گفتگو(گفت وگو با کارلوس فوئنتس)
| گفت وگو با کارلوس فوئنتس | |
|
| |
|
| |
| نيما ملک محمدي | |
برگرديم به ارتباطي که به اعتقاد مردم ميان آثار شما و بونوئل وجود دارد. سوال من اين است که به اعتقاد شما چه ارتباطي ميان سوررئاليسم (و همه چيزهايي که در پشت اين واژه گنگ نهفته است) و رئاليسم جادويي وجود دارد؟ ارتباط زيادي وجود دارد. بگذاريد نکته اي درباره منشاء رئاليسم جادويي به شما بگويم. همان طور که مي دانيد، در خلال قرن نوزدهم رمان هاي امريکاي لاتين خيلي ضعيف بودند، چرا که از رمان هاي فرانسوي- از رمان هاي رئاليستي و رمانتيک گرفته تا آثار ناتوراليست ها، از بالزاک گرفته تا زولا- تقليد مي کردند. در دهه 1920، دو تن از نويسندگان بزرگ امريکاي لاتين که در آن زمان مردان جواني بودند، آلخو کارپانتيه کوبايي و ميگل آنخل آستورياس گواتمالايي مقارن با دوران جنبش سوررئاليسم در پاريس بودند و به شدت تحت تاثير اعمال و افکار سوررئاليست ها قرار گرفتند. آنها با خودشان گفتند «اما ما اين سوررئاليسم را به شيوه اي طبيعي در امريکاي لاتين داريم. چرا بايد آن را از اروپايي ها ياد بگيريم؟ ما بايد به ريشه هاي سياهان و سرخپوستي خود برگرديم، به ريشه هاي عربي، يهودي و مديترانه اي خود. اين همان چيزي بود که بورخس فهميد. و ما مي توانيم با استفاده از اين عناصر که در چارچوب تنگ تعريف تمدن جديد عقب مانده فرض شان کرده بوديم ادبيات خاص امريکاي لاتين را بيافرينيم.» بنابراين آنها بازگشتند و آستورياس افسانه هاي بزرگ گواتمالا را بر اساس فرهنگ مايا نوشت و کارپانتيه کتاب هايي بر اساس واقعيت آفروـ کوبايي جزاير آنتيل. و بورخس هم که البته کارهاي زيادي با ادبيات عربي و يهودي داشت. اين کار ادبيات امريکاي لاتين را احيا کرد و اين ادبيات از مرز هاي سوررئاليسم گذشت و فراتر از آن به ريشه هاي فراموش شده فرهنگ بومي بازگشت و اين سکوي پرشي شد براي ما و نسل هاي بعد تا رمان هاي خودمان را بنويسيم. پس مي شود گفت که رئاليسم جادويي امريکاي لاتين بيان زودهنگامي از آن چيزي است که امروزه پديده چندفرهنگي (multiculturalism) مي ناميم. به طريقي بله. مطمئناً تاثيراتي از همه فرهنگ هاي زيرزميني امريکاي لاتين وجود داشته. هر چند همان طور که مي دانيد رئاليسم جادويي به ملک طلق تنها يک نويسنده، گابريل گارسيا مارکز، تبديل شده است و هيچ کس ديگر نمي تواند ادعايي بر آن داشته باشد. همان طور که فاکنر مالک يوکناپاتافا بود، ماکوندو هم به مارکز تعلق دارد و آنجا سرزمين رئاليسم جادويي است. هيچ کس ديگر نمي تواند به آن دست درازي کند. شما در جايي از فرهنگي صحبت کرده ايد که مقصد و منظورش اطلاعات (Information) است ولي در عين حال ما شاهد انقباض و قبض معنا هستيم. آيا فکر مي کنيد که آثار شما، و احتمالاً ديگر نويسندگان امريکاي لاتين، راهي براي گشودن جاده تنگ خلق معنا به شمار مي رود؟ بله. نه تنها در امريکاي لاتين، بلکه در تمام جهان. به اعتقاد من تمامي نويسندگان حقيقي راه هاي جديدي براي عبور معلومات، احساسات و تخيل باز مي کنند. راه هايي که دائماً به خاطر وفور اطلاعات محدود مي شوند. اطلاعاتي که به خاطر فقدان معنا قراردادي هستند. اين پارادوکس اطلاعات در دنياي مدرن است. حجمش آن قدر زياد است که ما فکر مي کنيم آدم هاي مطلعي هستيم. اما وقتي دقيق تر مي شوي مي بيني که اطلاعات فراوان است، اما در عين حال فاقد معنا است. بنابراين دفاع از قلمرو تخيل و ادبيات خلاق از هميشه مهم تر است، چرا که يک دژ و قلعه کوچک در برابر هجوم لشگر ابتذال است. بنابراين ادبيات نماد مقاومت در برابر آوار جهاني اطلاعات بنجل است. بله، مانند صحراي تاتار ها در رمان دينو بونزاتي است. در وسط صحرا قلعه اي داريد که بايد از آن دفاع کنيد، نمي دانيد چه کسي و چرا به شما حمله کرده، اما تا سرحد مرگ از آن دفاع مي کنيد. |
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 20:53 توسط اخراجی
|
برگرديم به ارتباطي که به اعتقاد مردم ميان آثار شما و بونوئل وجود دارد. سوال من اين است که به اعتقاد شما چه ارتباطي ميان سوررئاليسم (و همه چيزهايي که در پشت اين واژه گنگ نهفته است) و رئاليسم جادويي وجود دارد؟