| نظري بر کتاب هشتاد و دو نامه صادق هدايت به حسن شهيد نورايي | |
|
| |
|
| |
| شاهرخ تندروصالح | |
در فرهنگ عمومي ما ايرانيان، زندگي چيز عجيبي است و مرگ عجيب تر از آن. اين دو واژه يک جورهايي جاي خودشان را با هم عوض کرده اند. از کي اين اتفاق افتاده، من نمي دانم اما يک چيز را خوب مي فهمم و مي دانم و آن اينکه اين دو تا واژه در فرهنگ ما، دو بازيگر آماتور را مي مانند که بازيگردان نقشي کاملاً حرفه اي را از آنها طلب مي کند. با تطبيق اين دو واژه با يکديگر مي توان به دنياي ما ايرانيان رسيد. يعني مي شود فهميد که ما از زندگي و مرگ چه تصويري داريم و از جان اين دو واژه چه مي خواهيم و چه جور با آنها کنار مي آييم؟چرا زندگي عجيب است و مرگ از آن عجيب تر؟ کمي توضيح مي دهم. فرض بفرماييد عاقل آدمي، از کله سحر بيدار شده و نشسته روبه روي يک جعبه جادويي سخنگو و آن جعبه، يک نفس، چيزهايي در مذمت و انکار هرچه که آدم هاي ديگر اين دنيا با چشم هايشان مي بينند مي گويد و آن عاقل آدم هم مي پذيرد. به تصور آن آدم عاقل، دنيا و زندگي همان چيزي است که تعاريفش از دل آن قوطي سخنگو بيرون مي ريزد. چون جعبه سخنگو افلاطون است و فرمايشاتش، انکارناشدني. از نظر افلاطونً جعبه سخنگو، «زندگي» چيزي است که در جايي ديگر و با موجوداتي ديگر منهاي رنج و مشقت و فلاکت و فقر و بدبختي شروع مي شود. شروع مي شود؟، بله، شروع مي شود. و شگفتا، چيزي که آن نايافتني در کوچه ها و خيابان هاي ساخته و پرداخته فهم و عدالت بشري را در دسترس آن آدم عاقل قرار مي دهد همانا «مرگ» است. مرگ؟، بله، مرگ. از اين به بعدش، براي اين آدم عاقل که مريد فابريک حضرت افلاطون و قوطي سخنگويش است تلاش مفهومي جز اتصال به مرگ ندارد. صادق هدايت همه عمر و اعتبار داشته يا نداشته اش را گذاشت براي فهم اين دو واژه در فرهنگ مهربان خودمان. بخشي از عمر مبارکش را صرف نوشتن نامه هاي نه چندان فدايت شوم به حسن شهيدنورايي کرده است. در آغاز اين مکاتبات، هدايت مرحوم 43ساله است و شهيدنورايي 33ساله. اين نامه ها ظرف مدتي نزديک به پنج سال نوشته شده اند. اين نامه ها توسط بهزاد شهيدنورايي پسر حسن شهيدنورايي براي چاپ در اختيار ناصر پاکدامن نويسنده و محقق ايراني ساکن پاريس قرار داده مي شود. او هم چندين و چند سال وقت مي گذارد تا مجموعه مکاتبات و اسناد دکتر حسن شهيدنورايي را بخواند بلکه دشواري ها و تاريکي هاي آنها به کناري رود. پاکدامن مجموعه اين نامه ها را در کتابي 321 صفحه اي و توسط کتاب چشم انداز در پاريس منتشر ساخته است. اولين نامه هدايت به نورايي دوشنبه 17 دي 1324 نوشته شده و آخرينش، شنبه دوم آذر 1329. ناصر پاکدامن در اين کتاب کار بسيار جالبي کرده است؛ اول اينکه براي هر نامه يک حاشيه نوشته که حاوي مطالب خوبي است براي کساني که دوست دارند بدانند يک نويسنده به چه چيز هايي فکر مي کند؟ شير مرغ يا جان آدميزاد يا هر سه تاش؟