اعترافات تكان دهنده يك نويسنده

شمسی خسروی

 

نوشتن را از چه زماني و بر اثر چه حادثه‌اي و با چه اثري شروع كرديد؟
من از نوجواني، به موسيقي علاقه‌مند بودم. و اگر شرايطي(به لحاظ مادي) فراهم مي‌شد، بدون شك؛ موسيقيدان خوبي مي‌شدم. نقاشي را هم دوست داشتم و همين طور، مجسمه‌سازي را. گاهي از سر تفريح، كارهايي از اين دست انجام مي‌دهم. در درجات بعدي، شعر و داستان را دوست داشتم، ام‍ّا عملا‌ً شعر و داستان بر استعدادهاي ديگرم، روكش كشيدند و آنها را پنهان كردند. البته، عشق به هنرهاي سن‍ّتي و موسيقي ناپديد نشد. و هنوز، شيفتة هنر مجسمه‌سازي و موسيقي هستم. اما اولين نوشته‌ام، داستاني تگزاسي بود. كه فيلم آن‌ را در تلويزيون قهوه‌خانه محل‍ّه‌مان ديده بودم و آن را بازنويسي كرده بودم، كه براي مجل‍ّه‌اي فرستادم و چاپ نشد. بعد، شعرهايي را سرودم و فرستادم، كه همه آنها چاپ شد و شعر، مرا به طرف خود كشيد. من، عاشق شعر بودم. عاشق سرودن آن، و عاشق خواندن داستان. و طبيعي است كه خواندن، آدم را به هوس مي‌اندازد كه دستي به قلم ببرد و بنويسد.
اولين داستانم، كتابي بود با عنوان «كبوتر» كه آن را براي كودكان نوشتم، و در انتشارات «اميركبير» به چاپ رسيد. من براي كودكان و نوجوانان مي‌نويسم، طبيعي است؛ كه نوشته‌هاي خاصي دارم. به اين دليل كه هم شاعرم و هم نويسنده. و ما، كمتر شاعر كودكان را سراغ داريم كه مثل اينجانب، داستان‌نويسي را هم، جدي گرفته باشد.
نوشتن چه نوع آثاري براي شما آسان‌تر است؟ داستان كوتاه نوشتن، آسان‌تر است يا داستان بلند و رمان؟
بسياري از نويسندگان بزرگ امروزي، معتقدند كه رمان، ساختماني مثل ساختمان شعر دارد. من، اين فرضيه را رد نمي‌كنم، ام‍ّا معتقدم كه قصه‌ كوتاه، به شعر نزديك‌تر است. من، قصّه‌هاي كوتاه را بيشتر دوست دارم. در نوشتن آنها هم، موفق‌ترم. در عين حال، معتقدم كه نوشتن قصة كوتاه، خيلي مشكل‌تر است. داستان كوتاه در يك نشست، خوانده مي‌شود. ولي اگر خوب باشد، اثر آن از ر‌ٌمان، بيشتر و ماندگارتر است. من، داستان كوتاه هجرت سليمان اثر محمود «دولت‌آبادي» را خيلي بيشتر از رمان عظيم و مهم كليدر اثر همين نويسنده، دوست دارم. كليدر لحظه‌هاي حس‍ّي زيبايي دارد و از نظر نثر، فوق‌العاده است. اما ر‌ُمان، جاي خالي سلوچ تأثيرگذاري بيشتري دارد. چون كوتاه‌تر است. قصه‌هاي كوتاه هدايت، شايد نخستين قصه‌هاي كوتاه ايراني باشد. در داستان كوتاه، نويسنده، تكه‌اي از خودش را مي‌سرايد و بيان مي‌كند.
در رمان، نويسنده حساب شده‌تر كار مي‌كند. ولي در قصه كوتاه، «الهام»‌ نقش بيشتري دارد. و جرقه‌اي ناگهاني، باعث خلق آن مي‌شود. درست مثل شعر، كه ناگهان مي‌بارد و بعد، سكوت و ...
