رمان ایرانی(كافه نادري)
مهدي فتوحي
ساختار رمان كافه نادري، شباهت غريبي دارد به فيلم رم ساخته فدريكو فليني.
الف: هر دو اثر از سه بخش اصلي تشكيل شدهاند كه بسته به نياز مولف گاه در هم تداخل ميكنند و روند خطي داستانت و ساختار اپينروديك اثر را به هم ميريزند.
ب: هر دو اثر حاصل نوستالژي مولاف خود هستند از مكاني كه فينفسه حضور عيني دارند.
ج: در هدر دو اثر راوي اصلي داستان نه يك شخصي خاص كه يك مكان.
د: در هر دو اثر مولف به عنوان چزئي از ساختار كلي، در اثر حضور عين دارد. اين نكته در فيلم رم فليني بيشتر به چشم ميآيد. در كافه نادري حضور مولف تحت عنوان نويسنده در چند شخصيت متكثر است.
هـ: هر دو اثر روايت سه دوره اصلي تارخي از تاريخ معاصر ميهن مولفانشان هستند.
و:اگر در فيلم فليني، دوربين گاهي از فراز شهر مردم را در ابعاد بسيار گوچك نشان ميدهد و گاهي در ريزترين و جزئيترين حالات و حركاتشان دقيق ميشود. در رمان قيصريه نيز راوي داناي كل گاهي روند روايت اصلي را وا مينهد تا به بيان خرده روايتهاي درون متن بپردازد.
ز: رم فليني و كافه نادري قيصريه هر دو مكان تجمع افراد گوناگوني هستند با افكار و سلايق گوناگون و گاهي متنافر
ح: هر دو اثر، در پايان خود با نوعي نوستالژي نسبت به گذشته به پايان ميرسند. اگر در فيلم فليني سازندگان مترو شهر رم، با نقب در زير شهر، آثار و نقاشيهايي از رم باستان را كشف ميكنند كه در اثر نفوذ هواي آزاد آسيب ميبيند در كافه نادري نيز فرزاد مفتون – پروتاگونيست – داستان – رجعتي به اصل ميكند و سپس از كاتارسيس حضور در جبهههاي جنگ ميميرد.
ط: هر دو اثر از حافظه جمعي مخاطبانشان براي پر كردن نقاط خالي و كورشان بهره ميجويند.
ي: بخشي از هر دو اثر در ارتباط مستقيم با انقلاب 1968 است.
ك: در هر دو اثر سكانسهاي زماني با برشهايي ناگهاني به هم مرتبط و گذشته به آينده و حال به گذشته پيوند شده است و از اين دست شباهتها كه كم هم نيستند.
2- كافه نادري رماني است در حد فاصل تاثيرپذيري از ادبيات مشرق و مغرب.
الف: شروع رمان به سبك داستان هاي همينگوي – در زمان ما – با خرده روايتي آغاز ميشود كه ارتباط معنوي با كل اثر دارد (جنگ و روايت مخدوش)
ب: روايتهاي موجز و شخصيتپردازي دقيق، يادآور هنر نويسندگي موراوياست.
ج: زاويه ديد دانا كل – كه البته با ايجاز در توصيف، تلطيف شده – در جابجاي رمان با تمركز بر حوادث و شخصيتها از خط سير كلاسيك و معمول خود خارج ميشود. به صورتي كه گاه اثر را دچار آشفتگي ميكند آشفتگياي كه نه به مثابه ضعف كه به گونه روايتهاي پريشان آثار منظوم ادب فارسي، نظير برخي اشعار حافظ عمل ميكند. مثلاً در غزل معروف حافظ:
شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان
كه به مژگان شكند قلب همه صفشكنان
فرايند روايت به صورت روايت داناي كل از گذر معشقو از كنار عاشق آغاز مي شود و با گفتگويي تداوم مييابد تا جايي كه به بيت
پير پيمانهكش من كه روانش خوش باد
گفت پرهيز كن از صحبت پيمانشكنان ميرسد.
در اين جا خط اصلي روايت از هم گسسته ميشود و روايت تبديل به راوي ميشود. به طوري كه ديگر ما نه از زبان روايت كه از زبان راوي مطالب را ميشنويم و اين كار ادامه مييابد تا بيت آخر كه باز رجعتي است به فرآيند روايت اصلي از اين نمونهها در ادبيات تغزلي فارسي فراوانند.
من گمان ميكنم قيصريه اين شيوه روايت را از ادبيات تغزلي فارسي وام گرفته و در رمان خود از آن سود جسته.
حافظ نام اين سبك نوشتار را نظم پريشان مينامد.
حافظ آن ساعت كه اين نظم پريشان مينوشت
طاير فكرش به دام اشتياق افتاده بود
د: قيصريه در فضاسازي بسيار ماهر است. او تنها با چند كلمه و چند جمله، خواننده اثرش را پرتاب ميكند به محيطي كه برايش بسيار ملموس و عيني است. اصلاً استفاده از موقعيت مكاني كافه نادري براي خلق فضاهاي ذهني شخصيتهاي داستاني يكي از نكات موفقيتآميز او در پيرنگ داستانياش است.
