گفت وگو با کارلوس فوئنتس
ادبيات؛ قلعه اي در برابر هجوم ابتذال
  مترجم : نيما ملک محمدي
کارلوس فوئنتس سرشناس ترين نويسنده معاصر مکزيک به شمار مي رود. او در اغلب داستان هايش تاريخ، افسانه و اسطوره را به شيوه اي خلاقانه در هم مي آميزد تا پيچيدگي و منحصر به فرد بودن فرهنگ کشورش را نشان بدهد. با درآميختن ريشه هاي چندگانه ميراث فرهنگي مکزيک، فوئنتس موزائيک پرنقش و نگاري از هويت ملي اين کشور خلق مي کند و چشم انداز داستاني کاملي از موقعيت کشورش در دنياي پرآشوب کنوني رسم مي کند.

***

در يکي از سخنراني هايتان اشاره کرده بوديد که سروانتس در دن کيشوت ماهيت نويسندگي و به موازات آن ماهيت قدرت را به زير سوال مي برد و اين کار را براي تسهيل تنها قطعيتي که براي ما باقي مانده است، يعني تخيل بشري، انجام مي دهد. سوال من اين است که در جهان بحران زده کنوني تواني براي تخيل بشري باقي مانده است؟

من فکر مي کنم که تخيل همچنان اساس واقعيت ادبي و هنري را تشکيل مي دهد. هر اثر هنري بزرگي بر واقعيت تخيل بنا شده است. من فکر مي کنم اتفاقاً وضعيت کنوني جهان اين امر را تاييد مي کند که آنچه تخيل خلق مي کند حقيقي ترين واقعيت موجود در دنياي ما است. بدون اين واقعيت، واقعيت زشت دنياي اطراف مان بر ما غلبه مي کرد.

پس شما اعتقاد داريد که تخيل اساساً وسيله اي براي متزلزل کردن واقعيت مستقر است.

بله، دقيقاً. چراکه به محض اينکه چيزي ثبات پيدا کرد بايد بي ثبات شود، در غير اين صورت دچار رکود مي شود و مي ميرد. براي زنده بودن بايد مدام واقعيت را بي ثبات کرد؛ بايد به واقعيت مستقر حمله کرد، با استفاده از زاويه ديد هاي گوناگون، حوزه هاي مختلف و همه آنچه با واقعيت بيگانه است و با آن ضديت دارد. بنابراين قادر است واقعيت جديدي به وجود آورد.

به نظر شما آيا مي شود ادعا کرد که در دنياي امروز قدرت هنر در تقابل با قدرت نهاد دولت (در معناي عام آن) به منصه ظهور مي رسد؟

بله و به اعتقاد من هميشه همين طور بوده است. هرچند هنرً مستقل از حمايت دولت، پيامد دوران مدرن است. به طور معمول همه هنرمندان تحت حمايت ولي نعمتان و شاهان و سلاطين بوده اند، اينها از هنر حمايت مي کردند و به هنرمند آزادي عمل کافي هم مي دادند. مثلاً پاپ به ميکل آنژ اجازه داد هر چه دلش مي خواهد روي ديوارهاي واتيکان پيکره هاي برهنه نقاشي کند. اما در جهان مدرن، نهاد دولت يک رويکرد تماميت خواهانه را نسبت به هنرمند در پيش گرفته است. بنابراين استقلال هنرمند در برابر دولت بيش از پيش به خطر افتاده است. اين امر به اين خاطر است که امروزه نهاد دولت امکانات زيادي براي مجاب کردن و مقهور کردن در اختيار دارد که در گذشته نداشت. فيليپ راث گفته جالبي دارد. او جايي گفته که در روسيه هنرمندان دگرانديش روانه تيمارستان مي شوند و در امريکا روانه ميزگردهاي تلويزيوني. روش ديگر ناتوان کردن يک هنرمند، ساختن يک چهره محبوب و دوست داشتني از وي است. لوئيس بونوئل يک بار برايم تعريف مي کرد که به بستر مرگ آندره برتون در بيمارستاني در پاريس رفته بوده. برتون دست بونوئل را در دست مي گيرد و مي گويد «دوست عزيزم مي بيني؟ هيچ کس ديگر از چيزي مشمئز نمي شود.» و اين حرف به واقع گور نوشت سوررئاليسم است. امروزه تمام دستاورد هاي سوررئاليسم را در آگهي هاي تلويزيوني مي بينيد. به هم ريختن نظم وقايع، زمان و سطوح مختلف واقعيت به يک پيشامد معمولي و روزمره تبديل شده است. 

اجازه دهيد در ارتباط با اين سوال، سوالي را در ارتباط با زندگي شخصي شما بپرسم. شما به مدت دو سال سفير مکزيک در فرانسه بوديد. چطور بين حرفه سفارت و نويسندگي خود توافق برقرار مي کرديد؟

توافقي در کار نبود. من در فرانسه بودم و نمي شود کسي از بودنش در فرانسه شادمان نباشد. اما من به اين خاطر که قادر به انجام کار اصلي ام نبودم شادمان نبودم. در آخر، اين موضوع که قادر به انجام کاري که دوستش داشتم نبودم آن قدر ناراحت کننده شد که سفارت را رها کردم. پست سفارت وقتي براي من باقي نمي گذاشت تا به نوشتن برسم. گفتم که مي خواهم به حرفه نويسندگي ام برگردم و استعفا دادم. اين تنها تجربه بوروکراتيک من بود.