي درباره پيوستگي دروني داستان تصريح كرد: پيوستگي دروني، ساختار پنهاني است كه تمام خردهروايتها و بخشها را در ذهن شخص به شكل ساختار ايجاد ميكند.ساختار امري مفهومي است. اين مفهوم زماني در ذهن ايجاد ميشود كه متن خوداتكايي داشته باشد و ساختار پنهان و پيوستگي دروني آن حفظ بشود. در اين اثر، خردهروايتها و خردهداستانها دست و پا گير شدهاند. اعتقادم بر اين نيست كه براي شخصيتپردازي نبايد به گذشته اشخاص رجوع كرد، منتها به نظر مي رسد كه لازم نيست ما به بهانه يادآوري گذشته از تمام زمان حال صرفنظر كنيم. در ادامه اين نشست محمدحسن شهسواري در باب زمان به عنوان بزرگترين دشمن روايت تاكيد كرد: زمان بزرگترين دشمن در روايت داستان است. در واقع چون اولين وظيفه يك نويسنده تعريف واقعه و حركت است و واقعه و ماجرا تنها در ظرف زمان است كه معنا مي يابد، اين مساله مطرح ميشود. اما ميدانيم كه زمان در واقعيت و در داستان دو امر متفاوت هستند. نويسنده اين اثر با استفاده از تكنيك تغيير نقل قول مستقيم، به غير مستقيم و نيز تغيير زاويه ديد در يك فصل و همچنين فلاشبك توانسته به خوبي بر زمان به عنوان بزرگترين دشمن روايت رئاليستي، غلبه كند. اما نويسندگاني كه بيشتر از فضاهاي ذهني و روايتهاي غيرمتعارف استفاده ميكنند و دغدغه تعريف جذاب داستان را ندارند خوشبختانه با مشكلي رو به رو نميشوند. وي در باب ديالوگهاي اين اثر گفت: پس از مدتها رماني از نويسندگان ايراني خواندم كه به اهميت ديالوگ پي برده است و بيشتر وظايف و كاربردهاي گفت و گو را پوشش داده است. نظريهپردازان ويژگيهايي را براي ديالوگ در يك اثر داستاني برميشمرند كه عبارت است از: ايجاد تنش و كشمكش كه با كمك به شخصيتپردازي گوينده، شخصيت مقابل و كسي كه درباره او صحبت ميشود، كمك به صحنهپردازي و فضاسازي؛ انتقال درونمايه داستان به مخاطب؛ هماهنگي با طبقه و زيرساخت فرهنگي شخصيت، بسط وقايع براي پيش بردن وقايع؛ وجود ريتم و ضرباهنگ؛ روشن كردن انگيزه شخصيتها به طور غيرمستقيم؛ واقعي پنداشتن مخاطب؛ آسان بودن؛ مختصر بودن؛ چرخش در بين شخصيتها و قابل فهم بودن. با نگاهي به رمانها و داستانهاي ايراني ميبينيم كه در بيشتر مواقع ديالوگها تنها درونمايه داستان را به مخاطب انتقال ميدهند و يا اگر بخواهند حرفهاي عمل كنند در نهايت به گونهاي نوشته مي شوند كه با طبقه و زيرساخت فرهنگي شخصيت هماهنگ باشند اما غالباً دو ويژگي مهم گفت و گو يعني ايجاد تنش و كشمكش و كمك به فضاسازي را نويسندگان ما فراموش ميكنند. حياط خلوت از اين جنبه، رماني به غايت پرداخته شده است. اگر چند خط از گفت و گوها را بخوانيد خواهيد ديد كه گفت و گوها علاوه بر انتقال درونمايه داستان و مطابقت با زيرساخت فرهنگي شخصيتها، ايجاد تنش و كشمكش كرده و به صحنهپردازي و فضاسازي نيز كمك ميكند. مهمتر اينكه ديالوگها در اين رمان، داستان را بسط ميدهند و داراي ريتم و ضرباهنگ است. شهسواري درباره حضور زن در حياط خلوت گفت: اين داستان فضايي به شدت مردانه دارد و يكي از جانمايههايش رفاقتهاي مردانه است. اما چيزي كه نبايد آن را از ياد برد، حضور و نقش «شريفه» در داستان است. در واقع شريفه نقش تاريخي زن را در رمان ايفا ميكند. انديشمندان حوزه زنان معتقدند كه زنان همواره در طول تاريخ به واسطه ويژگيهاي دروني، حافظ و پاسدار اصلي فرهنگ قوم خود بودهاند از آنجايي كه زنان داراي هوش ارتباطي قويتري نسبت به مردان هستند به خوبي ميتوانند ويژگيهاي فرهنگي يك قوم را دريابند و در خود بارور كنند و باز اين زنان هستند كه همواره به واسطه نقش مادرانه خود مدام در پي حفظ صلح مداوم بودند. در اغلب موارد زنان با دروني كردن فرهنگ با اشعار و داستانها، حافظان اصلي اين ميراث هستند. در حياط خلوت نيز «شريفه» با ابتكار عمل خود مردان را كه جبر زمانه و شتاب بيرحم دوران آنها را هم دور كرده بود جمع ميكند و ميراث مشترك را به آنان يادآوري مينمايد. پس از آن حسنزاده درباره اينكه اثرش در حيطه رمان جنگ قرار ميگيرد يا نه، اظهار داشت: گروهي اين اثر را رمان جنگ و پايداري مينامند من شخصاً نخواستم رمان جنگ بنويسم و قصدم نگارش يك رمان اجتماعي بود. منتها جنگ را هم بخشي از زندگي ميدانم. داستان زماني به وجود ميآيد كه تعادل به هم بخورد. داستان در روند خود قصد دارد تا آن عدم تعادل را به تعادل برساند. جنگ هم يك نوع بيتعادلي است. منتها آن قدر بعد آن وسيع است كه بسياري مسائل را در بر ميگيرد. من گمان ميكنم جنگي كه در كشور ما اتفاق افتاده دستمايه بسياري كارهاي درخشان ميتواند باشد. كار در اين عرصه سختيهاي خاص خود را دارد چرا كه ما هنوز چندان از آن فاصله نگرفتيم و ديد وسيعي نسبت به اطراف خود نيافتيم و اين يكي از سختيهاي رمان جنگي است. ديگر آنكه بايد سعي كرد اثرمان بيطرفانه و بيغرضانه باشد. وي در ادامه افزود: اين رمان پيش از اين طرح يك فيلمنامه بود و تمام جزئيات آن براي من مشخص بود. من ميتوانستم اين اثر را با تكنيك پيش ببرم، اما من هرگز نخواستم خود را اسير تكنيك كنم، چرا كه ميخواستم توجه مخاطبان بيشتري را به اين كار جلب كنم.
روزنامه ايران – 7/10/83

