روايت خروج از محدوديت - مروري بر رمان "من ببر نيستم، پيچيده به بالاي خود تاكم"
»زيرا ما تنها پوستهايم و برگيم. \ مرگ عظيمي كه هر كس در خويش دارد، \ ميوهاي است كه همه چيزي گردش ميچرخد.«
»به من ده خردك لمحهاي از زمان را: \ ميخواهم اشيا را \ بيش از هر كسي دوست بدارم \ تا همگي بايسته تو شوند و فراخ \ تنها خواهان هفت روزم ]دفترم[ من، هفت ]روزي[ \ كه بر آن هيچ كس چيزي ننگاشته است، \ هفت صفحه انزوا«
)كتاب ساعات - روايت عشق و مرگ، راينر ماريا ريلكه، ترجمه علي عبداللهي(
»من ببر نيستم پيچيده به بالاي خودتاكم« يك اؤر هنري است كه مرور زمان شامل آن نميشود و هر وقت آن را دوبارهخواني كنيم، به معناهاي تازهاي ميرسيم و خوانشهاي بيشماري ازآن بيرون ميآيد. اين ويژگي، »من ببر نيستم...« را به يكي از رمانهاي مطرح اين دهه بدل كرده است، پس هنوز مجالي هست تا دست به دوبارهخواني آن بزنيم و محالهاي آن را به حال كرده يا از محالهاي آن حال كنيم و لذت ببريم.
»من ببر نيستم...« فاقد يك فرا روايت يا يك روايت بزرگ است و از مجموعهاي از خرده روايتها تشكيل شده كه مدام در حال گذر از همديگرند. و همين ساختار است كه خواندن را در آن همواره به تعويق مياندازد. راوي رمان، »نوذر«، مردي پنجاه و چند ساله است كه در حال ساختن روايتهاي ذهني - عيني گذشته خود است و گويي در اين ساختار او در ميان ساختارهاي خرده روايتهاي گذشته - سيال ذهن و فلاشبك - در حال تكهتكه شدن است. او همچنان كه كشف ميكند، ميميرد و تكهتكه ميشود. تم مرگ، محور روايت رمان است و حدت مرگ آگاهي او ناشي از دورههاي انحلال و متلاشيشدن زندگي اجتماعي اوست. او ميخواهد با نوشتن، پاسخ مرگ را بدهد. او پاسخ روح تاريخ خود را ميگويد و رمانش بديل مرگ ميشود و با مرگ هم آغاز ميشود: »همين پار و پيرار از سامان ريگستان تا رودخانه رودان روي زمين پر از مردار شده بود. آزار آمده بود و ميكشت، هيچ كس نان از دست ديگري نميگرفت، نان را بر روي سنگ ميگذاشتند و ديگري بر ميداشت ميگريخت در كوچهها، پيش از گريز نان از روي سنگ برميداشت. اگر نان بوي آزار ميداد آن را ميانداخت تا خود را به آتش برساند، در هر كوچهاي رختخوابها و پوشنهاي بر جا مانده را در آتش ميانداختند...«
آيا صفدري به نوعي خود زندگينامه نويسي دست زده، يا به معناي ادبي آن راوي اول شخا، كه در عين حالي كه ميخواهد ذات خود را آشكار كند، در همان زمان نيز دست به احتجاب ذات خود ميزند* هر چه هست او نويسندهاي است كه بيشتر از زمان حال ميگريزد. پس ناگريز به سوي راويهاي سوم شخا و روايت در زمان گذشته ميرود. همه اينها حاكي از ذهنيتي است كه با نوعي هستيشناسي متناقاها )عرفاني( سروكار دارد. زندگي وجود ندارد، مگر در نقيض آن مرگ...
