همينطور كه از كنار قبرها ميگذرم؛ نگاه به رمان <چهار درد>، با اشارهاي به <عينيتگرايي> و <واقعيتگرايي> در شخصيتپردازي - اعتماد ملي
فتح الله بي نياز
حضور حدود 30 شخصيت اصلي و فرعي و تيپ در رماني 650 صفحهاي ميتواند دو هدف را پيش روي ما بگذارد. اول اينكه نويسنده تصويري قانعكننده از حيات اجتماعي، اقتصادي، سياسي، روانشناختي و فرهنگي جامعه را - يا دست كم طبقات خاصي از جامعه را - بازنمايي كند؛ چيزي كه در <آناكارنينا>ي تولستوي، <خانواده گاوليفها>ي شچدرين، <رادمردها>ي ژول رومن، <خانواده تيبو>ي روژه مارتن دوگار و <جنگ آخر زمان> يوسا ميبينيم.
دومين هدف ميتواند اين باشد كه نويسنده راهبرد كنارگذاشتن موقت گره و بهطور كلي قصه را در پيش گيرد، سپس با استفاده از اين فرصت به خلق شخصيتهاي ماندگار و حتي نمادين بپردازد؛ كاري كه داستايفسكي در <برادران كارامازوف> و توماس مان در <كوه جادو> كردند. راهبرد دوم در همين هدف دوم ميتواند اين باشد كه نويسنده با خلق موقعيتهاي خاص، شخصيتهاي درجه دومي خلق كند كه به دليل خصوصيات روحي - رواني و رفتار، بهرغم محدوديت كنش، سخت تاثيرگذار باشند؛ كاري كه داستايفسكي در <تسخيرشدگان> و <جنايت و مكافات> آندره ژيد در <دخمههاي واتيكان> و جان دوسوس پاسوس در <تريولوژي آمريكا> كردند.
هر دو راهبرد در هدف دوم، براي رسيدن به نتيجه مطلوب، به كانون مركزي تقريبا ثابتي نياز دارند كه موضوعيتش بايد بر كل روايت سايه بيفكند؛ حتي در صورت غياب عوامل فاعل و مفعول. براي نمونه قتل كارامازوف پير در رمان <برادران كارامازوف> يا انديشه - دغدغهاي كه مجموعه رفتارها، كردارها و ديالوگهاي <كوه جادو> القا ميكنند.
چهبسا ضرورتي نداشته باشد كه تمام عناصر روايت در راستاي محور اصلي يا معطوف به كانون مركزي باشند. منيرالدين بيروتي با گزينش بخشهايي از هر دو راهبرد، دست به تجربه جديدي در داستاننويسي خود ميزند و ميخواهد از طريق <انبوه انحطاط و سقوط اخلاقي>، در عين حال گوشه چشمي به هدف اول هم داشته باشد. به عبارت ديگر، متن در پي آن است كه نشان دهد زندگي آكنده از پديدههاي منحط و هولناك نيست، بلكه اساسا خود زندگي <چيزي هولناك> است؛ شيوهاي كه نزد اميل زولا در 25 اثر ناتورآليستياش ميبينم و جان بارث، كورت و نه گات و توماس پينچون با رويكرد ساختارشكنانه در آثار پست مدرنيستيشان دنبال ميكنند.
ژرف ساخت رمان <چهار درد> در همين نكته است كه شايد از نظر شما و من درست هم باشد، اما به عقيده نگارنده اين سطور، با توجه به استعداد نويسنده ميشد با بهكارگيري تكنيك حذف، خصوصا مشابهتها، عمق و وسعت بيشتري به ساختار و معناي رمان بخشيد؛ بويژه از اين رو كه ميبينيم نويسنده بدون اينكه اسير تكنيكزدگي شود، از بعضي تكنيكها خوب استفاده كرده است و ميتوانست شايد بهسادگي از حجم رمان كم كند.
ناگفته نبايد گذاشت كه جدا از بنيان فكري ذكرشده در فوق، در لايه دوم رمان با تصويرهاي كلي سه زن از سه نسل مختلف روبرو هستيم و در لايه سوم كه كشف آن نياز به دقت بيشتري دارد؛ مساله <بازتوليد شر> را داريم؛ يعني آنجا كه شخصيتها از شرارت فاصله ميگيرند، عامل ايجاد شر، به مثابه موجودي مستقل از مجموعه شخصيتها، از دل مناسبات و روابط پديد ميآيد و سررشته زندگي (روايت) را به دست ميگيرد.
رخدادهاي اين رمان همه منبعث از كنشهاي زنجيرهاي شخصيتهايي است كه رفتار، الگوها و شيوههايي جز دروغ، دوز و كلك، پايمالكردن حقوق ديگران، ابتذال و سطحيگرايي نميشناسند؛ امري كه چهبسا بيراه هم نباشد، اما ما در يك رمان تا چه حد ميتوانيم به <امور مشابه> متوسل شويم تا روايت از نفس نيفتد؟
نويسنده اجازه داده است كه هر مجموعهاي از كنشها و رخدادها، پلات بعدي روايت را سامان بدهد و به اين ترتيب، از دل هر قصهاي، قصهاي ديگر زاييده شود. گاهي هنوز گره باز نميشود كه پلات بعدي همرا با خرده روايت خود در متن ظاهر شود و زماني پلات فرعي آشكار ميگردد كه گره خرده روايت قبلي باز شده باشد. از ديدگاه روايتشناسي، ما با <خرده روايتهاي> متصل به هم برخورد ميكنيم. نقاط اتصال در ظاهر متن، شخصيتها هستند و در لايه زيرين، همان عواملي كه مستقل از شخصيتها عمل ميكنند.
اين شيوه از اجراي كار، نهتنها اشتباه نيست، بلكه هم از حيث رويكرد ساختارگرايي قابل توجيه است و هم ساختارشكني. چه بسا به دليل <تنوع> ظاهري، گونهاي جذابيت هم ايجاد كند و خواننده را به دنبال خود بكشد، به او لذت ببخشد و او را به تفكر وادارد. چند صد رمان در سطح جهان به همين طريق نوشته شدهاند، اما يك نكته ظريف و مهم وجود دارد. از كانت تا باختين،هاثورن و لاج، بر اين عقيدهاند كه حتي در صورت <مشابهت> رخدادها و خرده روايتها، هر كدام بايد در معنا، فرم و تاثيرات زباني و حتي زماني، <همانند> نشوند؛ يعني خواننده حس نكند تكرار نمودهاي يك پديده را ميخواند، بلكه حس كند كه پديدههاي تكراري را در شكلهاي تكراري ميخواند. در اين صورت چهبسا <مقطعي> از تاريخ يك ملت بازنمايي شود.
حميده، حاجي، رسول، مرضيه، صفر، ساقي و... در رمان <چهار درد>، دست به كنشهايي ميزنند كه در ماهيت يكياند. شمار اين كنشها هم بسيار زياد است. البته چند موقعيت درخشان مثل رابطه حميده و رسول يا حاجي و خانوادهاش ديده ميشود.
به همين دليل هم اين موقعيتها برجستگيخاصي پيدا كردهاند. انتظار ميرفت نويسنده اينگونه موقعيتها را رها نكند و از همانها بهعنوان نقاط عطفي براي يكي از دو راهبرد هدف دوم استفاده كند. در اين صورت چهبسا با شخصيتهاي تاثيرگذاري روبرو ميشديم كه هرگز آنها را فراموش نميكرديم. اين پتانسيل براي شخصيتهاي رسول، مرضيه و رشيد هم فراهم بود و اينها ميتوانستند به لحاظ هنجارها و ناهنجاريها، روي دست شخصيتهاي اصلي بلند شوند؛ مانند كاترينا و سويدريگايلوف در رمان <جنايت و مكافات> داستايفسكي، استاوروگين و كيريلوف در رمان <تسخيرشدگان> همين نويسنده يا شخصيت لافكاديو در رمان <دخمههاي واتيكان> اثر آندره ژيد.