هـ: شخصيتهاي رمان كافه نادري، عليرغم تلخانديشيشان و غليرغم طنز جاري در جابجاي داستان، چندان پيچيده نيستند و غير از فرزاد مفتون – پروتاگونيست داستان – هيچ يك از حد تيپ فراتر نميروند .البته شايد تعمدي در اين شيوه شخصيتپردازي باشد چرا ك با حركت رمان به سمت جلو شخصيتهاي حاشيهاي به مرور تيپيكتر ميشوند به طوري كه در اتهاي داستان ما ديگر تنها كاريكارتهايي از پدر و مادر و همسر فرزاد مفتون ميبينيم.
اما نويسنده در پرداخت شخصيت اصلي داستانش گاهي بسيار استادانه عمل كرده. مفتون نويسنده و رونامهنگار است و اهل انديشه و فلسفه. اما با زنش اختلاف دارد و اين اختلاف تا حدي است كه او ر وا ميدادر تا همسرش كتك بزند. با دوستانش ارتباط عاطفي دارد اما اين ارتباط چندان دوسوهي نيست. حتي منصور فتاح هم عليرغم تاكيد نويسنده بر شخصيت او در مواجهه با شخصيت مفتون بسيار كمرنگ پرداخت شخصيتي مفتون كه نقطه اختتامي بر حضور عيني او در پيش چشم مخاطب ميگذارد، حضور اوست در جبهه جنگ كه حمم برائت استهلاليست بر مرگ قريبالوقوع او. ترس عريان او كه از لابهلاي كلمات ميتوان آن را ديد، عرقريزان روح و تزكيهيا است براي رجعتش به اصل. چيزي شبيه گذر از پل صراط در فرنگ اسلامي، شيعي يا چينودپل در ادربيات زردشتي.
و: زبان داستاني در همه رمان يكدست نيست. گاهي به صورت گزارشهاي موجز خبري نوشته شده كه اتفاقاً نقطه قوت زباني اثر است و گاه به صورت جملات سست شاعرانه (نظير صحنه عشقبازي فتاح با ماگهرا)
ز: زبان راوي داناي كل در مجموع در حد فاصل زبان ژورناليستيست و زبان گفتار.
ح: كافه نادري يك رمان تاريخي نيست اما عميقاً با تاريخ معاصر ما گره خورده از انقلاب 68 گرفته تا مهارت ايرانيان به خارج در دورههاي تاريخي معاصر. از جنگ گرفته تا گفتگوهاي روشنكفري، از ضيافتهاي داخل خانهها گرفته تا ترسي از تبعيد. همه را ميتوان در اين رمان به عينه ديد.
3- من نميدانم اين فرايند قاعده افزائيهاي نحوي و واژگاني كه در حوزه ادبيات معاصر ما چه شعر چه رمان و چه نمايشنامه رخ ميدهد مزيتاند يا نقص. آيا روايتهاي مخدوش. سكتههاي دستوري و ايرادات نحوي را بايد به حساب رواج تفكر نسبيت در فرآوردههاي ادبي بگذاريم يا سهلانگاري در ويرايش و پرداخت؟
وقتي بزرگاني نظير حافظ مثلاُ در اين بيت:
فيالحمله اعماد مكن بر ثبات دهر
كاين كارخانهاي است كه تغيير ميكند
بسته به تنگي فاقيه مجبوز به شكستن قاعدهاي دستور و نحوي ميشود. يا هدايت در نسخه خطي بوف كورش كشينده را كشنده مينويسند آيا ادامه اين بحث رواست؟ چه اگر غزل حافظ اين بيت را نميداشت، همان يك ركه اميدو هم از خواننده سلب مي شد. اما آيا تقليل زبان نوشتاري رمان به زبان ژورناليستي – و نه زبان كوچه – باعث غناي ادبيات ماست؟
ولي به هر حال از ديدگاه سنتي هم كه به اين رمان نظري بيفكنيم ميبينيم كه در اين رمان جملات بسياري هستند كه از هنجار زباني فارسي نوشتاري، تخطي ميكنند، به
طوري كه اين ذهنيت به خواننده القا ميشود كه نويسنده اين رمان را با زبان ترجمه معاصر نوشته نه با زبان ادبي معاصر كه در مسير منطقي خود و در راستاي زبان بزرگاني نظير فردوسي، سعدي، بيهقي و غيره پيش ميرود. اما آيا زبان ادبي معاصر ما، توان جذب و ارتباط مخاطب خود را دارد؟ يا بايد چارهاي ديگر انديشيد؟ به هر حال:
از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من
كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم
هنگام – ضميمه – فرهنگي روزنامه عصر مردم – 9/7/8
كافهاي پر از اسم، حادثه، داستان - نگاهي به كتاب «كافه نادري»
