سيماي واقعي يك قهرمان ادبي! «[بهرام] صادقي لنگ يك مثقال هروئين ميشد. يك كسي مثل «حقوقي» از او ابا ميكرد. طوري هم با او برخورد مي كردند كه، آدم شرمش ميشود بگويد. تحقيرآميز ميگفتند: «برو گم شو گدا! [بيشك، كسي كه هروئيني شد،گدايي هم ميكند!] توي كافة فيروز تهران به او فحش دادند كه، «مردكة كلّاشِ فلان [فلان] شده، برو.1» «صادقي، در مصاحبهاي ميگويد كه، آندريف نويسنده داستان سكوت ميرفت كه داستايوفسكي شود. داستان سكوت، خويشاوندي نزديكي با داستان بلند، ملكوت دارد؛ داستان بلند ملكوت، داستاني است كه به قول مرحوم گلشيري حرام شده است.2» شايان ذكر است كه دو نفر از آقايان با پيروي از صادقي [با بازخواني مكرر داستان «آقاي نويسنده تازه كار است»] به ساحت داستان وارد شده و در سال 1378، هر كدام جايزة بيست سال داستاننويسي پس از انقلاب راـ البته به ناحقـ دريافت كردهاند!
نويسندة زرنگ! نجف دريابندري كه به دليل ناتواني در داستاننويسي (علاقهمندان ميتوانند جنگهاي ادبي «لوح» را از نظر بگذرانند) به مترجمي روي آورد؛ پس از انقلاب شكوهمند اسلامي، دو قطعة جديد به نامهاي شارلماني و ساوونارولا به كتاب «چنين كنند بزرگان خود» افزود و به طور زيركانهاي نظرش را درباره انقلاب اسلامي و ... بيان كرد. در اينجا، بخشي از قطعة ساوونارولا را ميخوانيم: «پس از برقرار شدن ثبات، وقت آن رسيد كه آثار فساد و تباهي قرون گذشته از جسم و روح مردم فلورانس [:ايران اسلامي] پاك شود ـ مخصوصاً از جسم آنها. به اين منظور دولت اعلام كرد كه دوران فسق و فجور به پايان رسيده است، مردم بايد در كوچه و بازار شوخي بازي و بيمزگي را كنار بگذارند و به فكر روز قيامت باشند. توي خانهها هم همينطور. در نتيجه مردم فلورانس دست از عياشي برداشتند و زهد و تقوا را پيشة خود ساختند. منتها بعضي از آنها همان عياشي و بيمزگي را ادامه ميدادند. براي حل اين مسئله ابتكار جالبي صورت گرفت. به اين ترتيب كه گروههايي از كودكان شهر [:بسيجيها و پاسداران انقلاب اسلامي] تشكيل دادند كه زير نظر طرفداران ساوونارولا مواظب كساني بودند كه بيخود لبخند ميزدند يا چشمهايشان برق ميزد. اينها را ميگرفتند كتك هِرفتي ميزدند، بعد ميرفتند خانههايشان را ميگشتند و هر جا اثري از كتابهاي ضاله و ورق گنجفه و آلات موسيقي و پردههاي نقاشي وساير وسايل لهو و لعب ميديدند آنها را زير نظر دولت، در كمال نظم و آرامش نابود ميكردند. جنبه نبوغآميز اين ابتكار آن بود كه چون اين گروهها عموماً از كودكان معصوم تشكيل ميشدند كه نه رشوه و پارتيبازي به خرجشان ميرفت و نه عجز و التماس، و كار خودشان را با دقت و كفايت انجام ميدادند!» شايان ذكر است كه دريابندري، اين آشپز ماهر، دو قطعة مذكور را ابتدا در مجلة گل آقا به چاپ رساند؛ و وقتي ديد كسي اعتراضي نكرد، آنها را در چاپهاي بعدي كتابش (چنين كنند بزرگان ...) آورد. در پايان اميدواريم دريابندري آرزوي چاپ مجدد كتاب «چنين كنند بزرگان3» بر دلش بماند!
مسابقه! «[ساعدي] بعد از انتشار شازده احتجاب به اصفهان آمده بود. شنيده بودم بودم كه خيلي اَشربه مصرف ميكند. روزي به او گفتم بيا با هم مسابقه بدهيم. اگر شكست خوردي بايد از اين جور كارها دست برداري. قبول كرد. وقتي كنار هم نشستيم و شروع كرديم، ديدم انگار دارد آب ميخورد! من هنوز اولي [اولين استكان عَرَقِ سگي] را به دومي نرسانده بودم [كه] ديدم حساب و كتابي در كار نيست؛ اصلاً مسابقه سرش نميشود!4» هوشنگ گلشيري در كتاب برة گمشدة راعي، كه در واقع بخشي از زندگينامة خود نوشت اوست، به شرح حال خويش پرداخته است! خوشبختانه نامبرده آرزوي چاپ بسياري از داستانهاي گستاخانهاش از جمله، «فتحنامة مغان»، «انفجار بزرگ»، «زنداني باغان» و بر دلش ماند. اما يارانش، در دورة عقبگرد، با فرصتطلبي، اين داستانها را در كتابي به نام «نيمة تاريك ماه» به چاپ رساندند. اميدوارم كتاب موهن «نيمة تاريك ماه»، بار ديگر به چاپ نرسد.