بنابراين شايد لزومي نداشت كه بعضي از <شخصيتها> جدا از موقعيتهاي پديدآورده، چندين صفحه <توصيف> را به خود اختصاص دهند و به دليل همين رويكرد، رمان بين گرايشهاي <رئاليستي>، <نئورئاليستي> و <رئاليسم مدرنيستي> در نوسان قرار گيرد.
پيش از پرداختن به بحث تئوريكي كه ارتباط تنگاتنگي با اين رمان دارد، لازم ميدانم به امتياز انكارناپذير روايت در لايه دوم اشاره كنم: نگاه مردسالارانه، سنتي و حتي زنستيزانه مرد سنتي و حتي امروزين ايراني به زن. نويسنده سه نسل از زنها يعني عزيز، حميده و بالاخره ساقي را به ما نشان ميدهد؛ هرچند كه تمركزش روي حميده است. عزيز، زن نسل گذشته، هرچند عقلگرا و صبور است، اما ستم مرد را بر زن بهطور كامل ميپذيرد. وظيفه خود را در رفع نيازهاي روزمره مردش و ارضاي كامجويي او و توليد مثل خلاصه ميكند. اگر كتك نخورد و توهين نشنود، تعجب ميكند. در نهان، مرد را لعن و نفرين ميكند، اما در عيان تابع سنت است.
زن نسل دوم يعني حميده، زياد به انقياد ناشي از سنت اعتقادي ندارد، اما انديشه ندارد، با زندگي فكري بيگانه است و در عمل باز دنبال <سايه بالاي سر> ميگردد. بيمكر نيست، اما نميداند و نميتواند بفهمد كه چرا روشها و حتي توطئههايش به بدبختياش دامن ميزنند. نگونبختي او را وجه ديگري رقم ميزند: ميپذيرد كه وسيله خوشگذراني مرد باشد. با پذيرش چنين چيزي، هرقدر سياستمدار باشد، باز چون وجوه مختلف قدرت در اختيار مرد است، روي <باخت كمتر> وارد بازي ميشود، نه برد.
زن نسل سوم، ساقي است كه طرفدار <آزادي زن> است، اما نويسنده به خوبي نشان ميدهد كه چه درك نازلي از آزادي دارد - هرچند كه ميشد همين مقدار را عميقتر هم بازنمايي كرد. ساقي چون مفهوم آزادي مدرنيستي را نميداند، عملا وقاحت را به جاي صراحت و لاقيدي و بيبند و باري را به جاي <آزادي فردي و اجتماعي واقعي> اشتباه ميگيرد. او نمونهاي است از تيپهايي كه امروزه ميبينيم، هرچند در حد عزيز و حميده برساخته نشده است. او از آن چهرههايي است كه منيرالدين بيروتي ميتوانست تداوم روايت را روي شخصيت او به پيش ببرد.
در همين لايه سوم ميفهميم كه زنهاي هر سه نسل در جامعه ما، بدون مرد احساس حضور و وجود نميكنند. آنها از بيتوجهي مرد نسبت به خود رنج ميبرند. بنابراين حتي اگر <سايه بالاي سر> را دوست نداشته باشند، درصدد جلب توجه او برميآيند؛ با اين تفاوت كه زنهاي نسل دوم و سوم، از جلب توجه مردهاي ديگر غافل نميشوند.
اما رمان لايه سومي هم دارد كه به عقيده من، از لايه دوم كه در چند رمان ديگر ايراني هم شاهدش بودهايم، قويتر است و در عين حال در همين عرصه به دليل <عينيتگرايي> دچار ضعفي شده است كه در جاي خود به آن اشاره ميكنم.
لايه سوم، به ارتباط علتها و انگيزههاي شخصيتها و عملكردهاي اجتماعي مربوط ميشود. براي انكشاف اين بحث مجبوريم به روانكاوي فرويد رو بياوريم؛ جهاني كه <استقلال و عقلانيت> را والاترين ارزشهاي انسان مدرن ميداند؛ انساني كه محكوم است در <بيهنجاري و ملال> دست و پا بزند. ايدهآل فرويد، انساني است كه رو در روي انگيزشهاي خاص قرار گيرد، اما زندگي (كه اين بار رمان چهار درد جاي آن را گرفته است) به خواننده ميگويد كه شخصيتهايي مثل جلال، حميده، رسول و ديگران، حتي اگر در درون به شر تمايل نداشته باشند؛ باز به انگيزشهاي شريرانه ]خارج از خود[ ميدان ميدهند؛ چون فعل و انفعالات اجتماعي در اين سمت وسو است. به عبارت ديگر، از اين ديدگاه، جامعه و فرهنگش، شرارت آفرين است و شخصيتهاي نام بردهشده، مقهور الگوها و سنتهاي چنين فرهنگياند. فرهنگ و مناسبات ناشي از آن و اقتصاد، شخصيتها را به دليل امر فردي و جزييشان در تنگنا قرار ميدهد، از ريخت و شكل انساني مياندازد و گرفتار تباهي (چهبسا مجدد) ميكند و به اين سان <آزادي فردي را تقليل> ميدهد. هر عامل بدي، به نوبه خود، عامل بد ديگر را تقويت ميكند. كنشهاي جلال و رسول و حاجي و رخدادهايي مثل مرگ عماد، حميده را <بدتر> ميكنند و حميده به نوبه خود، ديگران و اجتماع را. به قول سعدي: <و در آغاز رذالت اندك بود، هر كس بيامد بر آن مزيد كرد، تا بدين غايت رسيد.> منتها <كس> در اين از يك عوامل اجتماعياند و از سوي ديگر انسانهاي داستان.
اما در يك رمان، اين بديها، چه در رفتار و چه در عرصه خصلت و معرفت، بايد متنوع و متكثر باشند و نقش مكمل يكديگر را بازي كنند. در رمانهاي داستايفسكي، در نمايشنامههاي ايبسن و كارهاي پيراندلو و همين يوسا وساراماگو، هر يك از شخصيتها، به دليل بدي خاص خود از ديگري و ديگران متمايز ميشوند و از سطح تيپ به شخصيت تبديل ميگردند و چهبسا گاه حالت <تيپ عام> و <نمادين> پيدا كنند و به قول ساراماگو <با حضور خود بر جمعيت جهان بيفزايند.>
در رمانهاي تسخيرشدگان و برادران كارامازوف كه هنوز مورد بحث منتقديناند، بدي كارامازوف پير با پري پسرش ايوان و پس ديگرش ديمتري يكي نيست. حتي شخصيت< برادران كارامازوف>، از حيث خوبي و بدي،شكل نمادين پيدا ميكنند: ايوان، روسيه آينده، ديمتري روسيه قرن نوزدهم، الكسي روسيه گذشته و اسمي دياكف حاشيه لگدمالشده روسيه گذشته، حال و آينده است.
آثاري مثل روسمي شولم،هدا گابلرازايبسن، <مرگ در آند> و <سوربز> از يوسا و دهها اثر ديگر هم به همين شكل. جنس بدي يكي نيست و ما با تكرار فرد در ديگري مواجه نيستيم.
از منظر روايت شناسي، بهطور كلي يك رمان در همان حال كه دنياي ظاهرا ثابتي را در مقابل ناپايداري دنياي واقعي در اختيار خواننده ميگذارد، متقابلا از اين توانايي برخوردار است كه دنياي ناپايداري را در مقابل ثبات دنياي واقعي پيش روي خواننده بگذارد. از اين ديدگاه، رابطهاي دوسويه بين فرد و اجتماع پديد ميآيد، هر كنش، تفكر و ديالوگ تكراري شخصيتها، ديگر از نظر خواننده، <تكراري> نيست. بين علتها و انگيزههاي كنشها، افكار و ديالوگها تمايز ايجاد ميشود. حتي لذت تكرار كه از پتانسيل كافي هم برخوردار است، در خواننده پديد ميآيدو چهبسا فرصتي براي آموختن هم به او بدهد. براي مثال، قصه بوف كور و مسخ را ميدانيم، اما در خوانش دوم سوم هم، بهرغم پيشآگاهيمان، باز به دليل <پيچيدگي دروني> علتها و انگيزههاي شخصيتها، در حالت تعليق قرار ميگيريم؛ منتها نه تعليقي ساده. بيدليل نيست كه نهتنها منتقدين، بلكه خوانندههاي معمولي نيز راوي بوف وگرهگوار ساسا را به اجزاي كنش، رخداد، ديالوگ، زمان، مكان و حتي مقوله شخصيت تقسيم نميكنند.