كسي كه كتاب كافه نادري را پيش روي خود داشته باشد، مطمئناً بيتفاوت از كنارش نخواهند گذشت. چيزي كه پيش از همه كتاب را قابل توجه ميكند، نام و طرح روي جلد كتاب است. كافه نادري و عكس سياه و سفيد آن، حس نوستالوژيك خواننده را برميانگيزد. همچنين فضاي آشنا و دلچسبي را تداهي ميكند كه مربوط به طهران است. ابتداي كتاب با توصيف كافه شورع ميشود كه در جهت ساختن فضاي حاكم بر آن در كل كتاب است. اين فضاسازي با نثري زيبا شروع ميشود اما در همه داستان ادامه نمييابد. نويسنده در جملهبنديهاي ابتدايي اركان دستوري را به هم ريخته و نثري زيبا و در خور كافه پديد آورده اما اين به همريختگي در همه جا ديده نميشود و اين باعث مي شود نثر كتاب كاملاً يكدست نباشد. همچنين تكرار بودها، كهها و راها در جاهايي كه راوي شروع به برشمردن چند چيز ميكند، اذيتكننده است. چند اشتباه هم در كار برد «كه» در جملهبنديها به چشم ميخورد. ص 38 «او هم رفته بود تا روزنامهنگاري را با مجله هفتگي ويتادي اوجي شروع بكند كه يك دروبين دستش داده بودند با كلي ضمانت كه ازش گرفته بودند ...» يا ص 48 «و گفت كه از يكي از قوم و خويشهاي مادرش جزو معدود تحصيل كردههاي آكسفورد داست و در لند گروه مطالعاتي دارد.» همچنين نثر در چند جا مثل ص 49 شاعرانه ميشود كه البته شرايط ايجاب ميكند فضاي احساسي را ميسازد.
كتاب فضاسازيهاي در خور توجهي دارد. توصيفهها ديالوگيها و حتي اسامي افراد تاثير زيادي در ساختن فضاي سياسي و روشنكفري دارند. به خصوص پيداست دقت خاصي براي انتخاب اسامي صورت گرفته اسمهايي كه در برخورد اول جلب توجه ميكنند. هر چند اكثر اسمها تنها جالبتند و در ادامه، كاركرد معنايي يا بينامتني خاصي ندارند. البته هيچ لزومي به وجود اين كاكرد نيست. اما استفاده زياد از اسم توسط نويسنده اين فكر را به ذهن متبادر ميكند كه چه مقصويد در پس آن نهتفه است؟از شباهت بعضي اسمها به هم (پيراسته، نورسته، مفتون، فتاح، سازگار، ساربان) همچنين بديع بودن بعضي (سيندخت، تينوش، شيدفر، پرشيو) پيداست كه نويسنده نيم÷واسته خوانندگان به راحتي از آنها گذر كنند. همين شباهت و تعدا اسم خواننده را دچار سردرگمي ميكند. به طوري كه گاهي چند صفحه به عقب برميگردد و دوباره مي÷واند. نويسنده به تمامي افراد كتاب به جزء يك مورد، اسم و فاميلي ميدهد و علاوه بر آن اغلب يك بيوگرافي از او به دست ميدهد كه گاهي در حد يك جمله است و گاهي چند صفحه. به اين ترتبيب حواشي داستان را پرو وبال ميدهد به خصوص در فصل دوم كه بيشترين حجم افراد هم در اين فصل است.
در اين رمان شخصيت و تيپ خيلي به هم نزديك ميشوند. وقتي فرد جديدي معرفي ميشود، به نوعي د داستان محوريت مييابد و توضيحاتي داده ميشود كه دو را به شخصيت نزديك ميكند. اما كمي بعد رها ميشود و داستان به چيز ديگري ميپردازد. اين هم در كناب تعداد اسم، خواننده را سر در گم ميكند. در مواردي اين پرسش و توضيحات ضروري به نظر ميرسد و كسي كه معرفي ميشود در روند داستان تاثيرگذار است مثل فرامرز سازگار. اما، در اين ميان چه لزومي دارد كه به سلطانه، كلفت خانه پدري تينوش هم پرداخته شود، از اين موارد در داستان زياد است و اين مشكل به وجود ميآيد كه وقتي حوادث و شخصتيها زايد ميشوند، خواننده رد داستان را گم ميكند. به نظر ميرسد نويسنده به همين خاطر فصل دوم را آورده تا خوانندگاني كه دلسرد و سر در گم شده اند. از دست ندهد. فصل دوم به نحوي با فضاي اين كتاب و فصلهاي قبل و بعدش نميخواند.
بيشترش يك مهماني است و اتفاقات آن كه با توصيفها و صحنه پردازيها تداعيگر فيلمهاي فارسي ميشود. در اين فصل آنقدر موضوع هست كه گاهي نويسنده به نوعي نميداند چطور از موضوعي به ديگري بپردازد و در نتيجه پيوندها بيارتباط به هم ميشوند. ص 56 «تينوش هم بلافاصله گفته بود لابد دهقانها هم زمينهاي مالكان را. آن روز با پدر رفته بود ساوه...»