»در يكي از همان روزهاي آزاري، پيش از دميدن خورشيد، يكي از ريگستانيها از خواب بيدار شد و نخستين چيزي كه به يادش آمد اين بود كه هنوز زنده است و باز هم بيدار شده است و مامش نوذر است و ميتواند از جا بلند شود، شلوار جامهاش را بپوشد، در خانهاي كه دوش و پرندوش و پيش پرندوش توي آن خوابيده بود و چند بار خود را به نام صدا كرد تا به يادش بيايد كه از كي و چه كساني او را به اين نام صدا ميكردهاند...« )من ببر نيستم...، ص7(
او كودكي، حكايتها و گذشته و چند نسل پيش از خود را، به اعتبار حسهايي نوستالژيك ميسازد، تا به يادهاي خود برسد. در اين گذشتهيابي با همزادهاي او و گذشتگان او از طريق روايت غيرمستقيم )سوم شخا( هم به روايت ميرسيم. راوي و راويان بيشتر به گذشته ميانديشند و ماجراهايي كه بر آنها رفته است. اما نويسنده به اين نگاه ندارد كه ابداعي را پايه نهد تا از عنصر قهر و سلطه زماني انتقام بگيرد و روايت خود را به اعتبار رويكردي زماني، به فراروي از آن زمان بكشاند. پس به شعر و اسطوره رويكرد دارد، چون وسيله ادراك مرگند. و هويت خود را در همين نقاط متمركز ميكندأ در نقاط مرگ. پس او مفتون گذشته ميماند. »شايد اين بازگشت به گذشته و كودكي، بيانگر شكست ما باشد. فلاشبك ميكنيم تا گذشته خود را بشناسيم و اين يك شكست است... چيزي پشت سر ما هست كه ناگفته مانده و اين براي من مهم است.« )مصاحبه صفدري با روزنامه همشهري، دوشنبه 30 ديماه 1380(
»خوب يا بد اندازه چرخش پره چوب در تنوره چاه، آن هم چوب گز، نوذر به پاي انار پسينگهي ايستاد. گوشش شنيد كه در همان نزديك اناري ترك برداشت. در سرازيري تپه پشت انارستان توي آبكندي پر از گوسفند و بز مرده در هر جا افتاده كه سيل آورده بود. از دلش گذشت اگر زودتر يا ديرتر ميرسيد آنجا يا هرگز گذر نميكرد از آنجا، باز آن انار خود به خود ترك برميداشت، شايد چون او آمد در آن نزديك ايستاد انار از هم شكافت، شايد چيزي از انار به او رسيد و از او به انار برگشت در ميان دم و بازدم سينه و پوست و استخوان و برگ اول پيش از همه چيز برگ ميلرزيده بوده است كه با رسيدن او انار توي خودش شكافت. نميدانست، در جايي نخوانده بود كه اول برگ درست شده است يا سينه و استخوان كه از دلش گذشت اين انار براي سينه او به هنگام نزديك آمدن سينه او تركيد.« )ص 36(
نويسنده از جمعكردن اين تكهپارههاي گذشته ميخواهد به وحدت با هستي برسد، به جايي كه نيروهاي خيال عيان ميشوند و به ديده عرفا جسم آنقدر نرم و قابل انعطاف ميشود كه ميتواند از نيروهاي شگرفي برخوردار شود و از فضاهاي نامحدودي استفاده كند. فضايي كه عارف از فراز جسمش، ذات خود را به مثابه عالم اصغر ميبيند كه عالم اكبر درآن پيچيده ميشود. و عالم غيب به مثابه قلب و هستي جسم ميشود. وصول به اين مرحله به نويسنده حضوري معرفتشناسانه مي دهد كه باعث فراروي از محدوديتها ميگردد. »من ببر نيستم...« روايت خروج از اين محدوديت است.