خود شما نوشتن داستان در چه گونه‌اي را دوست داريد، و نوشتن در چه گونه‌اي براي شما دشوار و وقت‌گير است؟
من، نوشتن آثار طنز را خيلي دوست دارم و برايم آسان‌تر است. مجموعه داستان من و اسب آغا محمدخان قاجار از آن جمله است. داستانهاي شاعرانه و فلسفي را هم دوست دارم و احساس مي‌كنم كه بهتر مي‌توانم در اين زمينه بنويسم. در مورد داستانهاي رئاليستي، توانايي كمتري دارم. مگر آنكه، آن را با فضاي سوررئاليسم، تلفيق كنم. نوشتن داستانهاي علمي ‌ـ تخيلي هم براي من، ساده‌تر است. قادر به نوشتن موضوعاتي كه بيشتر به دنياي آدم بزرگها مربوط است، نيستم. نگاهم به دنيا، خيلي كودكانه و نوجوانانه است. در داستانهايم، از آدمهاي شرور كمتر استفاده مي‌كنم و البته، اين ضعفي براي داستانهايم به شمار مي‌آيد. گاهي از آفرينش يك شخصيت خيلي بد در داستانم، ناراحت مي‌شوم. وجدانم ناراحت مي‌شود. براي همين، مي‌كوشم تا شخصيت او را، كمي تلطيف كنم.
بيشتر در چه ساعاتي از روز مي‌نويسيد و بازدهي مفيد شما در چه ساعاتي از شبانه‌روز، بيشتر است؟
هر نويسنده‌اي در موقع نوشتن، عادتهايي دارد، شگردهايي كه فقط مال خودش است، و گاهي اوقات، بعضي از اين عادتها عجيب و غريب هستند. بسياري از نويسندگان بزرگ جهان، معتقدند كه صبح زود، بهترين زمان براي نوشتن است. اما من اين‌گونه نيستم. شايد به خاطر اينكه، نويسندة بزرگي نيستم. بيشتر شبها، كار مي‌كنم. و بهترين بازدهي مفيد من، در ساعات ده شب تا دو يا سه بامداد است. طبيعي است كه با اين روش، صبح زود، زمان خوبي براي نوشتن نخواهد بود. اما از ساعت ده صبح، تا يك بعدازظهر نيز مي‌تواند زمان خوبي براي نوشتن باشد. بعدازظهرها هم، معمولا‌ً از ساعت پنج تا هفت شب، مطالعه مي‌كنم. البته، در ساعات شب كه همه خوابيده‌اند، گاهي وسط نوشتن، قلم را كنار مي‌گذارم و كتابي برمي‌دارم و شروع به خواندن مي‌كنم. حقيقت اين است كه من از خواندن، بيش از نوشتن لذت مي‌برم. و البته، گاهي عكس اين قضيه هم صادق است. يعني وقتي دارم كتابي را مي‌خوانم، ناگهان از خواندن آن، حس‍ّي به من دست مي‌دهد كه بلافاصله، كتاب را مي‌بندم. و بي‌وقفه، شروع به نوشتن مي‌كنم. يكي از ابزارهاي مهم‌ّ كار من در زمان نوشتن يا سرودن شعر، گوش كردن به موسيقي اصيل ايراني است. البته، نه هر موسيقي‌اي كه نام و عنوان اصالت را بر دوش خود، ي‍َد‌َك مي‌كشد. موسيقي‌هاي مورد علاقة من، خيلي خاص هستند و شايد بسياري از علاقه‌مندان جدي موسيقي هم، از آن آثار، چندان خوششان نيايد. ولي اينها، به من (در زمان نوشتن) خيلي كمك مي‌كنند. مثلا‌ً كمانچة «استاد بهاري»، سه‌تار «استاد عبادي»، تار «استاد جليل شهناز»، برنامه گلها، آوازها و تصنيفهاي «استاد بنان»، «شهيدي»، «قوامي»، «محمودي خوانساري»، «تاج اصفهاني»، «استاد شجريان»، موسيقيهاي زمان قاجار (اواخر قاجار) مثل «احمدخان»، «طاهرزاده» و «همايون» و آنچه كه موجود است؛ و من آنها را دارم.