در اين بين شخصيت مفتون خيلي خوب ساخته و پرداخته ميشود. آدمي كه با طنزي تلخ مجامع سياسي و روشنكفري ايران را محكوم ميكند. جالب اينكه او و كسان ديگري چون راهبان كه ديگران را با كنايه تحقير ميكنند، خودبه نوعي دچار همان ارتجاعياند و در بحثها به زد و خورد ميپردازند.
كافه نادري در نوعي بيزماني معلق است. اگرچه بيشتر كتاب با فصل گذشته نوشته شده اما در كل اين حس كه حودث و گفتگوها بدون توجه به زمان پس و پيششان و در حال روي ميدهد. غالب است در واقع نويسنده با پرش هاي زماني اين حس را القا ميكند كه همه چيز در حال اتفاق ميافتد. ما در اين لحظه هم در كافهايم، هم در پاريس، هم رم و هم مونيخ. بيشتر اين پرشها زيركانه رفخ ميدهد. طوري كه خواننده اغلب متوتجه آن نمي شود با حدقل پرش آزاردهنده نيست. مثل ص 54 كه جابجايي زمان با كمك يك تصوير صورت ميگيرد. البته عكس اين موضوع هم صدق است مثلاً در ص 132 بدون مقدمه و اذيتكننده از صحنه كافه به جنگ پرت ميشويم.
زاويه ديد هم متناسب با روايت انتخاب شده و به كمك اين بيزماني ميآيد: داناي كلي كه همه چيز را در كناب هم ميبيند و وابسته به هم روايت ميكند. هر چند پرشهايي هم در زاوهي ديد هست. در دو سه مورد، بدون لزوم و توجيه خاصي در چند جمله با توي مخاطب روبه رو ميشويم ص 19 اين موضوع بود كه آلبا پيراني و فرزاد مفتون ميتوانستند ساعتها دربارهاش با تو حرف بزنند. ص 48 «كتاب ميخواندي و نظرت را ميگفتي. مهم نبود درست يا غلط، مهم دلايل تو بود» ص 134 «تكانهاي سخت زمين را حتي توي پناهگاه هم حس ميكردي.» يا در ص 44 داناي كل طوري حرف ميزند و اظهار بياطلاعي ميكند كه ناخودآگاه حس مي:نيم فتاح راوي است. «اين همان ما گدا نبود...» پا در فصل سوم كه بيشتر با ديلاوگ روبه رو هستم. زاويه ديد داناي كل تا حد ديد دوربني تقليل مييابد و ما با ديالوگهاي ردو بدل شده بين افراد مواجهايم بدون اينكه حتي حالت گوينده آنرا ببينيم كه مثلاً عصبي است يا ناراحت. و دوباره راوي داناي كل ميشود و اين جابجايي در فصل 3 ادامه مييابد. اين هم شايد بهانه ديگري را براي گم كردن روند داستان باشد.
شايد اگر نويسنده تعداد شصيتها و حوادث داستانياش را كم ميكرد و براي بعضي مانند كارگردان كه آذر فرصت نقش آنهيتا را در نمايشنامهاش به عهده گرفت؛ اسمي نميگذاشت و به اشارهاي بسنده ميكرد؛ خواندن كتاب لذت بيشتري در پي داشت.
اين كتاب چنان از اسامي، افراد و حوادث سرشار است كه در پايان جز مفتون و تينوش و چند نفر ديگر و چند حادثه كلي، چيزي به ياد خواننده نميآيد. البته ميتوان اينطور هم تعبير كرد كه قصد نويسنده شايد همين بوده: نشان دادن مفتوني كه كنار پنجره كافه نادري نشسته، طنز تلخ و نگاه شكاك او به ديگران، روابطش با همسر و معشوقهها، برخورد دوگانه مدرن و سنتي او با مسائل، ياسها و نااميديهايش و سرانجام مرگش بدون وارد كردن شوكي به خواننده.
خيلي ساده، طوري كه از خود بپرسيم «كي چي؟»و انگار چرخهاي را پيش رو داريم. چرخه حيات كه فتاح در موردش حس ميكند «در آغاز هم نيست. اما ميداند چيزي برايش پايان گرفته» سرنوشت، كه چندين بار به آن اشاره ميشود. «در واقع همان داستان هميشگي ... سرنوشت به هيكل آدم» و از بين رفتن فرد زير بار آن شعر زمان «ميگم اما زمان خرد و خاكشيرم كرد.»