چنين اتفاقي در مورد شخصيتهاي چهار درد پيش نيامده است، در حالي كه حداقل پنج مورد ميتوانست چنين ويژگي برجستهاي كسب كند. انتقاد اساسي مدرنيسم برناتورآليسم ادبي نيز همين بود. بهطور نمونه، در رمان <آسوموار> اثر اميل زولا، بدي ژروز، شوهرش، بچههايش و همسايههايش همه از يك جنس است. انديشمندان مدرنيست در شروع كار نقد ادبي مدرن نيز به همين جنبهها استناد كردند. خوزه ارتگاگات در كتاب معروفش <نكتههايي درباره رمان> مينويسد: <خواننده از دنياي واقعي كاملا ميبرد و به دنياي كوچكي يعني رمان محدود ميشود. او بايد مثل هر تازه وارد صاف و سادهاي، با ساكنان اين دنياي كوچك ارتباط برقرار كند. شخصيترمان هر اندازه هم كه تحسينانگيز باشد، از پس انسانهاي واقعي برنميآيد؛ انسانهايي كه همه روزه با خواننده هستند و مدام توجه او را به سوي خود جلب ميكنند. تبديل موقتي خواننده به انساني صاف و ساده، پيچيدهترين راز هر رمان خوبي است.>
استنباطي كه از حرفهاي گاست، ريچاردز، جاناتان كامر و ديويدگالري درباره <متن روايي> به دست ميآيد، اين است كه براي نمونه در همين رمان چهار درد، <واقعيت> حميده، جلال و ديگران، خيلي فراتر از <عينيت> آنهاست. اگر اعمال و رفتار اين شخصيتها بهطور كامل با افكارشان يكي باشد و حتي در غير اين صورت، اگر همه چيز شخصيتها با آدمهاي بيرون از متن يكي باشد، دنياي تخيلي خواننده عمق و ابعادي پيدا نخواهد كرد و همه شخصيتها در يك سطح قرار ميگيرند و از اين رو <عينيت> حس ميشود، ولي <واقعيت> احساس نميگردد و چون امر تكميل هم در عرصههاي مختلف پديد نيامده است، لذا يك جهان معنايي و يك پرسپكتيو زيباشناختي ساخته نميشود.
اين موضوع در زمينه ديگري هم قابل بحث است. يكي از مهمترين دستاوردهاي روانكاوي - چه فرويد، چه يونگ و ديگران - اين است كه مدام درون <فرد> با بيرون <ديگران> در تماس است. از سوي ديگر، فرد همواره <در خود اما خارج از ديگران> به سر ميبرد. زماني برخوردي زودگذر با درون ديگران دارد؛ همانگونه كه آنها نيز گاهي با درون فرد موردنظر دارند.
اينجاست كه مقوله <واقعيت> در رمان براي ما معناي ژرفتر و وسيعتري نسبت به <عينيت> پيدا ميكند. واقعيت دنيايي است كه عينيت [در كنش، ديالوگ و...] فقط يكي از آنهاست. اليزابت بون در <نكاتي در باب نگارش رمان> اين نكته را دقيقتر توضيح ميدهد: <كنش، سادهكردن پيچيدگيهاست. در برابر هر كنشي تعداد بيشماري <جايگزين پس زده> وجود دارد. حضور <محسوس> همين جايگزينها، كنش را موجه و مطلوب جلوه ميدهد.
از اين قرار، هر يك از شخصيتها، زماني كه وارد عمل ميشود، خواننده بايد نفوذ و تاثير اين جايگزينها را حس كند؛ چون شخصيتدر برخورد با همين جايگزينهاست كه براي خواننده توجيهپذير ميشود.
در واقع، با گزينش هر يك از اين جايگزينها، عواقب مترتب هر كنش نمود پيدا ميكند. شايد اين عواقب متوجه ديگر شخصيتها نباشد، ولي دستكم بايد به درون خود شخصيت برگردد و نوسان عواطف و روحيه او تصوير گردد. منيرالدين بيروتي در رمان ساختمند خود خيلي جاها سعي كرده است از اين امر غافل نشود، اما به كارش عموميت نداده است، در حالي كه اين رمان به چنين رويكردي نياز مبرم داشت. احتمال دارد اين ترس وجود داشت كه ضرباهنگ روايت آسيب ببيند و خوانندهاي كه منتظر كنش، رخداد و تصوير است، كسل شود.
اما هدف نگارش اين رمان چه بود؟ بيترديد تصوير جهاني كه از تلاش شخصيتها، رخدادها و زمان و مكان پديد ميآيد؛ جهاني كه ما اكنون در آن زندگي ميكنيم. پس بهتر نبود كه همين هدف پنهان، پيگيري ميشد؟ در آن صورت هم شاهد اعتلاي معناي رمان بوديم و هم فرم آن. اين ادعا از آنجا ناشي ميشود كه هنگام نوشتن اين سطرها ياد گفتهاي از پل ريكور در مقاله داهيانهاش <استحالههاي پلات داستان> افتادم. جان كلام ريكور را ميشود به صورت نقل به معني چنين خلاصه كرد: <محدوده عرصه كنش پا به پاي پلات داستان بايد بسط يابد.
منظورم از كنش، چيزي فراتر از رفتار شخصيتهاست كه تغييراتي محسوس در موقعيت يا چشمانداز آينده آنها پديد آورد. يعني چيزي عميقتر و وسيعتر از آنچه معمولا جلوه بيروني زندگي خوانده ميشود. كنش در اين معناي بسطيافته، جميع تغييرات اخلاقي و فكري شخصيتها و نيز رشد و تعالي [ يا تنزل] پيچيدگيهاي عاطفي و ارزشي آنها را در بر ميگيرد. سواي اين، كنش در تعريفي باز هم دقيقتر، دگرگونيهاي صرفا دروني مرا نيز شامل ميشود؛ دگرگونيهايي كه بر <سير زماني> احساسات تاثير ميگذارند. به همين دليل آن وجوهي از دروننگري كه از كمترين آگاهي و خودآگاهي برخوردار است، به عرصه كنش تعلق مييابد.
از اين منظر با اتكاي به ماهيت فراگير مقوله پلات (در مقايسه با مقولههاي محدودتري چون شخصيت، رخداد و انديشه) مفهوم تقليد از كنش را ميتوان تا وادي عرصه <رمان - حادثه و كنش> بسط داد؛ بهگونهاي كه مفهوم تقليد از كنش، رمانهاي معطوف به شخصيت يا معطوف به انديشه را نيز دربرگيرد.>
چهار درد از اين نگاه ميتواند تجربهاي باشد براي خلق رمانهاي بزرگ؛ بزرگ به مفهوم طرح مسائل معرفتشناسانه، وجود شناختي و هستيشناسانه - در قالب شخصيتهاي تمامعيار. چهار درد ميتواند سكوي پرش باشد، چون از استعداد نويسنده حكايت ميكند؛ استعدادي كه در بوته مطالعه بيوقفه و تجربه زيسته، بارورتر ميشود.
نكته آخر اين كه داستان از دو ديدگاه موازي و مكمل روايت ميشود كه از اين حيث به فرم كار اعتلا بخشيده است؛ خصوصا به دليل سهمي كه در جاهاي مناسب به هر يك از راويها داده است. هم راوي ]سايه[ و خارج از كانون اصلي روايت (يا خرده روايتها) و هم راوي غايب و محدود، از منظر ايدئولوژيك، سياسي و انسانشناختي بيطرف ماندهاند و جايي وارد عرصه قضاوت نميشوند. رمان تا حدي چندصدايي شده است، اما به دليل عقبنشيني از موضع بازنمايي دروننگرانه علل و انگيزشهاي شخصيتها، همه صداها در يك سطح شنيده نميشوند.