مثلا‌ً پيانوي «استاد محجوبي» و «استاد معروفي» را خيلي دوست دارم. صداي پيانو مثل بارش باران بهاري، وجودم را به وجد مي‌آورد و من با نوشيدن چاي يا قهوه، سرحال مي‌آيم و به فكر فرو مي‌روم و سپس نيروي ناخودآگاهم به كار مي‌افتد و شعر، متولد مي‌شود؛ و شايد هم نقطة آغاز يك داستان باشد. چون مي‌دانيد كه شروع داستان كوتاه و رمان، مثل شعر است. بايد جوششي باشد و خودش بيايد. نمي‌شود آن را با كوشش، آورد. بايد خودش بيايد. بايد سروده شود و بعد، روي غلتك بيفتد. آن‌گاه، كار، خود به خود پيش مي‌رود.
در چه مكاني و با چه شرايطي، حس نوشتن در شما ايجاد مي‌شود؟
من در هر مكاني، حتي در مترو، اتوبوس، موقع پياده‌روي در خيابان، دربارة كارهايم فكر مي‌كنم. اما بهترين جا براي نوشتن، در اتاق خودم (كتابخانه) است. با همان موسيقي و چاي و قهوه و بوي كتابها كه در قفسه، جا خوش كرده‌اند. در جاي ديگري نمي‌توانم بنويسم. وقتي در اتاق خودم تنها باشم، اگر در اتاق بغلي يا در پذيرايي ـ كه معمولا‌ً پر از مهمان است ـ خمپاره هم بيفتد، متوجه نمي‌شوم، و سروصداي بيرون را نمي‌شنوم كه بخواهد مخلّ‌‌ِ نوشتن من بشود. ام‍ّا اگر ناگهان، كسي وارد اتاق شود، رشته افكارم چنان پاره مي‌شود كه از فضا دور مي‌شوم و تا دوباره بخواهم وارد فضاي داستان بشوم؛ مدتي طول مي‌كشد. گاهي موقع نوشتن يك داستان، عواملي مثل مسافرت و يا مشكلات زندگي در كار، فاصله مي‌‌اندازند و كار را خراب مي‌كنند. مدتي طول مي‌كشد، تا دوباره با داستان، رابطه برقرار كنم. تنبلي و گريز از نوشتن هم، همين خاصيت را دارد. براي همين، خودم را هميشه مجبور به نوشتن مي‌كنم. حتي اگر حاصلش، اين باشد كه نوشته‌ها را پاره كنم و دور بريزم.
در چه مواقعي اصلا‌ً نمي‌توانيد مطلبي را بنويسيد؟
اين مواقع، زياد اتفاق مي‌افتد. آدم با كاغذ و قلم، قهر مي‌كند و يا كاغذ و قلم، با آدم قهر مي‌كند. دليلش هم، گاهي مبهم است و نامعلوم. گاهي، بعضي از مشكلات زندگي و يا خانوادگي، نگرانيها و اضطرابهاي شخصي باعث مي‌شوند، كه نتوانم بنويسم. در اين گونه موارد، بيشتر كتاب مي‌خوانم تا شايد حس نوشتن برگردد. در بين ما شاعران، اين جمله، معروف است كه مي‌گوييم: «چشمة شعرم خشكيده است، بايد چشمة تازه‌اي پيدا كنم.» در داستان‌نويسي هم، گاهي چنين است. پيش مي‌آيد كه در يك شب، يك داستان كوتاه مي‌نويسم. و گاهي در يك ماه و يا شش ماه هم نمي‌توانم يك داستان كوتاه بنويسم. فكر مي‌كنم دلايل پنهاني كه ما از آنها سر در نمي‌آوريم، در اين قضيه، دخالت دارد. دلايلي كه نمي‌دانم چه اسمي رويش بگذارم!