صفدري تجربهاي را مينويسد كه امكان نوشتنش وجود نداردأ تجربهاي بالذاته غيرممكن، كه زبان را شكست خورده از دروازههاي شكست باز ميگرداند، همچنان كه خوابآلوده بر سلطه آنها اشراف ميدهد. او حسي و زيرپوستي وشاعرانه مينويسد، نوشتاري كه با دم و بازدم و اعماق نويسنده سروكار دارد. نوشتاري كه از سلول سلول خاك و آب و باد و آتش فراهم آمده و هارمونياش با عصب نويسنده و عناصر چهارگانه درهم بافته شده است. »از دلش گذشت اين انار براي سينه او به هنگام نزديك آمدن سينه او تركيد.« او با نوشتن و در عمل نوشتن ميخواهد بدون واسطه به مطلق اشيا برسد و اشيا را چون عارفي مجذوب به تجلي و تجسد درآورد. »نوذر تو خودت ميداني يك چيزهايي هست كه به نوشتن نميآيد، اگر بگويم روي ريگها دراز كشيدم بلند شدم ايستادم در بيابان دويدم صدايش كردم، تو اينها را با چه زباني بازگو ميكني* اگر به همين زباني كه من بازگو كردم بخواهي بنويسي كه هيچ. آنچه من ديدم اين نبود كه به زبان آوردم.« )ص 333( او ميخواهد به ناانديشيدهها، غيب، ناديدنيها و نامگذاري نشدهها بينديشد و بنويسد. رفتن به اين سويهها و اين افقهاي بيپايان، فقط با نوعي نياز و تغيير روشهاي ديدن و شناخت عام صورت ميپذيرد. به همين جهت تصويرهايي كه خلق ميشوند، استثنايي و عجيب هستند. فضاهايي كه داراي اعماقي باشكوه و پرسپكتيوهايي تجريدي و انتزاعي هستند. در حقيقت او آنجاهايي را رمان ميكند كه در رسانههاي امروزي ما در دسترس نيستند. او به نوشتني »ناب« مجذوب استأ نوشتني كه ساير اشكال ادبي مثل مقاله و گزارشنويسي از عهده آن برنميآيد. و همين اهميت نوشته او را دوچندان ميكند.
نوشته صفدري در معناي مالوف كلمه پتانسيل يك روايت را ندارد، بلكه بيشتر يك تجربه زباني منحصر به فرد است. زباني كه ميكوشد در حال نوشتن به جوهر اشيا و انسانها و به موقعيتهاي رازآميز آنها نفوذ كند. تجربهاي كه به تجارب عرفاي سنتي در عشق نزديك ميشود. اما گرانيگاه عشق او »كلمه« است كه با آن به دريا ميزند و گمگشته ميشود. واژه زني است مانند »گلافروز« زيبا و گريزان از قلم، و اين باعث اشتياق نويسنده به وصالي لامتناهي است. او اين حضور را با عناصر سوررئاليستي بارورتر ميكند.
»... اينجا يك چيزي هست كه نميگذارد من بنويسم، تو خانه تا نوك خودنويسم به كاغذ ميرسيد دلم ميكشيد برسم تو دل كاغذ، بيا نگاه بكن. از كيسه چند برگ كاغذ در آورد جلو نارنج پهن كرد. در دل هر كدام، يك هاي گرد آرام و خوش توي خودش گرديده بود و از جايي درون خودش سركشيده بود بيرون، گفت: براي همين بود كه نتوانستم بنويسم. نارنج شوخ شد، امروز كه از راه دور آمدي بايد بنويسي. بتل گفت بگو هر چه ميخواهي از زبان خودم بگو من مينويسم. نارنج سر گذاشت روي زانوها چيزي به زبانش نيامد، نميدانست دلش به اين كوتوله ميكشد يا نه. پشت گردنش از مركب خنك شد. پيشاني به زانو ماند و ني بر پوست گردنش كشيده شد، كشش خوشايندي از گردن تا زير چانه، جامه از شانهها دريده شد تا پهلوها و ني از روي شانه به پهلوي راست لغزيد. زبانه ني خيس از مركب روي پهلو و شكم فشرده ميشد، روي دندهها انگار پرندهاي نوك ميزد يا او خوابيده نزديك به چاهي و دستي سوزنهاي بيشمار از تنش بيرون ميكشيد با دردي كه درد از پيكرش ميبرد. بلند شد جامه چاكيده تا پهلو مركب دويده بر رانها به پنجدري رفت ايستاده براي روشن كردن چراغ توري، ني از سينه پايين لغزيد، رانهايش برگبرگ شد، برگهاي گندم ميلغزيد بر روي زانوها.« )ص 387(