جابهجاشدن رخدادها، باعث شده است كه زمان خطي از روايت حذف شود، با اين وجود ارتباط بخشهاي زماني با يكديگر، براي خواننده مشكل ايجاد نميكند.
واژهها و ساختارهاي نحوي طبق آخرين توصيه فرهنگستان زبان است. از اين رو براي خوانندهاي كه با كلمات متداول مانوس است، تا حدي دشوار است. خود نويسنده هم به نوعي همين حرف را ميزند: <دنبال كلمات نو بگرد، واژههايي كه كمتر تو دهنها افتادهاند( >ص 460)
با اين وجود، نويسنده با اجتناب از بازي زباني و افراطگرايي در فرم و نيز تكنيكزدگي، روي هم رفته متن خوشخواني پديد آورده است
روزنامه اعتماد ملي - 12.7/85
گزارش نشست نقد و بررسی رمان چهاردرد - خانه داستان
نیلوفر دهنی
عصر روز پنج شنبه بیست و ششم بهمن ماه نشست نقد و بررسی رمان چهاردرد نوشته منیرالدین بیروتی در سالن اجتماعات انتشارات ققنوس برگزار شد.دراین جلسه نویسنده کتاب حضور داشت و فتح الله بی نیاز و رضا نجفی به نقد و بررسی این کتاب پرداختند .پس از آن دیگر میهمانان نظرهای خود را درباره این اثر بیان داشتند.
در ابتدای جلسه زهره حسین زادگان مدیر انتشارات آفرینگان و مجری جلسه با اشاره به روند چاپ این رمان از عدم صدور مجوز چاپ مجدد آن از سوی وزارت ارشاد خبر داد.پس از آن فتح الله بی نیاز نویسنده و منتقد با ذکر برخی شباهتهای این رمان با آثار بزرگ ادبیات داستانی گفت :
حضور حدود 30 شخصيت اصلي و فرعي و تيپ در رماني 650 صفحهاي ميتواند دو هدف را پيش روي ما بگذارد. اول اينكه نويسنده تصويري قانعكننده از حيات اجتماعي، اقتصادي، سياسي، روانشناختي و فرهنگي جامعه را - يا دست كم طبقات خاصي از جامعه را - بازنمايي كند؛ چيزي كه در <آناكارنينا>ي تولستوي، <خانواده گاوليفها>ي شچدرين، <رادمردها>ي ژول رومن، <خانواده تيبو>ي روژه مارتن دوگار و <جنگ آخر زمان> يوسا ميبينيم.
وی افزود :دومين هدف ميتواند اين باشد كه نويسنده راهبرد كنارگذاشتن موقت گره و بهطور كلي قصه را در پيش گيرد، سپس با استفاده از اين فرصت به خلق شخصيتهاي ماندگار و حتي نمادين بپردازد؛ كاري كه داستايفسكي در <برادران كارامازوف> و توماس مان در <كوه جادو> كردند. راهبرد دوم در همين هدف دوم ميتواند اين باشد كه نويسنده با خلق موقعيتهاي خاص، شخصيتهاي درجه دومي خلق كند كه به دليل خصوصيات روحي - رواني و رفتار، بهرغم محدوديت كنش، سخت تاثيرگذار باشند؛ كاري كه داستايفسكي در <تسخيرشدگان> و <جنايت و مكافات> آندره ژيد در <دخمههاي واتيكان> و جان دوسوس پاسوس در <تريولوژي آمريكا> كردند.
هر دو راهبرد در هدف دوم، براي رسيدن به نتيجه مطلوب، به كانون مركزي تقريبا ثابتي نياز دارند كه موضوعيتش بايد بر كل روايت سايه بيفكند؛ حتي در صورت غياب عوامل فاعل و مفعول. براي نمونه قتل كارامازوف پير در رمان <برادران كارامازوف> يا انديشه - دغدغهاي كه مجموعه رفتارها، كردارها و ديالوگهاي <كوه جادو> القا ميكنند.
چهبسا ضرورتي نداشته باشد كه تمام عناصر روايت در راستاي محور اصلي يا معطوف به كانون مركزي باشند. منيرالدين بيروتي با گزينش بخشهايي از هر دو راهبرد، دست به تجربه جديدي در داستاننويسي خود ميزند و ميخواهد از طريق <انبوه انحطاط و سقوط اخلاقي>، در عين حال گوشه چشمي به هدف اول هم داشته باشد. به عبارت ديگر، متن در پي آن است كه نشان دهد زندگي آكنده از پديدههاي منحط و هولناك نيست، بلكه اساسا خود زندگي <چيزي هولناك> است؛ شيوهاي كه نزد اميل زولا در 25 اثر ناتورآليستياش ميبينم و جان بارث، كورت و نه گات و توماس پينچون با رويكرد ساختارشكنانه در آثار پست مدرنيستيشان دنبال ميكنند.
این منتقد ادامه داد:ژرف ساخت رمان <چهار درد> در همين نكته است كه شايد از نظر شما و من درست هم باشد، اما به عقيده نگارنده اين سطور، با توجه به استعداد نويسنده ميشد با بهكارگيري تكنيك حذف، خصوصا مشابهتها، عمق و وسعت بيشتري به ساختار و معناي رمان بخشيد؛ بويژه از اين رو كه ميبينيم نويسنده بدون اينكه اسير تكنيكزدگي شود، از بعضي تكنيكها خوب استفاده كرده است و ميتوانست شايد بهسادگي از حجم رمان كم كند.
وی تاکید کرد :ناگفته نبايد گذاشت كه جدا از بنيان فكري ذكرشده در فوق، در لايه دوم رمان با تصويرهاي كلي سه زن از سه نسل مختلف روبرو هستيم و در لايه سوم كه كشف آن نياز به دقت بيشتري دارد؛ مساله <بازتوليد شر> را داريم؛ يعني آنجا كه شخصيتها از شرارت فاصله ميگيرند، عامل ايجاد شر، به مثابه موجودي مستقل از مجموعه شخصيتها، از دل مناسبات و روابط پديد ميآيد و سررشته زندگي (روايت) را به دست ميگيرد.
بی نیاز گفت :رخدادهاي اين رمان همه منبعث از كنشهاي زنجيرهاي شخصيتهايي است كه رفتار، الگوها و شيوههايي جز دروغ، دوز و كلك، پايمالكردن حقوق ديگران، ابتذال و سطحيگرايي نميشناسند؛ امري كه چهبسا بيراه هم نباشد، اما ما در يك رمان تا چه حد ميتوانيم به <امور مشابه> متوسل شويم تا روايت از نفس نيفتد؟
نويسنده اجازه داده است كه هر مجموعهاي از كنشها و رخدادها، پلات بعدي روايت را سامان بدهد و به اين ترتيب، از دل هر قصهاي، قصهاي ديگر زاييده شود. گاهي هنوز گره باز نميشود كه پلات بعدي همرا با خرده روايت خود در متن ظاهر شود و زماني پلات فرعي آشكار ميگردد كه گره خرده روايت قبلي باز شده باشد. از ديدگاه روايتشناسي، ما با <خرده روايتهاي> متصل به هم برخورد ميكنيم. نقاط اتصال در ظاهر متن، شخصيتها هستند و در لايه زيرين، همان عواملي كه مستقل از شخصيتها عمل ميكنند.
اين شيوه از اجراي كار، نهتنها اشتباه نيست، بلكه هم از حيث رويكرد ساختارگرايي قابل توجيه است و هم ساختارشكني. چه بسا به دليل <تنوع> ظاهري، گونهاي جذابيت هم ايجاد كند و خواننده را به دنبال خود بكشد، به او لذت ببخشد و او را به تفكر وادارد. چند صد رمان در سطح جهان به همين طريق نوشته شدهاند، اما يك نكته ظريف و مهم وجود دارد. از كانت تا باختين،هاثورن و لاج، بر اين عقيدهاند كه حتي در صورت <مشابهت> رخدادها و خرده روايتها، هر كدام بايد در معنا، فرم و تاثيرات زباني و حتي زماني، <همانند> نشوند؛ يعني خواننده حس نكند تكرار نمودهاي يك پديده را ميخواند، بلكه حس كند كه پديدههاي تكراري را در شكلهاي تكراري ميخواند. در اين صورت چهبسا <مقطعي> از تاريخ يك ملت بازنمايي شود.