ابتكار – شماره 196
من از زندگي نوشتهام؛ گفت و گو با رضا قيصريه - نويسنده و مترجم
مهدي يزدانيخرم – مريم افشنگ
رضا قيصريه در خانه پر از عتيقهاش را روي ما باز ميكند. از شلوغي درختان حياط ميگذريم و وارد فضايي ميشويم كه نوع نور و تركيب وسايل آن، بسيار قديمي و در عين حال دلنشين به نظر ميآيد. دكتر رضا قيصريه مترجم و نويسنده رمان كافه نادري، آنقدر ايتاليايي خوانده و آنقدر با اين زبان سر و كله زده كه ناخودآگاه فارسي را هم با ته مايهاي از لهجه ايتاليايي صحبت ميكند. قيصريه در روزهاي پايان سال رماني نوشت كه مورد توجه مخاطبان خود قرار گرفته و به سرعت به فروش رفت. نشر ققنوس ناشر اين كتاب، اين روزها چاپ سوم را آماده پخش ميكند. قيصريه همچنين با ترجمه آثاري مانند داستانهاي رمي از آلبرتو موراويا، پروانه و تانك از ارنست همينگوي، تپههاي سبز آفريقا از ارنست همينگوي و با آثاري از بوتزاتي و ... توانسته در حد و اندازههاي يكي از مهمترين مترجمان ايتاليايي كشور مطرح شود. قيصريه چاي ميآورد و ما مصاحبه را شروع ميكنيم.
*******
در ابتدا كمي از بيوگرافيتان بگوييد، مخاطبان آنچنان با زندگي شما آشنا نيستند.
من متولد سال 1319 هستم و بعد از پايان تحصيلات ابتدايي براي تحصيل در رشته طب به اتريش رفتم. بعد از مدتي به دليل بيعلاقگي طب را رها كردم و به رم رفتم تا رونامهنگاري بخوانم. در آن زمان روزنامهنگاري جزء رشته علوم سياسي بود (كه بعدها مدرسه روزنامهنگاري شد) و من هم در اين رشته دكترا گرفتم. در آن زمان در ايتاليا و بعد از تحصيلم مدتي به كارهاي ادبي پرداختم، مانند ترجمه هفت داستان از هدايت به ايتاليايي، همكاري با چند مجله ايتاليايي و ... از وقتي به ايران آمدهام، كارهاي متفاوتي داشتهام و تدريس در دانشگاه تهران و دانشگاه آزاد از اين جمله است. در اين بين ترجمههايي هم داشتهام كه ميبينيد.
آقاي قيصريه، گويا سال گذشته شما نشان افتخار از رئيسجمهور ايتاليا گرفتيد، آيا اين نشان به مانند همان نشاني است كه شجاعالدين شفا به خاطر ترجمه دانته دريافت كرد؟
اين نشان به خاطر خدمات من به فرهنگ ايتاليا به من داده شد، بعد از بررسي آثار و مقالات من در حوزههاي مختلف، دولت ايتاليا در ارديبهشت پارسال اين جايزه را به من اهدا كرد. اما اين جايزه با آن جايزهاي كه آقاي شفا برده بسيار متفاوت است. اين جايزه فقط به من اهدا نشد، افراد ديگري از كشورهاي ديگر كه به فرهنگ ايتاليا خدمت كرده بودند نيز جوايزي را بردند و من از ايران انتخاب شده بودم.
شما يكي از معدود مترجماني هستيد كه زبان ايتاليايي ترجمه ميكنيد. چرا تعداد مترجمان ايتاليايي اين قدر كم است و اكثر آثار ايتاليايي از زبان واسطه ترجمه ميشوند؟
البته غير از من هم هستند ولي خب زبان ايتاليايي آنچنان در ايران پايگاه ندارد. اما مثلاً مترجماني مانند آقاي منوچهر افسري هستند كه رمان برجستهاي مانند تاريخ از الزا مورانته را ترجمه كردهاند و ...
منظور من كمكاري شما است، تعداد آثاري كه ترجمه كردهايد به نسبت آثار مهم ترجمه نشده ايتاليايي بسيار كم است، چرا كارهاي بيشتري را ترجمه نميكنيد؟
بستگي به زمان آدم دارد. شما ميدانيد مراحل چاپ يك كتاب چقدر طولاني است. مثلاً همين كافه نادري حدود سه سال طول كشيد. داستانهاي رمي را هم به دليل علاقهام به موراويا ترجمه كردهام. از بوتزاتي ترجمه كرده ام از همينگوي و شاشا نيز ترجمه كردهام. به هر حال تا آن حدي كه شده و وقت بوده كار كردهام. من حرف شما را قبول ميكنم، اما در هر حال دوستان ديگري هم هستند كه كار ميكنند و بچههاي جديدي از دانشگاه بيرون آمدهاند كه اميدوارم ناشران به آثارشان توجه كنند.
آقاي قيصريه، شما هرگز به سراغ آثار نويسندگاني مانند ايتالو كالوينو و چزاره پاوزه نرفتهايد. با اين كه مخصوصاً كالوينو در ايران بسيار محبوب است و ترجمه آثارش از زبان اصلي واجب به نظر ميرسد. پاوزه هم كه بعد از ترجمههاي آقاي محصص به بوته فراموشي سپرده شد.