در بين اعضاي خانواده يا دوستان، كسي يا كساني هستند كه باعث الهام ذهني شما شوند و به شما سوژه براي نوشتن بدهند؟ و يا در داستانهايتان از شخصيت اين افراد، استفاده كنيد؟
طبيعي است كه من هم مثل ديگر نويسندگان، از شخصيتهاي شناخته‌شده‌اي كه در اطرافم هستند و يا در طول عمرم آنها را ديده‌ام، استفاده مي‌كنم. هرچند كه گاهي بعضي از اين شخصيتها، با تخيل من، مسخ مي‌شوند و يا به نوعي دگرگونه در داستانهايم ظاهر مي‌شوند. همسرم، گاهي از كودكيهايش خاطراتي را تعريف مي‌كند و به من سوژه‌هاي جالبي مي‌دهد؛ البته خودش نمي‌داند. خاطرات كودكي و نوجواني و جواني خودم و دوستانم و كساني كه مي‌شناختم و مي‌شناسم، نيز به من سوژه مي‌دهند و دستماية آثارم مي‌شوند. گاهي شخصيت دو سه نفر از دوستان نزديكم را به صورت يك شخص واحد درمي‌آورم، و يك شخصيت خاصي مي‌آفرينم. بستگي به نوع خصوصيات افراد و شخصيت آنها دارد. ديدار دوستان همفكر و همدل، بسيار برايم خوب است. بعد از هر ديدار، تأثيرات خوب آن را در زمان نوشتن، حس مي‌كنم.
براي نوشتن هر مطلب، چه مدت زماني درگير نوشتن و انديشيدن به چگونگي نوشتن آن مي‌شويد؟
سؤال جالب و حساسي است. و نياز به پاسخي طولاني دارد. هر داستاني براي خودش داستاني دارد، كه چگونه نوشته شده است. البته، همه ماجراها در مورد هر داستان نيز، با ديگري تفاوت دارد. من در نوجواني، خاطره‌اي از پدرم شنيده بودم. او درباره دوره جواني خودش مي‌گفت. در آن زمان، موقع شنيدن آن خاطره، عنوان شبهاي بي‌فانوس از خلال حرفهاي پدرم در ذهنم نقش بست و شايد سي ـ چهل سال بعد بود كه من، ر‌ُماني با همين عنوان براي نوجوانان نوشتم، كه رمان نسبتا‌ً موفقي هم از آب درآمد.
زمان، براي نگارش هر داستان، متفاوت است. من كتابي دارم به نام يك سنگ و يك دوست. كه شايد الان، كتاب متوسطي باشد. اما در سال 67 به عنوان كتاب سال انتخاب شد، چرا كه از نخستين رمانهايي بود؛ كه براي نوجوانان نوشته شد. فكر مي‌كنم آن را در سال 1356 نوشتم. درست خاطرم نيست، ولي به گمانم، در سال 1367 منتشر شد. مي‌خواهم اعتراف تكاندهنده‌اي را درباره آن بگويم: در سال 65 و يا شايد 64 آقاي «اميرحسين فردي» (سردبير كيهان بچه‌ها)، به من گفت: «جعفر! تو، ر‌ُماني در دست نوشتن نداري كه به طور مسلسل در مجله چاپش كنيم؟!»
قبل از آن، رماني به نام بهار در روستاي ما را نوشته بودم كه در كيهان بچه‌ها به صورت دنباله‌دار، چاپ شده بود و شايد يكي از نخستين رمانهاي نوجوان (در آن دوره)، همان كتاب بود. كه بعدها با عنوان در كوچه‌هاي خيس به صورت كتاب، منتشر شد. اين كتاب از جشنوارة كانون، جايزه هم گرفت.
آن روز من، در پاسخ به آقاي «فردي» يك دروغ شاخدار گفتم. جوابم اين بود: «چرا، اتفاقا‌ً رماني را شروع كرده‌ام!»