حميده، حاجي، رسول، مرضيه، صفر، ساقي و... در رمان <چهار درد>، دست به كنشهايي ميزنند كه در ماهيت يكياند. شمار اين كنشها هم بسيار زياد است. البته چند موقعيت درخشان مثل رابطه حميده و رسول يا حاجي و خانوادهاش ديده ميشود.
به همين دليل هم اين موقعيتها برجستگيخاصي پيدا كردهاند. انتظار ميرفت نويسنده اينگونه موقعيتها را رها نكند و از همانها بهعنوان نقاط عطفي براي يكي از دو راهبرد هدف دوم استفاده كند. در اين صورت چهبسا با شخصيتهاي تاثيرگذاري روبرو ميشديم كه هرگز آنها را فراموش نميكرديم. اين پتانسيل براي شخصيتهاي رسول، مرضيه و رشيد هم فراهم بود و اينها ميتوانستند به لحاظ هنجارها و ناهنجاريها، روي دست شخصيتهاي اصلي بلند شوند؛ مانند كاترينا و سويدريگايلوف در رمان <جنايت و مكافات> داستايفسكي، استاوروگين و كيريلوف در رمان <تسخيرشدگان> همين نويسنده يا شخصيت لافكاديو در رمان <دخمههاي واتيكان> اثر آندره ژيد.
بنابراين شايد لزومي نداشت كه بعضي از <شخصيتها> جدا از موقعيتهاي پديدآورده، چندين صفحه <توصيف> را به خود اختصاص دهند و به دليل همين رويكرد، رمان بين گرايشهاي <رئاليستي>، <نئورئاليستي> و <رئاليسم مدرنيستي> در نوسان قرار گيرد.
بی نیاز با اشاره به امتياز انكارناپذير روايت در لايه گفت : نگاه مردسالارانه، سنتي و حتي زنستيزانه مرد سنتي و حتي امروزين ايراني به زن. نويسنده سه نسل از زنها يعني عزيز، حميده و بالاخره ساقي را به ما نشان ميدهد؛ هرچند كه تمركزش روي حميده است. عزيز، زن نسل گذشته، هرچند عقلگرا و صبور است، اما ستم مرد را بر زن بهطور كامل ميپذيرد. وظيفه خود را در رفع نيازهاي روزمره مردش و ارضاي كامجويي او و توليد مثل خلاصه ميكند. اگر كتك نخورد و توهين نشنود، تعجب ميكند. در نهان، مرد را لعن و نفرين ميكند، اما در عيان تابع سنت است.
زن نسل دوم يعني حميده، زياد به انقياد ناشي از سنت اعتقادي ندارد، اما انديشه ندارد، با زندگي فكري بيگانه است و در عمل باز دنبال <سايه بالاي سر> ميگردد. بيمكر نيست، اما نميداند و نميتواند بفهمد كه چرا روشها و حتي توطئههايش به بدبختياش دامن ميزنند. نگونبختي او را وجه ديگري رقم ميزند: ميپذيرد كه وسيله خوشگذراني مرد باشد. با پذيرش چنين چيزي، هرقدر سياستمدار باشد، باز چون وجوه مختلف قدرت در اختيار مرد است، روي <باخت كمتر> وارد بازي ميشود، نه برد.
زن نسل سوم، ساقي است كه طرفدار <آزادي زن> است، اما نويسنده به خوبي نشان ميدهد كه چه درك نازلي از آزادي دارد - هرچند كه ميشد همين مقدار را عميقتر هم بازنمايي كرد. ساقي چون مفهوم آزادي مدرنيستي را نميداند، عملا وقاحت را به جاي صراحت و لاقيدي و بيبند و باري را به جاي <آزادي فردي و اجتماعي واقعي> اشتباه ميگيرد. او نمونهاي است از تيپهايي كه امروزه ميبينيم، هرچند در حد عزيز و حميده برساخته نشده است. او از آن چهرههايي است كه منيرالدين بيروتي ميتوانست تداوم روايت را روي شخصيت او به پيش ببرد.
در همين لايه سوم ميفهميم كه زنهاي هر سه نسل در جامعه ما، بدون مرد احساس حضور و وجود نميكنند. آنها از بيتوجهي مرد نسبت به خود رنج ميبرند. بنابراين حتي اگر <سايه بالاي سر> را دوست نداشته باشند، درصدد جلب توجه او برميآيند؛ با اين تفاوت كه زنهاي نسل دوم و سوم، از جلب توجه مردهاي ديگر غافل نميشود.
بی نیاز با اشاره به لایه سوم رمان بیروتی گفت :به عقيده من،لایه سوم از لايه دوم كه در چند رمان ديگر ايراني هم شاهدش بودهايم، قويتر است و در عين حال در همين عرصه به دليل <عينيتگرايي> دچار ضعفي شده است كه در جاي خود به آن اشاره ميكنم.
این لایه ، به ارتباط علتها و انگيزههاي شخصيتها و عملكردهاي اجتماعي مربوط ميشود. براي انكشاف اين بحث مجبوريم به روانكاوي فرويد رو بياوريم؛ جهاني كه <استقلال و عقلانيت> را والاترين ارزشهاي انسان مدرن ميداند؛ انساني كه محكوم است در <بيهنجاري و ملال> دست و پا بزند. ايدهآل فرويد، انساني است كه رو در روي انگيزشهاي خاص قرار گيرد، اما زندگي (كه اين بار رمان چهار درد جاي آن را گرفته است) به خواننده ميگويد كه شخصيتهايي مثل جلال، حميده، رسول و ديگران، حتي اگر در درون به شر تمايل نداشته باشند؛ باز به انگيزشهاي شريرانه ]خارج از خود[ ميدان ميدهند؛ چون فعل و انفعالات اجتماعي در اين سمت وسو است. به عبارت ديگر، از اين ديدگاه، جامعه و فرهنگش، شرارت آفرين است و شخصيتهاي نام بردهشده، مقهور الگوها و سنتهاي چنين فرهنگياند. فرهنگ و مناسبات ناشي از آن و اقتصاد، شخصيتها را به دليل امر فردي و جزييشان در تنگنا قرار ميدهد، از ريخت و شكل انساني مياندازد و گرفتار تباهي (چهبسا مجدد) ميكند و به اين سان <آزادي فردي را تقليل> ميدهد. هر عامل بدي، به نوبه خود، عامل بد ديگر را تقويت ميكند. كنشهاي جلال و رسول و حاجي و رخدادهايي مثل مرگ عماد، حميده را <بدتر> ميكنند و حميده به نوبه خود، ديگران و اجتماع را. به قول سعدي: <و در آغاز رذالت اندك بود، هر كس بيامد بر آن مزيد كرد، تا بدين غايت رسيد.> منتها <كس> در اين از يك عوامل اجتماعياند و از سوي ديگر انسانهاي داستان.
اما در يك رمان، اين بديها، چه در رفتار و چه در عرصه خصلت و معرفت، بايد متنوع و متكثر باشند و نقش مكمل يكديگر را بازي كنند. در رمانهاي داستايفسكي، در نمايشنامههاي ايبسن و كارهاي پيراندلو و همين يوسا وساراماگو، هر يك از شخصيتها، به دليل بدي خاص خود از ديگري و ديگران متمايز ميشوند و از سطح تيپ به شخصيت تبديل ميگردند و چهبسا گاه حالت <تيپ عام> و <نمادين> پيدا كنند و به قول ساراماگو <با حضور خود بر جمعيت جهان بيفزايند.>
در رمانهاي تسخيرشدگان و برادران كارامازوف كه هنوز مورد بحث منتقديناند، بدي كارامازوف پير با پري پسرش ايوان و پس ديگرش ديمتري يكي نيست. حتي شخصيت< برادران كارامازوف>، از حيث خوبي و بدي،شكل نمادين پيدا ميكنند: ايوان، روسيه آينده، ديمتري روسيه قرن نوزدهم، الكسي روسيه گذشته و اسمي دياكف حاشيه لگدمالشده روسيه گذشته، حال و آينده است.