كالوينو نويسنده بسيار بزرگي است، اما هيچگاه آن چنان كششي براي ترجمه در من ايجاد نكرد. در ايران ناگهان كسي مطرح ميشود و موج ترجمه از آثارش به راه ميافتد و ... بگذريم! به هرحال آن كششي كه در موراويا ميديدم در كالوينو نبود. روايتگري موراويا براي من مهمترين عاملي است كه باعث ميشود به سمت او بروم. البته كالوينو يك سري داستان كوتاه فوقالعاده داشت كه به اوايل كارش هم مربوط ميشدند متأسفانه آن كتاب را گم كردم و نشد كه آنها را ترجمه كنم. در مورد پاوزه هم بايد گفت، اگر ناشري بود كه تصميم ميگرفت، آثار ادبيات ايتاليا را چاپ كند، ميشد به سراغ تمام اين نويسندهها رفت. نكته دوم بحث شناخت است. پاوزه و كالوينو نويسندگان بزرگي هستند، اما شناخت من در مورد موراويا است. من آثار و روايت موراويا را بهتر ميشناسم و آن خاصيت روايي را در پاوزه هم نميبينم. اما به هر حال بايد ساختاري ارگانيك وجود داشته باشد تا مترجم بتواند با خيال راحت ترجمه كند. من خيليها را دوست دارم، مثلاً پيراندللو و يا استفانو بنني كه كارش را درست ترجمه دارم و در ايران شناخته شده نيست. بنني از قصهنويسان پستمدرن ايتاليا است كه طنز فوقالعادهاي دارد و فكر ميكنم نويسندهاي جذاب باشد. اينها نسل بعد از 1968 ايتاليا هستند.
كافه نادري دومين كتاب شما بعد از مجموعه «هفت داستان» بود كه به راحتي خوانده شد. اولين سوال من و خيليهاي ديگر اين است، چرا كافه نادري، مثلاً اگر به جاي كافه نادري، كافه فيروز بود از نظر روايي ساختاري چه اتفاقي ميافتاد؟
كافه نادري نقش محوري تاريخي دارد و در ضمن هنوز هست، در حالي كه كافههايي مانند فيروز نابود شدهاند و در ضمن خود من نادري را بهتر ميشناسم و در آنجا خاطره دارم. من از سال 1340 كه رفتم و بعد از دوازده سال برگشتم، كافه فيروز نبود ولي كافه نادري هنوز وجود داشت. نقش تاريخي اين كافه براي من اهميت بيشتري داشت.
فضاي رمان، بسيار افسرده است، به خصوص در فصل سوم كه التهابها خوابيده و پارودي پررنگ شده، اين افسردگي دوچندان ميشود. آيا صرفاً ميخواستيد رماني درباره نسل شناخته شده دهه 40 يا 50 بنويسيد و يا به نوعي مانند «شب يك، شب دو» بهمن فرسي و يا برخي قسمتهاي شب هول از هرمز شهدادي به دنبال نقدي از عملكرد روشنفكري بوديد؟
من ميخواستم يك داستان بنويسم و اين فضا را هم ميشناختم. براي من زندگي اهميت دارد، اين كه زندگي شروع ميشود، فراز و نشيبهايي را طي ميكند و به پايان ميرسد. البته من آن چنان هم فضا را پاروديك نكرده بودم. من خودم اين طور حركت كرده بودم. من هيچ پيشزمينهاي براي مثلاً افسرده كردن فضا نداشتهام و اين زندگياي است كه من نمونههاي بسياري از آن را ديده و تجربه كردهام.
روشنفكران شما در اين رمان به آن صورت سلامت رفتاري ندارند. مثلاً در فصل دو، آدمهاي شما كه عموماً روشنفكر هم هستند، در حال نمايش جنبهاي از وجودشان هستند كه كمتر در رفتار روزمرهشان وجود دارد. برجسته كردن اين قضيه به چه دليل است؟
من فكر نميكنم به اين شكل باشد. در واقع هر تيپي ميآيد خودش را معرفي ميكند و ميرود. در واقع هر رمان زندگيهايي را روايت ميكند و در اين زندگيها هميشه بحران وجود دارد. من اصلاً نميتوانم روشنفكري ايران را زير سوال ببرم، چون روشنفكري به بحثهاي ديگر برميگردد و نميتوان در رمان اين بحثها را مطرح كرد. من فقط ميخواستم روايتي بكنم و داستاني بنويسم و لاغير. زيرا در غير اين صورت رمان دچار ديدي ايدئولوژيك ميشد كه من اصلاً از آن خوشم نميآيد. در ضمن فكر ميكنم، چون در ايران كمتر به اين مسائل پرداختهاند چنين سوءتفاهمي به وجود آمده. مثال بزنم، خورشيد ميدرخشد از همينگوي يك داستان است، اما در قسمتهايي نيز زندگي نويسندگان و اطرافيان همينگوي نيز روايت شده و اين به آن مفهوم كه روشنفكران اين گونه و يا آن گونه هستند، نيست. يا رمان «قطره اشكي در اقيانوس» و يا «شاهكار» اميل زولا. البته من قبلاً در هفت داستان هم چنين فضاهايي را تجربه كرده بودم. به هر حال هيچ چيز پيشساختهاي وجود نداشته است.