، خاصه که آن نويسنده يک نويسنده ايراني باشد، که هم اهل صداقت است و هم از طايفه هدايت و از قرار معلوم وقت سرخاراندن هم ندارد و محل سگ هم به قوطي وراج و صاحب قوطي سخنگو نمي گذارد. ديگر اينکه يک مقدمه نوشته درباره هدايت و شهيدنورايي. توي آن مقدمه 50 صفحه اي هم درباره نويسنده اي نوشته که وقتش را به جاي سر کردن پاي قوطي سخنگوي افلاطون دار و گوش سپردن به تعاليم جانانه آن به در و ديوار کوچه ها و خيابان هاي تهران و پاريس نگاه مي کند و ايرادهاي نيش غولي مي گيرد که چرا ما اين جوريم و آنها آن جور؟ غافل از آنکه تفاوت ها بعد از مرگ معلوم مي شود و ما اصلاً کاري به کار زندگي نداريم، پس مي گذاريم که مرگ معلوممان کند که چند مرده حلاجيم. آنچه صورت کلي اين نامه ها نشان مي دهد بي قراري وجدان نويسنده ايراني است در زيرورو کردن مسائل اجتماعي خودمان. صادق هدايت نامه هايش به حسن شهيدنورايي را با سه کلمه آغاز مي کند؛ «ياحق»، «ياهو» و «قربانت». اين بخش از اين مطلب که را براي منتقدين انديشه فرض (بر وزن انديشه ورز= اشاره به منتقداني است که به جاي «ورزيدن» از سينه چاکان «فرضيدن» هستند.) و هميشه در صحنه ادبيات کشور عزيزمان آوردم که نقطه اتکاي خوبي باشد برايشان در پژوهش هاي هدايت يا ضلالت شناسانه شان. در کل اين نامه ها، 77 نامه با کلمه«ياحق» شروع شده است. سه نامه با کلمه «ياهو» و دو نامه با پيش درآمد « قربانت». من حقير سراپا تقصير هر چه در دايره المعارف ها و فرهنگ هاي لغات تخصصي و کاربردي و واژه نامه هاي متون کهن فارسي گشتم نفهميدم که منظور هدايت از «قربانت» چه کسي مي تواند باشد. بررسي ديگري درباره ته نامه ها، نشان مي دهد که صادق هدايت 70 تا از نامه هايش را با واژه غريب «قربانت» و «زياده قربانت» تمام کرده است. چهار نامه با «ياهو» آغاز و پايان يافته و شش نامه هم با «يا حق» شروع شده و به انتها رسيده است. دو تا از نامه هاي آن مرحوم به آن مرحوم ديگر نيز همين جوري به امان خدا ول مانده اند. يعني نه ياحقي دارد، نه قربانتي و نه زياده قربانت. حالا ديگر هر دو نامه پران ها جان به جان آفرين تقديم کرده اند و دوتاريخه شده اند. مي توان جاي اين دو را با دو واژه مرگ و زندگي عوض کرد و با خواندن نامه هاي يکي از آنها - هدايت - اندکي به اين مساله فکر کرد که نويسنده از وطن گريخته اي مثل هدايت، در دهه سي (1324 تا 1329) چرا اينقدر به وطنش فکر مي کرده؟ به نظر شما چرا؟ |
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 7:27  توسط اخراجی
|

در فرهنگ عمومي ما ايرانيان، زندگي چيز عجيبي است و مرگ عجيب تر از آن. اين دو واژه يک جورهايي جاي خودشان را با هم عوض کرده اند. از کي اين اتفاق افتاده، من نمي دانم اما يک چيز را خوب مي فهمم و مي دانم و آن اينکه اين دو تا واژه در فرهنگ ما، دو بازيگر آماتور را مي مانند که بازيگردان نقشي کاملاً حرفه اي را از آنها طلب مي کند. با تطبيق اين دو واژه با يکديگر مي توان به دنياي ما ايرانيان رسيد. يعني مي شود فهميد که ما از زندگي و مرگ چه تصويري داريم و از جان اين دو واژه چه مي خواهيم و چه جور با آنها کنار مي آييم؟