پرسيد: «چند صفحه از آن را نوشته‌اي؟»
به دروغ گفتم: «بيست صفحه!»
گفت: «خ‍ُب، خوب است. همان را بياور كه شروع كنيم به چاپ. بعد، هر هفته دنباله‌اش را قسمت به قسمت بنويس و بياور...»
قرار شد، داستان دنباله‌داري بنويسم. داستاني كه با يك دروغ كودكانه، شروع شده بود. از اين كتاب، حتي يك كلمه‌اش هم نوشته نشده بود. نه اسمي داشت و نه طرحي از آن تو ذهنم بود. قول دادم كه دو روز ديگر، آن بيست صفحه را به آقاي «فردي» برسانم و البته اسمي هم براي اثر، انتخاب كنم. اين كتاب براي من هميشه يادآور سه‌تار «استاد عبادي» است و در نظرم، نواي سه‌تار را تداعي مي‌كند. آن شب، نشستم و به سه‌تار «عبادي» گوش كردم و گفتم: «خدايا، چه اشتباهي كردم؟ مگر نوشتن رمان، به همين راحتي است؟!»
نه طرحي، نه اسكلتي از داستان، نه شخصيتي؛ هيچ چيز از اين رمان نانوشته، در ذهنم نداشتم. يك منجوق سنگي به اندازة يك گردوي خيلي كوچك داشتم كه هميشه جلو چشم بود. يك زيرخاكي از روستاي زادگاهم كه دايي‌ام آن را پيدا كرده و به عنوان يادگاري به من داده بود. نمي‌دانم چرا وقتي داشتم سه‌تار، گوش مي‌كردم، مرتبا‌ً نگاهم به آن سنگِ تراش‌خورده بود. ناگهان در ذهنم، جرقه‌اي درخشيد. قلم را برداشتم و روي كاغذ نوشتم: «يك سنگ و يك دوست» و اين شد، اسم داستانم.
بعد، ناگهان خاطره‌اي دور و مبهم از گذشته‌هاي دور‌ِ كودكي را به ياد آوردم كه موضوع جالبي داشت. و اين، اتفاقي بود، كه، در زمان هشت سالگي‌ام در روستاي زادگاهم افتاده بود. آن را با تخيل و حوادث فرعي، در هم آميختم و شروع به نوشتن كردم. قضيه از اين قرار بود كه پدرم، اسبي را از مردي در روستاي نزديك روستاي ما، قرض گرفته بود براي سه روز. اما اسب، به دره سقوط كرد و مرد. پدرم بايد غرامت مي‌داد، ولي پول نداشت. صاحب اسب به جاي پول آن، به پدرم پيشنهاد كرد كه سه ماه تابستان، پسرت را بفرست به ده ما، تا در مزرعه ما را كمك كند. و من به همين دليل از خانه و روستايم دور شدم. در كنار شخصيت خودم (شخص اول داستان) شخصيت خيالي‌اي را كه وجود خارجي نداشت، آفريدم. پسر س‍ِرتق و تنبل و لوس صاحب اسب، كه در اين مدت در خانه آنها بودم، باعث آزار و اذيتم مي‌شد. و او شد، شخصيت منفي اين داستان و ... خلاصه‌ همان شب، حدود بيست صفحه از داستان را به آساني نوشتم و دادم و چاپ شد. بعد از آن، هر هفته يك قسمت از داستان را مي‌نوشتم و مي‌دادم به كيهان بچه‌ها. و جالب اينجا بود كه من هم، درست مثل بقيه خوانندگان داستان، خبر نداشتم كه هفته آينده چه اتفاقي براي شخصيتهاي داستان خواهد افتاد؟!
حوادث و روند آن، به خوبي پيش مي‌رفت. اين داستان، چنان مورد استقبال خواننده‌ها قرار گرفت كه حتي روزنامه‌ فروشها، وقتي مجله كيهان بچه‌ها به دستشان مي‌رسيد، اول ادامة داستان يك سنگ و يك دوست را مي‌خواندند. اين را بعدها در مصاحبه‌اي كه با چند روزنامه‌فروش انجام گرفته بود، فهميدم.