شما سه نوع روايت داريد. فصل اول با بنمايه ژورناليستي تصاوير را به هم وصل ميكنيد، فصل دوم روايتي از چند ساعت با هم بودن جمعي است كه به صورت جزء به جزء روايت شده و فصل سوم پايان قصههاي اين آدمها است. اين ساختار سهگانه به چه دليل بوده و چرا چنين ريتمي انتخاب شده است؟
شيوه روايت شرقي براي من مطرح بود. يعني روايت در روايت. ] اصلاً كاري به هزار و يكشب نداريم[ يكي اين علاقه و دوم كه اميدواريم حمل به خودخواهي نشود. ساختار شعر حافظ است كه من آن را دوست دارم. حافظ مولفههاي بسيار متضاد را ميگيرد و در كنار هم ميگذارد. من هم از آن نقطه حركت كردم، بعد اينكه، شخصيتهاي من، آدمهايي هستند كه مقداري از زندگيشان آنجا است و پسزمينهاي هم دارند. من فكر ميكردم فصل دوم رمان بايد تمام شود. اما در اين صورت هم يك جاي كار ميلنگيد، به هر حال نخواستم، خيلي خطي باشم و در ذهن خواننده حالتي به وجود بياورم كه اين تصاوير به هم وصل شوند.
قهرمان شما در اوايل رمان و در فصل اول، آرمانگرا و پرتحرك است اما در آخر رمان مشغول دستانداختن دنيا شده و ديگر آن چنان چيزي براي او جدي نيست. اما او آرماني ميميرد. فكر نميكنيد اين كليت با آن مرگ كمي در تضاد باشد؟
نه، او در فصل او هم آنچنان آرمانگرا نيست. او يك ژورناليست است و به خاطر ژورناليست بودنش كمي مجبور است پرتحرك باشد. او حتي در فصل اول هم آن ايدئولوگ اروپايي را در مصاحبهاش دست مياندازد. در ضمن من نميدانم آرمانگرايي يعني چه؟ من فضاي 1968 را ديدهام. آدمهاي آن دوره بيشتر منتقد بودند تا آرمانگرا و اين به دليل سرخوردگي از ايدئولوژي بود. شخصيت من بيشتر حالت منتقدانه دارد و به همين دليل هم ميتواند به راحتي با فضا كنار بيايد و هم به راحتي از آن دور شود.
شخصيتهاي رمان شما داراي برخي شناختهاي بيروني هستند. ردپاي آدمهايي مانند براهني، آيدين آغداشلو، پرويز تناولي و بيك ايمانوردي و ... در رمان احساس ميشود. آيا شما براساس الگوي بيروني اين شخصيتها را طراحي كردهايد و يا شباهتي اتفاقي بين آدمهاي شما با برخي از نامها وجود دارد؟
كافه نادري مانند هفت داستان از يادداشتهاي من به وجود آمده است. من از شيوه كمدي دلارت ايتاليا بسيار خوشم ميآيد و از آن فضا استفاده ميكنم. اصلاً اين طور نبوده كه از آدمهاي بيرون استفاده كنم. من دكتر براهني را ميشناختم، چون تپههاي سبز آفريقا را انتشارات ايشان منتشر كرد يا همين طور بيك ايمانوردي و ... البته سينماي فارسي در اثر هست ولي يك كليت است ولي در مورد روشنفكران، رمان اصلاً اين طور نبوده است. من براي براهني بسيار احترام قائل بودهام و اصلاً اين طور نبوده است. بسياري از شخصيتهاي من از هفت داستان به اين رمان آمدهاند.
تيپ روايتي كه در آثار موراويا به خصوص داستانهاي رمي و يا برخي از آثار ديگرش وجود دارد در ذهن شما دروني شده و تاثير خود را در كافه نادري گذاشته است. نوع روايت تصويري، كوتاه و پرآهنگ موراويا فكر ميكنم در كافه نادري به شكلي بومي نيز اتفاق افتاده، البته اين به هيچ وجه به معناي تقليد نيست.
شكي نيست كه از موراويا تاثير گرفتهام. چون او را دوست دارم، ضمن اينكه موراويا هم خود را تحت تاثير داستايفسكي ميدانست. براي همين فكر ميكنم اگر قدرت روايت در داستان نباشد، فايدهاي ندارد. اين تاثير به معناي تقليد نيست. من سعي ميكنم، پرسوناژهايم حركت كنند، طبيعتاً آن فرم حركت شخصيتهاي موراويا مدنظر بوده است ولي اين كار تقليدي نبوده چون اصلاً نميشود از او تقليد كرد.