آثاري مثل روسمي شولم،هدا گابلرازايبسن، <مرگ در آند> و <سوربز> از يوسا و دهها اثر ديگر هم به همين شكل. جنس بدي يكي نيست و ما با تكرار فرد در ديگري مواجه نيستيم.
از منظر روايت شناسي، بهطور كلي يك رمان در همان حال كه دنياي ظاهرا ثابتي را در مقابل ناپايداري دنياي واقعي در اختيار خواننده ميگذارد، متقابلا از اين توانايي برخوردار است كه دنياي ناپايداري را در مقابل ثبات دنياي واقعي پيش روي خواننده بگذارد. از اين ديدگاه، رابطهاي دوسويه بين فرد و اجتماع پديد ميآيد، هر كنش، تفكر و ديالوگ تكراري شخصيتها، ديگر از نظر خواننده، <تكراري> نيست. بين علتها و انگيزههاي كنشها، افكار و ديالوگها تمايز ايجاد ميشود. حتي لذت تكرار كه از پتانسيل كافي هم برخوردار است، در خواننده پديد ميآيدو چهبسا فرصتي براي آموختن هم به او بدهد. براي مثال، قصه بوف كور و مسخ را ميدانيم، اما در خوانش دوم سوم هم، بهرغم پيشآگاهيمان، باز به دليل <پيچيدگي دروني> علتها و انگيزههاي شخصيتها، در حالت تعليق قرار ميگيريم؛ منتها نه تعليقي ساده. بيدليل نيست كه نهتنها منتقدين، بلكه خوانندههاي معمولي نيز راوي بوف وگرهگوار ساسا را به اجزاي كنش، رخداد، ديالوگ، زمان، مكان و حتي مقوله شخصيت تقسيم نميكنند.
چنين اتفاقي در مورد شخصيتهاي چهار درد پيش نيامده است، در حالي كه حداقل پنج مورد ميتوانست چنين ويژگي برجستهاي كسب كند. انتقاد اساسي مدرنيسم برناتورآليسم ادبي نيز همين بود. بهطور نمونه، در رمان <آسوموار> اثر اميل زولا، بدي ژروز، شوهرش، بچههايش و همسايههايش همه از يك جنس است. انديشمندان مدرنيست در شروع كار نقد ادبي مدرن نيز به همين جنبهها استناد كردند. خوزه ارتگاگات در كتاب معروفش <نكتههايي درباره رمان> مينويسد: <خواننده از دنياي واقعي كاملا ميبرد و به دنياي كوچكي يعني رمان محدود ميشود. او بايد مثل هر تازه وارد صاف و سادهاي، با ساكنان اين دنياي كوچك ارتباط برقرار كند. شخصيترمان هر اندازه هم كه تحسينانگيز باشد، از پس انسانهاي واقعي برنميآيد؛ انسانهايي كه همه روزه با خواننده هستند و مدام توجه او را به سوي خود جلب ميكنند. تبديل موقتي خواننده به انساني صاف و ساده، پيچيدهترين راز هر رمان خوبي است.>
استنباطي كه از حرفهاي گاست، ريچاردز، جاناتان كامر و ديويدگالري درباره <متن روايي> به دست ميآيد، اين است كه براي نمونه در همين رمان چهار درد، <واقعيت> حميده، جلال و ديگران، خيلي فراتر از <عينيت> آنهاست. اگر اعمال و رفتار اين شخصيتها بهطور كامل با افكارشان يكي باشد و حتي در غير اين صورت، اگر همه چيز شخصيتها با آدمهاي بيرون از متن يكي باشد، دنياي تخيلي خواننده عمق و ابعادي پيدا نخواهد كرد و همه شخصيتها در يك سطح قرار ميگيرند و از اين رو <عينيت> حس ميشود، ولي <واقعيت> احساس نميگردد و چون امر تكميل هم در عرصههاي مختلف پديد نيامده است، لذا يك جهان معنايي و يك پرسپكتيو زيباشناختي ساخته نميشود.
اين موضوع در زمينه ديگري هم قابل بحث است. يكي از مهمترين دستاوردهاي روانكاوي - چه فرويد، چه يونگ و ديگران - اين است كه مدام درون <فرد> با بيرون <ديگران> در تماس است. از سوي ديگر، فرد همواره <در خود اما خارج از ديگران> به سر ميبرد. زماني برخوردي زودگذر با درون ديگران دارد؛ همانگونه كه آنها نيز گاهي با درون فرد موردنظر دارند.
اينجاست كه مقوله <واقعيت> در رمان براي ما معناي ژرفتر و وسيعتري نسبت به <عينيت> پيدا ميكند. واقعيت دنيايي است كه عينيت [در كنش، ديالوگ و...] فقط يكي از آنهاست. اليزابت بون در <نكاتي در باب نگارش رمان> اين نكته را دقيقتر توضيح ميدهد: <كنش، سادهكردن پيچيدگيهاست. در برابر هر كنشي تعداد بيشماري <جايگزين پس زده> وجود دارد. حضور <محسوس> همين جايگزينها، كنش را موجه و مطلوب جلوه ميدهد.
از اين قرار، هر يك از شخصيتها، زماني كه وارد عمل ميشود، خواننده بايد نفوذ و تاثير اين جايگزينها را حس كند؛ چون شخصيتدر برخورد با همين جايگزينهاست كه براي خواننده توجيهپذير ميشود.
در واقع، با گزينش هر يك از اين جايگزينها، عواقب مترتب هر كنش نمود پيدا ميكند. شايد اين عواقب متوجه ديگر شخصيتها نباشد، ولي دستكم بايد به درون خود شخصيت برگردد و نوسان عواطف و روحيه او تصوير گردد. منيرالدين بيروتي در رمان ساختمند خود خيلي جاها سعي كرده است از اين امر غافل نشود، اما به كارش عموميت نداده است، در حالي كه اين رمان به چنين رويكردي نياز مبرم داشت. احتمال دارد اين ترس وجود داشت كه ضرباهنگ روايت آسيب ببيند و خوانندهاي كه منتظر كنش، رخداد و تصوير است، كسل شود.
اما هدف نگارش اين رمان چه بود؟ بيترديد تصوير جهاني كه از تلاش شخصيتها، رخدادها و زمان و مكان پديد ميآيد؛ جهاني كه ما اكنون در آن زندگي ميكنيم. پس بهتر نبود كه همين هدف پنهان، پيگيري ميشد؟ در آن صورت هم شاهد اعتلاي معناي رمان بوديم و هم فرم آن. اين ادعا از آنجا ناشي ميشود كه هنگام نوشتن اين سطرها ياد گفتهاي از پل ريكور در مقاله داهيانهاش <استحالههاي پلات داستان> افتادم. جان كلام ريكور را ميشود به صورت نقل به معني چنين خلاصه كرد: <محدوده عرصه كنش پا به پاي پلات داستان بايد بسط يابد.
این منتقد تصریح کرد:منظورم از كنش، چيزي فراتر از رفتار شخصيتهاست كه تغييراتي محسوس در موقعيت يا چشمانداز آينده آنها پديد آورد. يعني چيزي عميقتر و وسيعتر از آنچه معمولا جلوه بيروني زندگي خوانده ميشود. كنش در اين معناي بسطيافته، جميع تغييرات اخلاقي و فكري شخصيتها و نيز رشد و تعالي [ يا تنزل] پيچيدگيهاي عاطفي و ارزشي آنها را در بر ميگيرد. سواي اين، كنش در تعريفي باز هم دقيقتر، دگرگونيهاي صرفا دروني مرا نيز شامل ميشود؛ دگرگونيهايي كه بر <سير زماني> احساسات تاثير ميگذارند. به همين دليل آن وجوهي از دروننگري كه از كمترين آگاهي و خودآگاهي برخوردار است، به عرصه كنش تعلق مييابد.