او ميكوشد واژگان گريزان را به جنون دوستداشتني خود تبديل كند. و اين زباني كه هر چه بيشتر با آن خو ميگيريم از ما ميگريزد، بازگشت شاعرانه صفدري را به موضعي كه پي ميگيرد نشان ميدهد، موضوعي كه نگفتني است و تكرار زيبايي كه »نارنج« از آن متولد ميشود. او در حقيقت يك چيز بيشتر نمينويسد: اعلام عشق خود به نوشتار. اما در هر بار نوشتن، چيز تازهاي كشف ميكند، سويهاي از ابداعي جديد را، روايتي جديد و نظرگاهي جديد را.
و اين معاشقه نويسنده است با نوشتن، با تن - ورق، نويسنده - خالقي كه ميتواند از اين معاشقه هر چيزي را متولد كند. اين لذت ميتواند نوشته را از عناصري غريب بياكند تا گلافروز و نارنج، هر چيزي را از نوشتن بارور باشند، از ماهي تا اسب و... به خاطر همينهاست كه شاعرانگي كلام پتانسيلي بسيار غني دارد. و اين علاقه او به شعر گاه او را به لبه تيغ شعر و نثر ميرساند و خواننده را از اين تكرار فضاها و واژگان خسته ميكند. صفدري بزرگترين رمان نثر - شعر ايران را نوشته و با اين شيوه امكانات تازهاي را به نوشتن اضافه كرده اما امكانات زيادي را نيز از دست داده است. از جمله امكان ترجمه اؤري كه ميتوانست به معناي واقعي نمايهاي مهم از رمان ايراني و معاصر ما باشد.
اين روايت آميختهاي از شعر و نثر است، با نحوي كه معمولا افعال در جاي دستوري خود حضور ندارند و واژگان و لحن محلي بيش از اندازه برآن سيطره دارد. هر چند كه نويسنده در اين چالشها به نوعي واژهسازي هم دست پيدا ميكند و يا گاه واژگاني از گذشته را برجسته ميسازد كه كاركردهاي امروزي دارند. به طور كلي نثر و نحو و لحن او يادآور متون كهن است و تعمد دارد تا به اين سرچشمهها - شعر و نثر كهن - اقتدا كند و وفادار بماند. در زبان او هم ميتوان شاعري چون رويايي را ديد و هم عارفي چون ابوسعيد ابوالخير را. او خود را وقف جهاني كرده كه همه چيز از آن در حال گذر است. »شايد چيزي از انار به او رسيد و از انار به او برگشت«. او دغدغه نوشتني را دارد كه در عين حالي كه با گذشته متفاوت است با آن هم يكي است. و زبان او عليرغم كهنه بودن، از زيرساخت و نشانههايي به موازات روايت برخوردار است.
همچنانكه ريلكه ميگويد: »مردم چيزي نيستند جز اوراق يا پوستههايي كه حاوي ؤمره حقيقي زندگي يعني مرگ هستند، مرگي كه هر كسي آن را در درون خود حمل ميكند«، صفدري هم ميخواهد اين آدمها را به ؤمره حقيقي خود يعني مرگ، يعني ورق و پوسته بازگرداند. پس سعي ميكند آنها را بنويسد و به آنها شخصيتي از ورق بدهد )به اعتبار گفته بارت( و به جاي شخصيتهايي از پوست و رگ و پي، شخصيتهايي كاغذين بسازد. او اين استحاله را در نوشتن »بتل« بر روي بدن »نارنج« هم نشان ميدهد.