نامه‌هاي زيادي از سوي نوجوانان برايم مي‌رسيد. از من مي‌خواستند داستان را همين‌طور، ادامه بدهم و تمامش نكنم. تقريبا‌ً رسيده‌ بودم به قسمت پنجاهم و ... كم‌كم قسمت شصت‌و‌پنجم. ولي داستان بي‌آنكه، اضافي و تصنعي جلوه كند، پيش مي‌رفت. بالاخره، داستان را تمام كردم. و آن پسر لوس در پايان اثر باشخصيت اصلي، دوستان صميمي شدند. همة قسمتهاي داستان را با سه‌تار «استاد عبادي» نوشتم. بعد از پايان چاپ داستان در مجله، «انتشارات اميركبير» از من خواست كه داستان را براي چاپ به آنها بدهم. و شد، يك رمان براي نوجوانان. و بعد هم كتاب سال، و ...
بگذريم. داستانهاي كوتاهم را معمولا‌ً در يك نشست نوشته‌‌ام. و خيليها معتقدند كه من در نوشتن داستان كوتاه، موفق‌ترم. داستان شبهاي بي‌فانوس را حدود سه سال طول كشيد تا نوشتم. حوزة انديشه و هنر اسلامي، آن را چاپ كرد.
بازنويسي مطالب را در چه فاصله زماني از اولين نگارش متن، انجام مي‌دهيد؟‌
بازنويسي مطالب و پاكنويس داستان، به نظر من بدترين و سخت‌ترين و آزاردهنده‌ترين بخش كار است. در بعضي موارد، چند بار داستان را پاكنويس مي‌كنم. گاهي، از همان چند فصل اول و يا پس از پايان كتاب، ولي با رنجي بزرگ. از اين كار، نفرت دارم. بازنويسي يك داستان، گاهي از نوشتن يك رمان و يا قصه كوتاه جديد مشكل‌تر است.
شده كه اثري را تا نيمه بنويسيد و آن را به حال خود، رها كنيد؟
بله. دو ـ سه رمان نيمه‌تمام دارم. و دو ر‌ُمان كامل كه قصد دارم، دوباره دستي توي آنها ببرم. ولي دست و دلم به كار نمي‌رود. نمي‌دانم چرا؟! انگيزه‌اش ايجاد نمي‌شود. گاهي به طور همزمان، روي دو ـ سه داستان، كار مي‌كنم. و از اين نظر، موفق هستم. اين هم از عجايب شخصيت من است.
آيا خودتان هم در داستانها حضور داريد؟ چقدر به اين فرضيه معتقديد كه نويسنده را مي‌شود در بين شخصيتهايش پيدا كرد؟‌
من، آثار «هرمان هسه» را خيلي خيلي دوست دارم. يكي، از اين جهت كه انديشه‌هايش، همسو با انديشه‌هاي من است؛ و ديگر اينكه در همه آثارش تقريبا‌ً خودش را آشكار مي‌كند و از خودش مي‌نويسد. من هم در بيشتر آثارم، حضور دارم. هميشه، به غير از داستانهاي علمي ـ تخيلي مثل جادوگران سرزمين بي‌سايه، كه در دو جلد منتشر شد، و يا جمعه در محاصرة كارآگاهان، كه بيشتر علمي ـ تخيلي است، در بيشتر داستانهاي واقعگرايانه و يا شاعرانه خودم حضور دارم. از بهترين داستانهاي كوتاهم همزاد و كوهستان مه‌آلود است؛ كه به نظر ديگران، در هر دو داستان هم، حضور دارم. من هميشه از خاطرات و ديده‌ها و شنيده‌هايم سود مي‌جويم؛ و البته اين تجربيات شخصي زندگي، وقتي وارد داستان مي‌شوند، چهره عوض مي‌كنند. و اين امري طبيعي است.