از اين منظر با اتكاي به ماهيت فراگير مقوله پلات (در مقايسه با مقولههاي محدودتري چون شخصيت، رخداد و انديشه) مفهوم تقليد از كنش را ميتوان تا وادي عرصه <رمان - حادثه و كنش> بسط داد؛ بهگونهاي كه مفهوم تقليد از كنش، رمانهاي معطوف به شخصيت يا معطوف به انديشه را نيز دربرگيرد.>
چهار درد از اين نگاه ميتواند تجربهاي باشد براي خلق رمانهاي بزرگ؛ بزرگ به مفهوم طرح مسائل معرفتشناسانه، وجود شناختي و هستيشناسانه - در قالب شخصيتهاي تمامعيار. چهار درد ميتواند سكوي پرش باشد، چون از استعداد نويسنده حكايت ميكند؛ استعدادي كه در بوته مطالعه بيوقفه و تجربه زيسته، بارورتر ميشود.
وی ادامه داد:نكته آخر اين كه داستان از دو ديدگاه موازي و مكمل روايت ميشود كه از اين حيث به فرم كار اعتلا بخشيده است؛ خصوصا به دليل سهمي كه در جاهاي مناسب به هر يك از راويها داده است. هم راوي ]سايه[ و خارج از كانون اصلي روايت (يا خرده روايتها) و هم راوي غايب و محدود، از منظر ايدئولوژيك، سياسي و انسانشناختي بيطرف ماندهاند و جايي وارد عرصه قضاوت نميشوند. رمان تا حدي چندصدايي شده است، اما به دليل عقبنشيني از موضع بازنمايي دروننگرانه علل و انگيزشهاي شخصيتها، همه صداها در يك سطح شنيده نميشوند.
جابهجاشدن رخدادها، باعث شده است كه زمان خطي از روايت حذف شود، با اين وجود ارتباط بخشهاي زماني با يكديگر، براي خواننده مشكل ايجاد نميكند.
واژهها و ساختارهاي نحوي طبق آخرين توصيه فرهنگستان زبان است. از اين رو براي خوانندهاي كه با كلمات متداول مانوس است، تا حدي دشوار است. خود نويسنده هم به نوعي همين حرف را ميزند: <دنبال كلمات نو بگرد، واژههايي كه كمتر تو دهنها افتادهاند.
بی نیاز در پایان تاکید کرد :با اين وجود، نويسنده با اجتناب از بازي زباني و افراطگرايي در فرم و نيز تكنيكزدگي، روي هم رفته متن خوشخواني پديد آورده است.
منتقد دیگر این جلسه رضا نجفی بود که در ادامه نقد رمان چهار درد گفت:"من در اينجا به همانندي ها و ناهمانندي هاي جهان اين رمان و پديده رمان هاي خانوادگي مي پردازم. ما مي دانيم كه در ادبيات جهان آثاري داريم كه به رمان خانوادگي معروف شده است. از نمونه هاي مشهور اين پديده مي توان روگن ماكارها اثر زولا، خانواده تيبو اثر روژه مارتن دوگار، بودنبروك ها اثر توماس مان و ... را نام برد.
در رمان خانوادگي، نويسنده به بهانه روايت سرگذشت يك خانواده در يك يا چند نسل، درواقع به ترسيم و معرفي و بازشناسي حيات اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و سياسي يك كشور در يك برهه زماني خاص مي پردازد.
رمان چهاردرد نيز ظاهرا نمونه اي ايراني از رمان هاي خانوادگي است كه در عين روايت روابط به هم پيچيده يك خاندان در سه نسل، نگاهي نيز به مسائل اجتماعي و فرهنگي چند دهه يك شهر(قم) دارد."
نجفي در بخش ديگري از سخنان خود افزود: "جالب توجه است كه بيشتر رمان هاي خانوادگي جزو مكتب ناتوراليسم معرفي شده اند و تابع قواعد همان مكتب هستند. رمان چهار درد نيز از رنگ و بوي ناتوراليستي بركنار نيست.
نويسنده به تلخي ها و پلشتي هاي جامعه پرداخته است. جهاني كه او معرفي مي كند، جهاني رو به تباهي و فروپاشي است، آكنده از رياكاري، خرافات مذهبي، فساد جنسي، خشونت، حقارت، مردسالاري، خوارشماري زنان و حتي حيوان آزاري.
در عمده آثار ناتوراليستي و نيز رمان هاي خانوادگي با چنين مضامين و بويژه مضمون تباهي و فروپاشي روبرويم.
عدم تنوع شخصيتي و همانندي آدم ها در اين اثر يا به اصطلاح ارائه تيپ به جاي شخصيت پردازي، توجيهي ناتوراليستي دارد. در اين اثر همان گونه كه همه زنان اثر قرباني اند _ حتي حميده و به نوعي ساقي كه ظاهرا چهره اي منفي اند _ همه مردان نيز شبيه يكديگرند؛ از حاجي و رسول گرفته تا جلال و رشيد در بند غرايز جنسي خود هستند و با تفكراتي مردسالارانه همانند هم رفتار مي كنند. حتي راوي كه در پي نقد و نكوهش اين فرهنگ منحط است، تحت تأثير جبر سنت ها و فرهنگ حاكم گاه تابع غرايز خود رفتار مي كند. تنها مرد متفاوت رمان، منصور، نيز آشكارا فردي بيمار و ناتوان است."
اين نویسنده و مدرس ادبيات داستاني در ادامه گفت: "با اين حال، چهار درد اثري يكسره ناتوراليستي نيست. ازجمله تفاوت هاي اين اثر با آثار ناتوراليستي، دغدغه هاي فرماليستي نويسنده است. زبان شاعرانه بخش نخستين اثر (مقدمه)، عناوين فصول و نيز واژه سازي هاي نويسنده، آشكارا غيرناتوراليستي اند. نويسندگان ناتوراليست مي كوشند عينا زبان محاوره آدم هاي جامعه را بازنويسي كنند، اما نويسنده دغدغه ساختن واژگاني را دارد كه جزو واژگان مصطلح و مرسوم جامعه نيست.
همچنين نويسنده خط روايتي سنتي را مي شكند و از سه راوي _ يعني راوي داناي كل، راوي اول شخص مفرد و نيز بازگفت هايي از عزيز، يكي از شخصيت هاي رمان _ سود مي جويد. هرچند كه چرخش از راوي اول شخص به راوي داناي كل ممكن است جزو لغزش هاي اثر به شمار آيد.
اين ساختار روايي، يعني بازي بينامتني و ساخت موازي روايت ها نشان از گرايش مدرنيستي نويسنده دارد. همچنين نويسنده ترتيب و توالي رخدادها را نيز خطي قرار نمي دهد. اين رفت و آمد پاندولي ميان حال و گذشته نيز از ديگر وجوه تمايز چهار درد با آثار سنتي ناتوراليستي و نشان دهنده علائق فرماليستي و مدرن نويسنده اثر است."
نجفي با اشاره به نكات مثبت اثر ازجمله آفريدن زبان و لحن مناسب براي افراد، نشان دادن روابط پيچيده و مناسبات شخصيت هاي اثر، پرده برداشتن از شبكه پيچيده مناسبات انساني در زير پوست يك شهر، نوآوري هاي روايي،قدرت قصه گویی،فضا سازی موفق و ... متذكر شد: "هرچند ما شاهد انتقادهاي نويسنده از فرهنگ مردسالارانه، رياكاري و خرافات و آسيب شناسي هاي فرهنگي و سياسي يك جامعه هستيم و بعضا به رخدادهاي تاريخي نيز اشاره مي شود، اما الويت در نمايش روابط افراد يك خاندان بوده است تا ترسيم و معرفي تمام عيار يك كشور در يك برهه خاص. به عبارت ديگر، اين اثر در اين حجم _ به مانند رمان هاي خانوادگي مشابه _ بهتر از اين امكان آشنا ساختن خواننده را با حيات اجتماعي، فرهنگي و سياسي يك ملت دارا بود.
