تبليغاتX
فردوس


 

سواري ضعيف جماعت (نقدي بر مجموعه داستان ژرفاي سرمه اي)-بارخواني پرونده جاري؛ مروري بر چند اثر داستاني چاپ شده در سال گذشته-شرق؛10/2

محمد حسن شهسواري
 

اين داستان مردى ا ست كه همه را (زنش را و مادرش را و خواهرش را و كارگرش را و ...) از خود رنجانده و حالا، تنهاى تنها در جاده چالوس مى راند و ما مى فهميم كه به سوى مرگ مى راند؛ شايد هم خودش. در اين داستان كه آقاى بهادرى مانند ساير داستان هايش صبر و حوصله يك رمان نويس را دارد (كه اين البته براى داستان كوتاه كمى تا قسمتى ممدوح نيست) با مرور همه فرازهاى زندگى مرد، ما را و او را به سوى مرگ محتومش سوق مى دهد و مى برد تا آب. البته مرگى كه يك كابوس كودكى را در خود نهفته دارد و غرق شدن است در آب پشت سد. 
  
 درون مايه نهان و آشكار داستان ژرفاى سرمه اى اين نكته ظريف است كه اقيانوس قدرت دقيقاً از جويبارهاى ترس گذر مى كند. مرد در تمام دوران كودكى  از آب پشت سد مى ترسد، از شكار قورباغه مى ترسد، از پدرش مى ترسد و ... و در آغوش مادر آرامش مى يابد و گاه از ترس خود را خيس مى كند. و حال، در بزرگسالى زنش را طلاق مى دهد تنها به جرم استقلال مالى، حق ارث خواهرانش را بالا مى كشد، كارگرش را به قصد كشت مى زند، حتى مادرش را، آن پناه شب هاى خيس كودكى را، به چيزى نمى گيرد و ... و مى بينيم كه چه  ميزان پدر قلدر و ژاندارمش را مى ستايد و با لذت به ياد مى آورد كه چطور يك بار يك پيرمرد دهاتى را با يك سيلى محكم ادب كرده بود و درافشانى پس از آن را كه: «به دهاتى و ضعيف جماعت نبايد رو داد، وگرنه سوارت مى شوند.»
و در تفسيرى فراتر مى توان اين نكته مكرر را به ياد آورد كه قاهريت چيزى جز قاهريت نمى زايد. و نويسنده هوشمندانه اين مضمون را به جاى بررسى در فضاهاى سياسى و روشنفكرى در بستر خانواده سنتى ايرانى كاويده است تا اين معنا ملموس تر شود.
اما همان طور كه گفته شد همين دغدغه گفتن آن چيزى كه بايد، فرم داستان هاى اين مجموعه را به رمان نزديك كرده است و گاه داستان ها را از فشردگى خاص داستان كوتاه دور مى كند. با اين همه «كيا بهادرى» در ژرفاى سرمه اى و ساير داستان هايش نشان مى دهد كه از چيزهايى مى نويسد كه دغدغه اش را دارد، چيزهايى كه آزارش داده اند و يا به فكر وادارش كرده اند. براى همين پس و پشت همه شان جهان فكرى منسجمى ديده مى شود كه همين، در اين زمانه ميدان دارى ذوق ورزى هاى فرماليستى و غربت ذهن هاى انديشه ورز، غنيمتى است. اما نه غنيمتى كافى، بلكه تنها لزوماً لازم، براى داستان  مدرن ايرانى.

روزنامه شرق 10/2/85


يك‌ نقاب‌ هميشگي‌-مجموعه داستان "ژرفاي سرمه اي"-روزنامه اعتمادملي


مجموعه‌ داستان‌ كوتاه‌ »ژرفاي‌ سرمه‌اي‌« نوشته‌ كيا بهادري‌ از سوي‌ انتشارات‌ ققنوس‌ روانه‌ بازار كتاب‌ شد. دروغ‌ و نقاب‌ از موضوعات‌ اصلي‌ كتاب‌ »ژرفاي‌ سرمه‌اي‌« است‌. داستان‌ آدم‌هايي‌ است‌ كه‌ از سرزمين‌ خود دور افتاده‌اند و با محيط‌ خود بيگانگي‌ عجيبي‌ حس‌ مي‌كنند و يا در سرزمين‌ و خانواده‌ خود با آدم‌هاي‌ اطراف‌ هيچ‌قرابتي‌ احساس‌ نمي‌كنند.آنها هميشه‌ نقابي‌ از دروغ‌ و تظاهر بر چهره‌ دارند تا آنچه‌ كه‌ نيستند بنمايند.
در اين‌ مجموعه‌ شش‌ داستان‌ گنجانده‌ شده‌ است‌. در »كله‌اي‌ در سفيدي‌ چشم‌«، مجتبي‌ به‌ نزديك‌ترين‌ دوستش‌ خيانت‌ مي‌كند وبراي‌ پنهان‌ ماندن‌ اين‌ خيانت‌، خود را زيرنقابي‌ از دروغ‌ پنهان‌ مي‌كند. در داستان‌ »بي‌جنبش‌حتي‌ يك‌ برگ‌« كارمند يك‌ فروشگاه‌ بزرگ‌، هر روز مجبور است‌ در نقش‌ يك‌ مشتري‌ در فروشگاه‌بچرخد و مشتريان‌ را زيرنظر بگيرد. او عملا هر روز را در نقش‌ به‌ غير از خود به‌ سر مي‌برد. اين‌ نقش‌ را حتي‌ با دختر مورد علاقه‌اش‌ و احتمالا بقيه‌ زندگي‌اش‌ بايد بازي‌ كند. در داستان‌ سوم‌ مجموعه‌ »جاي‌ خالي‌ تو«،پسري‌ در غربت‌ خارج‌ از كشور به‌ سر مي‌برد و در نظر پدرش‌ زندگي‌اي‌ براي‌ خودش‌ ساخته‌ كه‌ واقعيت‌ ندارد و در ديدار با پدر پيرش‌ قرار است‌ همان‌ تظاهر و بازي‌ را ادامه‌ دهد. در آخرين‌ داستان‌ مجموعه‌ كه‌ با كتاب‌ همنام‌ است‌،مردي‌ با سفر به‌ كنار دريا، گذشته‌اش‌ را مرور مي‌كندأ گذشته‌اي‌ كه‌ از او مردي‌ بيگانه‌ با خود و خانواده‌ و طبيعت‌ را روايت‌ مي‌كند و سرانجام‌ در ژرفاي‌ سرمه‌اي‌ دريا فرو مي‌رود. »روزبه‌« و »زردها بيهوده‌ قرمز نشدند« نيز دو داستان‌ ديگر اين‌ مجموعه‌اند.
»ژرفاي‌ سرمه‌اي‌« در 120 صفحه‌ و با شمارگان‌ 1650 نسخه‌ در زمستان‌ 1384 چاپ‌ و منتشر شده‌ است‌.  


رزونامه اعتمادملي - 31/1/85

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 10:52  توسط اخراجی  |