نشانه انار هم كه در جايجاي روايت تكرار ميشود، نشانهاي عرفاني است دال بر اينكه بيرون و درون يكي هستند و او در جمعكردن دانههاي انار به طور كامل ميكوشد تا روايت خود را بهشتي كند. يا دانهها را در روايت خود به طور كامل جمع كند و ساختار روايت خود را بر جمعكردن دانههاي آن بنا نهد، كه هر كسي كه دانه اناري ميخورد بايد متلي بگويد. او ميخواهد از نگفتن خود عقدهگشايي كند و همه دانههاي انار را بخورد تا همه روايتش را بگويد. همين است كه اين قدر با طول و تفصيل روايت ميكند: »مانده بود كه پيش از او سالهاي سال نرسيده به انارستان چه كسي در جايي ديگر اناري تركانده بود و او يك دانهاش را هم نخورد. يكي اناري در دست ميگرفت ميگفت اناري ميشكنم چند دانهاش را ميخوريد* نوذر دل نداشت بگويد كه يك دانهاش را ميخورد. آرزو داشت از آن همه دانه سرخ و شيرين دانهاي بخورد و متل كوچكي بگويد كه كوچكتر از خودش نباشد. يك شب دلدل كرد گفت من يك دانه ميخورم و هنوز چيزي نگفته آن متل به سر رسيد و گفت متل ما خشي خشي دسته گلي روش وركشي. متل را از آخر گفته بود: كبوتري روي گرز نخلي نشسته بود هر چه نشسته بود هر چه نشست كبوتر ديگر برنگشت تا شب هم نيامد تا فردا هم نيامد آن كبوتر رفت و رفت و رفت و اين يكي روي شاخه نشست خواند: كو كو كو! كو كو كو! دوتا تو يكي مو.« )ص 29(
او همچنانكه روايتش محصول بحران و دوران گذر است، خود را نيز نويسندهاي بحرانزده توصيف ميكند. »شايد اين بيماري باشد و بگويند تخيل تو بيمار است، بله من بيمار هستم. چرا از كودكي بايد اين قدر مرگ ببينم*« )همان، گفتوگو با همشهري( شايد مرگانديشي او به نوعي با متلاشيشدن چند نسل گذشتهاي كه روايت ميكند، همساز باشد. او راوي ريگستانها و قبرستانهاست و همين نگاه به او رواديد حضوري اين چنيني را ميدهد. يا شايد اشتياق او به گذشته و نوستالژي، باعث شده او در مقابل امروز و هويتي كه بايد با آن بنويسد مقاومت كند، تا به هويتي گذشتگاني متوسل شود. اما اين شيوه نويسنده را در مقابل پرسشي امروزي تنها ميگذارد: زمان و نوشتن، چون نوشتن هويت نويسنده است و او نميتواند به آساني از آن خروج كند، پس بايد به طمانينه روح ايمان بياورد و گمشدگي و شكست را از آن دور سازد. نوشتار حقيقي، آينه نوشتار نخستين يا اصلي است. و دوري از اصل به تنهايي، نوعي درهم ريختگي و انتقال از طبيعتي عالي به طبيعتي دمدست است. درست است كه فرديت آفرينشگر، از انتساب به نسقهاي پيشين ميگريزد. اما از سوي ديگر اين فرديت فقط زماني ميتواند از ذات خود محافظت كند كه قادر به شالودهزدايي گذشته باشد، در عين حال كه به آن وفادار بماند. به اين معنا بازگشت به سنتهاي گذشته يا نوشتار اصل، بيشتر به آفرينشگري احتياج دارد تا وابستگي. اما به اين معنا صفدري كدام نويسنده معاصر را يا كدام اصل را در مقابل خود ميبيند. و از چه نوشتار - اصلي شالودهشكني كرده است.