در نوشته‌هاي خود، از شيوة نگارشي كدام نويسندة ايراني يا خارجي بهره مي‌گيريد؟ اگرچه هر نويسنده‌اي شيوة خاص خود را دارد، اما شما به آثار كدام نويسنده و سبك نوشتاري كدام يك از نويسندگان خارجي يا ايراني، گرايش داريد؟
به سبكها و ايسمها در هنر و داستان‌‌نويسي، اعتقاد چنداني ندارم. وقتي «ويكتور هوگو» داستانهايش را مي‌نوشت فكر نمي‌كرد كه رمانتيسم را بنا مي‌نهد و يا «آندره برتون» و دوستانش نمي‌دانستند كه سوررئاليسم را رواج مي‌دهند. اين، انديشه‌ها هستند كه به وجود مي‌آيند و تبديل به سبك مي‌شوند. همان‌طور كه اشاره كرديد، نويسندگان بزرگ، هر كدام سبك خاصي براي خود دارند. و گاهي يك داستان ممكن است مخلوطي از همه ايسمها باشد. اما من «هرمان هسه» و «بورخس» را خيلي دوست دارم. سبك آثارشان را مي‌پسندم و دوست دارم مثل آنها بنويسم. توماس مان، آلبر كامو، سارتر (با داستان تهوع)، گي‌دوموپاسان، ويرجينيا ولف، كافكا، ادگار آلن‌پو، كوندرا، هاينريش بل، مارگريت دوراس، چخوف، پروست، گابريل گارسيا ماركز و بسياري نويسندگان كه آثار هر يك از آنان زيباييهاي خاص خود را دارد. از نويسندگان داخلي كارهاي چوبك، هدايت، دولت‌آبادي، ميرصادقي، آل‌احمد، سيمين دانشور، ترجمه‌هاي نجف دريابندري و ساعدي و خلاصه، آثار همه نويسندگان ماندگار، زيباست. گاهي چندين بار آن آثار را بازخواني مي‌كنم. اما سبك من، خاص خودم است. همان پسر ده ساله روستايي. به نظر مي‌رسد كه همه نويسندگان خارجي و داخلي كه بسياري از آنان را نام بردم، براي طولاني نشدن مطلب، معلم من بوده‌اند و هستند.
آيا نقد ادبي را قبول داريد؟ داستانهاي خود را براي نقد به صاحبنظران، مي‌سپاريد؟
نقد را كه نمي‌شود، قبول نداشت. البته اگر مي‌توانستم، قبول نمي‌كردم. نقد خوب درست، براي اصلاح كار لازم است. اما متأسفانه من، نقد درست و حسابي نديده‌ام. جواب سؤال بعدي شما «نه»‌ است. نمي‌دانم چرا تمايلي به اينكه آثارم را براي نقد به منتقدان بدهم، ندارم. شايد از خودخواهي و يا ترس و يا از چيزي كه نمي‌دانم اسمش چيست!
ولي شعرهايم را مي‌دهم به شاعران، كه بخوانند و نظراتشان را بگويند. و اگر نظرها خوب باشد، مي‌پذيرم و در كار، اِعمال مي‌كنم.
نقد ادبي كدام‌ يك از منتقدان ايراني يا خارجي را قبول داريد؟
من زياد نقد نخوانده‌ام. ولي بعضي از نقدهاي «نجف دريابندري» را دوست دارم. و نيز نقدهايي كه مرحوم «مصطفي رحيمي» مي‌نوشت. «سامرست موام» هم، كتابي دارد كه آثار نويسندگان بزرگ را نقد كرده است. و به نظرم كار خوبي بود. نقد، اگر خودش به يك مطلب خواندني تبديل شود، خيلي مفيد است. ولي كوبيدن نويسنده و ورود به ساحت و دنياي شخصي او ـ به جاي نقد اثر ـ نقد نيست و ماندگار نخواهد بود.