يكي ديگر از ويژگيهاي رمان شما حضور انبوهي از تصاوير است در حالي كه توصيف و يا تشبيه بسيار كم وجود دارد و نكته دوم اين كه نميخواهيد به آدمهايتان برجستگيهاي روايي بدهيد، بيشتر آنها را گزارش ميكنيد.
فكر كردم، توصيف خواننده را خسته كرده و تصوير ميتواند به خواستهاي ذهن او پاسخ بدهد. منظورتان از گزارشي بودن آدمها چيست.
فكر ميكنم، خواستهايد راوي را «مكاني» با نام كافه نادري قرار دهيد كه داراي حافظه روايي است. اين مكان با هضم ذهن ابژههاي خود يعني انسانها، كليت روايي اثر را در دست گرفته، از قهرمان محوري جلوگيري كرده و آنها را گزارش ميدهد. رمان در كافه شروع شده و در همان جا تمام ميشود. آن مكان راوي شما است؟
من به اين نكته اصلاً توجه نكردهام. راست ميگويند كه منتقد مسائلي را پيش ميكشد كه خود نويسنده متوجه آن نيست، به اين واقعاً فكر نكردهام. اين نكته جالبي بود و شايد درست هم باشد. قصدم بود در كافه نادري فلاش بك زده شود اما درباره اين نظر شما بايد فكر كنم.
چه اتفاقي افتاد شما به سراغ آثار فرانچسكو سوريانو رفتيد؟
من با ايشان دوست بودم و ديدم چون در ايران زندگي ميكند، ميخواست كه يك كشف جديدي داشته باشد. بعد از خواندن آثارش ديدم بسيار ذهن جالبي دارد و اصلاً نخواسته از ايران گزارش ژورناليستي بدهد. حتي موراويا كه دو سال قبل از انقلاب به ايران آمده بود سعي كرده بود گزارشي ژورناليستي بدهد. اما سوريانو اين طور عمل نكرده است. در هر حال گزارشهاي او توريستي نيست. كوشش او با درك تاريخ ايران يك مسئله است و براي من جذاب بود. مثلاً او عكس ميرزا رضا كرماني را در خيابان منوچهري ديده و سپس اين عكس باعث شده او وارد تاريخ شود و در اين راه بسيار مطالعه و كوشش كرده است.
فكر ميكنيد براي تربيت مترجمين ايتاليايي چه بايد كرد تا آثار ادبيات اين كشور از انگليسي و يا زبانهايي ديگر ترجمه نشود؟
اين بستگي به تلاش خودشان دارد. الان بچههايي كه از دانشگاه آزاد بيرون آمدهاند، آثار مختلفي از جمله پيراندللو را در دست ترجمه دارند. در ضمن بايد به اين مترجمين جوان بها داد و كارهاي ايشان را چاپ كرد. با تشويق بايد باعث شد تا چندين مترجم خوب ايتاليايي به وجود بيايد. بايد ناشران كمك كنند تا برخي از دانشجويان زبان ايتاليايي تبديل به مترجميني درجه اول شوند.
به عنوان سوال آخر، آثار سه نويسنده ايتاليايي اين روزها در ايران با اقبال روبهرو بوده كه دو نفر اول بسيار پررنگتر هستند. آلبا دسس پدس و گراتزيا دلدا، سومين نفر هم اركا دلوكا است. وضعيت اين سه در ادبيات ايتاليا چگونه است؟ و در چه سطحي قرار دارند.
من دسس پدس را كمتر ميشناسم ولي بسيار معروف است اما دلدا نويسنده بسيار بزرگي است كه جايزه نوبل را برده است. او از نسل نويسندگان ناتوراليست ايتاليا است و در ادبيات ايتاليا از مقام بالايي برخوردار است اما دلوكا نويسندهاي جوان و ناپلي است كه كارهايش با اقبال بسيار روبهرو بودهاند و در اين سالها در ايتاليا بسيار مورد توجه قرار گرفته است. استفانو بنني نيز يكي ديگر از نويسندگان محبوب اما متفاوت ايتاليا است كه من در حال ترجمه مهمترين كار او هستم.
در پايان: اين گفت و گو تلخيصي از مصاحبه طولاني با قيصريه بود. مردي آرام و بيادعا كه به حاشيه دچار نشده و سر به كار خود دارد. اقبال رمان كافه نادري او به همراه ترجمههاي نام آشنايش نام او را بيشتر بر سر زبانها انداخته و او ميكوشد تا با تربيت نسل جديدي از مترجمان ايتاليايي به جرياني نو در ترجمه ايران كمك كند. در ضمن مجموعه داستان «هفت داستان» او كه برنده جايزه قلم زرين گردون شده بود به زودي توسط نشر ققنوس تجديد چاپ ميشود.
روزنامه شرق 17/2/83