صفدري در مصاحبه خود گلشيري را پس ميزند و ميخواهد به چوبك و احمد محمود اقتدا كند. اين برخورد او بيشتر ناشي از گريز از تمركززدايي او در اصل نويسندگان است. اين نوشتار بيش از آنكه در زاويه نگاه و تيپ نثر به گلستان و چوبك و احمد محمود بدهكار باشد به گلشيري »جننامه« وابسته است. »تيپ زباني من با گلشيري تفاوت دارد... ريشه من به نحوي با نثر چوبك، گلستان و احمد محمود گره ميخورد و اين ريشهها من را به زبان نثر كهن فارسي متصل ميكنند.« )همانجا(
اما اينكه چرا صفدري از گلشيري پيروي ميكند، به اين علت است كه صفدري همچون گلشيري يك زبان خاص براي روايت خود برميگزيند و آن را ادامه ميدهد. او در اين ميان خود را مالك منحصر به فرد اين زبان ميداند، در حالي كه مشخا است كه اين شيفتگي زباني است و نويسنده ميتوانسته از امكانات زباني متعددي بهره بگيرد. اما او از زباني استفاده ميكند كه بيشتر به دنبال يكهگي خود است. زبان روايت امروز بايد از اين مركزگرايي بگريزد و به آن خو نكند. اين مساله ميتواند او را از خالق زبان و روايت دور كند. اين برخورد باعث ميشود كه او به مركزيتي بينديشد كه غير از خود را از آن براند. او سعي ميكند نشان دهد كه اين زبان زباني شقهشده است. »شقهشدگي آدمها، روايت را به تكههاي مختلف تقسيم ميكند.« )همانجا( اما در هيچ كجا ما نميتوانيم به زباني برسيم كه زبان ديگران را كامل كرده باشد يا فرصتي براي كسي بگذارد تا زبانش را كامل نمايد. شايد اين زبان بر مبناي يك تكنيك خلق شده و امكانات تنوع تكنيكي زبان را از نويسنده سلب كرده است.
»انبوهي از آدمهاي بيمار هر روز بر من هجوم ميآورند و در من قرار ميگيرند. اين جواب من به منتقداني است كه اين تيپ تخيل را بيمار ميدانند.« )همانجا(
اين تمهيد نويسنده باعث ميشود تا شخصيتها در همديگر استحاله يابند و همگي نوعي دو نا دون زيستي عرفاني داشته باشند. »راستش را بخواهي، كسهايي كه از راه دور آمدهاند و كسي هم نميداند جا و پاي اولشان كجا بوده، همه جا بودهاند، هيچجا هم نبودهاند، خودشان دلگريخته مادر زادياند.« )ص 396( اما اين زاويه نگاه به آدمها، نميتواند پاسخ جهانيشدن امروز را بدهد. و طبعا از معرفتهاي امروزي هم فاصله دارد. مضافا اينكه براي خواننده امروز نوعي »دلگريختگي« بوجود ميآورند. خصوصا كه اين استحاله را ذاتي طبيعت انسان ميداند و آن را به نوعي ماهيت آدمهايش تبديل ميكند. چون اين استحاله نه فقط در درون انسانها كه در عناصر چهارگانه طبيعت و حيوانات هم جاري است و به او نوعي نگاه كهن - تاريخي ميدهد،نگاهي كه حتي عرفان خود را به اعماق اسطورههاي ايراني پيشااسلامي پرتاب ميكند، تا همه چيز را به اصل خود بازگرداند. همين است كه رمانش پر از نشانههاي كهن است.
اما اين كهن بودن و توجه او به متون گذشته و اساطير نه شبيه بازگشت به گذشته »هدايت« و نه شبيه توجهات به سنت پسااسلامي گلشيري است. او به سنت با نگاهي متكثر و نه يكسويه مينگرد.
روزنامه اعتماد ملي -31/1/85