درواقع به گمان شخصي من مي بايد جنبه سنديت سازي اجتماعي اثر پررنگ تر مي بود."
اين منتقد در پايان سخنان خود به چند نكته جزئي نيز اشاره كرد و گفت: "از جمله موارد جزئي مي توان به امكان فشرده تر كردن برخي بخش هاي رمان اشاره كرد. راوي داستان بارها و بارها به ملاقات ساقي مي رود، حال آنكه تعدد اين ملاقات ها و آنچه در اين ملاقات ها مطرح مي شود، قابل كاهش و طرح در دو جلسه نيز هست، در حالي كه در نقطه مقابل براي خواننده نقل نمي شود كه ماجراي دستگيري راوي و مرضيه و چگونگي خلاصي آنان چگونه بوده است. از سوي ديگر، دربرابر اين ابهام آفريني بي مورد، نويسنده در مقدمه اثرش بي هيچ ضرورتي درباره مهاجرت منصور به خارج از كشور آگاهي مي دهد و ارزش تعليقي را كه در طول داستان هنرمندانه ايجاد شده بود، از ميان مي برد.
همچنين ذكر پس و پيش بودن يادداشت هاي راوي در مقدمه اثر كاملا بي مورد و زائد به نظر مي رسد."
در ادامه این جلسه شهلا لاهیجی مدیر انتشارات روشنگران و مطالعات زنان در مورد تاثیر این رمان بر خود گفت :من با این کتاب در شب گلشیری آشنا شدم و از آنزمان تاکنون گرفتار آن بودم .
وی گفت :جاذبه اول ای کتاب زبان آن و توانایی نویسنده در بکاربردن اصطلاحات زبان زنانه است .
وی ادامه داد:اما پس از خواندن این رمان خواننده از خود می پرسیدم :محور اصلی روایت چه بود و کلید قصه کجاست ؟
وی سپس با اشاره به شخصیت پردازی در این رمان گفت :بسیاری از شخصیت های این رمان می توانستند ماندگار شوند اما این اتفاق نیفتاده است .به عنوان مثال شخصیت بارز این رمان منصور است اما پرداخت آن ناتمام باقی می ماند .
لاهیجی سپس با ابراز تاسف از عدم امکان ترجمه کتاب گفت :زبان کتاب و فراوانی واژه ها و اصطلاحات بومی در آن سبب می شود که این کتاب بهیچ وجه قابل ترجمه نباشد در صورتی که نویسندگان ما باید به جهانی شدن نیز بیندیشند .
وی ادامه داد :زبان –ساخت و فرم از وجوه مثبت این رمان هستند .اما کاش نویسنده برشهایی از وضعیت طبقاتی جامعه را نیز نشان می داد. لادن نیکنام روزنامه نگار و منتقد ادبی نیز در مورد این رمان گفت :برای نشان دادن انحطاط و شر مطلق در داستان بهتر است در کنار آن رگه های سبکی را ایجاد کنیم .در این کتاب انواع شخصیت ها در کنار طیف نزدیک به سیاهی خلق شده اند بدون آنکه رگه های روشنی هم داشته باشند
نیکنام ادامه داد :ما در داستان نویسی از عدم جزئیات رنج می بریم .برعکس این کتاب سرشار از جزئیاتی است که ایجاد خرده روایت های بسیاری می کند و به محور اصلی ضربه می زند .
بر اساس این گزارش در این جلسه برخی از چهره های ادبیات داستانی از جمله یونس تراکمه –مشیت علایی-ارسلان فصیحی –شهلا زرلکی وخبرنگاران حضور داشتند.
گفتنی است منیرالدین بیروتی که مجموعه داستان تک خشت او نیز پیش از این برنده یکی از جوایز ادبی شده بود چندی پیش در مصاحبه ای اعلام کرده بود که فعلا قصد چاپ آثارش را ندارد .
سايت خانه داستان
رماني كه بايد دوباره نوشته شود: نگاهي به رمان "چهاردرد"
سيامك صديقي
منيرالدين بيروتي، نويسنده جواني است كه در سال 83 براي مجموعه داستان "تك خشت" جايزه بهترين مجموعه داستان اول بنياد گلشيري را به دست آورد و در سال 85 نيز بار ديگر با رمان "چهار درد" اين جايزه را در رشته رمان از آن خود كرد با اين حساب بايد منيرالدين بيروتي را نويسنده اي موفق دانست اما اين موفقيت را چه عواملي ايجاد مي كنند؟ كليت داستان لفظ با معني شحصيت هاي رمان نياز به بازنويسي
مي توان بيروتي را به دليل انتخاب شيوه هاي جديد به ويژه در روايت داستان، نويسنده اي جسور دانست كه البته همين موضوع از مهم ترين عوامل موفقيت او محسوب مي شود. رمان چهار درد را پسري به نام امير روايت مي كند او به انگيزه كشف نقطه هاي كور و پوشيده (به قول خودش عشيره شان) به گفت و گو با آدم هاي مختلف مي پردازد و داستان در خلال اين گفت و گو ها پيش مي رود و در عين حال نگاه زير پوستي بيروتي به جامعه ايران در چند دهه اخير فضاي واقعي و ملموس به داستان مي دهد. اما بايد اين نكته را هم مدنظر داشت كه نگاه نويسنده به اين وقايع و اشارات گوناگوني كه از تاريخ مي دهد فقط در خدمت پيشبرد روايت است و لطمه اي به داستان نمي زند.
رمان چهار درد را به دو بخش رماني كاملا مستقل مي توان تقسيم كرد در بخش نخست امير (راوي / روايت كننده داستان) از گذشته هاي دور است بارزترين مشخصه داستان در اين بخش فضا سازي موفق، بدعت در روايت (به ويژه ناشناس بودن راوي براي خواننده و ديالوگ هاي بسيار پخته و متناسب با شخصيت هاي ارائه شده است. بي شك در اين بخش از رمان و به ويژه يك چهارم ابتدايي آن، خواننده با رماني روبه روست كه به دليل مشخص نبودن راوي و مرجع ديالوگ ها اندكي سردر گم مي شود، اما نويسنده آن قدر در استفاده از كلمات و تصويرسازي ها موفق است كه خواننده براي درك و فهم داستان و شناسايي راويان ابتدايي رمان با اشتياق به خواندن و ادامه دادن رمان ادامه مي دهد. به بيان ديگر هر چند رمان در آغاز بسيار ديرياب به نظر مي رسد اما قدرت (به واقع متعالي) ديالوگ ها خواننده را مجبور به ادامه دادن رمان و كشف حقايق مي كند.
اين موضوع درباره شخصيت هاي رمان نيز مصداق دارد . در اين رمان با شخصيت هاي بسياري روبه رو مي شويم كه بسياري از آنها در گوشه هايي از داستان محور قرار مي گيرند و درواقع رمان در خلال ارتباط ميان آنها پيش مي رود. امير (راوي) در گفت و گو با اين شخصيت ها مي خواهد به جواب پرسش هاي ذهني خود درباره گذشته (عشيره شان) برسد، اما چون هر كدام از اين افراد داستان را از نگاه خود روايت مي كنند، پرسش ها به يك جواب مشخص ختم نمي شوند و به همين دليل بسياري از اين گره ها تا پايان داستان باز نمي شود و نوعي تعليق در داستان ايجاد مي كند. در بخش دوم يعني كشف كامل شخصيت ها از بين مي رود و اين شخصيت ها بدون داشتن جذابيتي تنها به عنصري تبديل مي شوند كه رمان را به پيش ببرند و به همين دليل حتي شخصيت هاي محوري و بسيار ملموسي (چون عزيز) هم به تكرار مي افتند.
با توجه به قلم تواناي بيروتي در تصوير سازي و ديالوگ نويسي از يك سو و تفاوت بارز ميان دو بخش رمان و به ويژه طولاني شدن اين بخش به دليل پرداختن به مباحث نه چندان ضروري فضاي رمان به فيلمي ماننده شده است كه نياز به تدوين دارد. كاش بيروتي مي توانست چنين كند.
روزنامه همشهري - 3/2/86