ارزيابي شما از وضعيت ادبيات داستاني روز دنيا چيست؟ درباره داستانهاي ايراني هم نظرتان را بفرماييد.
در دوران گوناگون، داستانهاي ديگر‌گونه‌اي نوشته مي‌شد. نويسنده‌هايي كه واقعا‌ً حرفي براي گفتن داشته باشند، هميشه هستند و خواهند بود. متأسفانه، وضعيت مالي‌ام اجازه نمي‌دهد كه، آثار جديد داخلي و خارجي را بخرم و بخوانم. و اگر پولي به دست بياورم، معمولا‌ً اثر نويسندگان خارجي را كه دوست دارم، مي‌خرم. كاش، جايي بود كه آدم مي‌توانست داستانهاي قابل اعتناي داخلي امروزي را به آساني به دست بياورد و بخواند. در مورد ادبيات كودكان هم بايد بگويم، ما توانسته‌ايم به قله‌هايي برسيم كه جاي خوشحالي دارد. پيش از انقلاب، نه داستان كوتاه و نه رمان، براي نوجوانان وجود نداشت. فقط هرچه بود، ترجمه بود. البته برادران «فقيري» گاهي در پيك نوجوان و جوان، چيزهايي مي‌نوشتند كه خوب بود، ولي ادبيات كودك خيلي جدي تلقي نمي‌شد.
براي كارهايتان، تحقيقات و يا سفرهاي پژوهشي هم انجام مي‌دهيد؟
خير! ولي به اين معني نيست كه هيچ پژوهشي انجام نمي‌دهم. من به طور ذاتي، وقتي در بين مردم باشم، مثلا‌ً در مهمانيها، در اتوبوس، در خيابان و ... به شدت، روي مردم مطالعه مي‌كنم. و حالات و سكنات آنها را زير نظر مي‌گيرم. حرفهاي آنها را به دقت گوش مي‌كنم و در ذهنم ضبط مي‌كنم. از بچگي به صورت ناخواسته به اين كار، علاقه داشتم. سعي مي‌كردم وارد دنياي آدمهايي بشوم كه مي‌شناختم يا نمي‌شناختم. از نوع انگشتها، دست، بيني، دهان و ... به نتايج جالبي مي‌رسيدم. از اين رو، به روانشناسي تجربي مي‌رسيدم و رسيده‌ام؛ كه اينها در داستانهايم نمود پيدا مي‌كنند. از خوابهايم نيز، خيلي كمك مي‌گيرم. چون من خيلي، خوابهاي داستان‌گونه مي‌بينم. جالب اينجاست، كه وقتي از خواب بيدار مي‌شوم تمام خواب از يادم مي‌رود. ولي شبهاي ديگر، موقع خوابيدن سعي مي‌كنم، خوابهاي قبلي را به ياد بياورم. و گاه به نتايج معجزه‌‌آسايي مي‌رسم و خوابهاي چند سال پيش را هم به ياد مي‌آورم، البته گاهي اين خوابها، بسيار حسي هستند. حس‍ّشان مي‌كنم. ولي به زبان آوردن و نوشتنشان برايم سخت است. گاهي موذيانه وارد داستانهايم مي‌شوند.
حرفي اگر مانده‌ است، بفرماييد.
پيش از آنكه سؤالهايتان را جواب بدهم، مي‌خواستم اين را بگويم؛ كه فراموش كردم. مي‌خواهم از شما تشكر كنم كه چنين صفحه‌اي را در نشريه‌تان باز كرده‌ايد. من معتقدم شيوه‌هاي داستان‌نويسي نويسندگان، از موضوعات جالبي است، كه براي خوانندگان داستانها، هميشه تازگي دارد. و براي نويسندگان جوان نيز بسيار آموزنده است. لابه‌لاي چنين گفتگوهايي، گاهي حرفهايي ناخواسته، گفته مي‌شود كه از اصل موضوع، براي خوانندگان، جالب‌تر و آموزنده‌تر است.