از خم چمبر، بهرنگي، درويشيان و نويسندهاي كه خون دماغ شد. محمود دولتآبادي كه در كتاب «از خم چمبر» به زندگي خيالي آموزگاري پرداخته كه از نظر جسمي و روحي شباهت زياد به خود وي دارد، در مصاحبهاي با «چهلتن» و «فرياد» ادعا كرد كه امثال صمد استثنا بودهاند؛ و قاعده، جماعت كثيري بودهاند كه قهرمان از خم چمبرـ آقاي مديرـ نمونهاي از آن همه بوده است. در داستان دولتآبادي مديري سر و سري با همسر طاهر نامي دارد. دولتآبادي نميداند كه بيشتر آموزگاران و دبيران و مديران اين مرز و بوم، از جان و مال خويش گذشتهاند و ميگذرند و همچون هنرمندان، تنها از نتيجة كار خويش لذت ميبرند؛ و سخت بر اين باور هستند كه، ديگران درخت ميوهدار كاشتند تا ما ميوهاش را بخوريم، ما نيز درخت ميوهدار ميكاريم تا ديگران ميوهاش را بخورند. و بيشتر كساني كه در آموزش و پرورش ما خدمت كردهاند و يا ميكنند، همواره مثل دكترها، براي مردم محرم بودهاند. آخر نويسندهاي كه بيشتر قهرمانان آثارش ترياكي و شيرهاي و تو سري خور هستند، از كجا بداند كه معلمي و از خودگذشتگي چه معنايي دارد! دولتآبادي در كتاب «رد گفت و گزار سپنج» نيز، دربارة صمد بهرنگي مينويسد: «صمد بهرنگي به عنوان نمايي از انسان، در برشي معين از تاريخ، قابل اقتدا بوده و نيز هست؛ اما به عنوان هنرمند خلاق، ارجي همپاي انسانيت و انديشمندي خود ندارد.» دولتآبادي دربارة درويشيان، كه در گزارشنويسي از صمد بهرنگي پيروي كرد و زماني در مصاحبه با نشرية «پروين» گفت كه در دوران كودكي و نوجواني زندگي رقّتباري داشته و مجبور شده قاچاق ترياك كند، اينگونه نظر ميدهد: «به طور مشخص، آثار درويشيان بيشتر مغلوب عواطف شديد او ميشوند و از عنايت و توجه به فن نويسندگي و زيباييشناسي كمبهره ميمانند.» هوشنگ گلشيري در مصاحبهاي و «كوشان» در كتاب «نسل سوم»ـ هيچ يك ـ درويشيان ـ اين چريك قلابيـ را داستاننويس به شمار نياوردهاند. درويشيان كه در كتاب «چون و چرا»، با فرصتطلبي از دورة عقبگرد، با بيپروايي بيشتر مقالاتش را چاپ كرده و در آنها نوشته كه در جمهوري اسلامي آثارش را سانسور كردهاند، آيا ميتوانست در زمان اعليحضرتِ (!) ملعون، رمانِ «سالهاي ابري»اش را با خيال راحت چاپ كند؟! «سلول 18» و ديگر داستانهاي محبوبش را چطور؟! آيا نامبرده ميتوانست كتاب «درشتي» و ويژهنامة صمد بهرنگي را در آن زمان چاپ كند؛ و يا به خارج از كشور رفته، عليه نظام سخن بگويد، يا با خيال آسوده، توي نشريههاي گوناگون داخلي، عليه نظام حاكم مطلب بنويسد؟! آخر آدمي كه در مجلههاي گوناگون ـ از جمله «نقد نو» ـ عليه شعارها و آرمانهاي بلند انقلاب داستان مينويسد و زندگي خود را از راه داستاننويسي [گزارشنويسي] و گردآوري افسانهها و نوشتن نقدوارههاي سست بر آثار محبوبش و ... ميگذراند و رمان «سالهاي ابري»اش با قيمتي گزاف به چاپ ميرسد، با چه توجيهي به خود اجازه ميدهد هي از سانسور و در تجليل از كانون غير قانوني نويسندگان دم بزند؟! منابع: رد گفت و گزار سپنج، تذكره (ديدار خاموش با بهرنگ)؛ ما نيز مردمي هستيم؛ چون و چرا؛ مجموعة داستان «درشتي».
چخوف ايراني! دوستي از ما خواست كه بخشي از نامة چخوف ايراني (!) به فرج سركوهي فراري را، كه با شجاعت(!) تمام عكس زنش (سنگ صبورش را، آن هم بيحجاب، در شناختنامهاش چاپ كرده، چاپ كنيم. ما نيز براي شناخت بيشتر اين چخوف ايراني، بخش بسيار مهمي (!) از نامة او را در اين جا ميآوريم: « ... تو با آن همه[...] كه زير دنبه داري، خيلي لا جان و ريزه نقش ميآيي[...] و با زبان زرگري جاي دوست و دشمن را هم نشان ميدهي [با اشاره به داستان «انتري كه لوطياش مرده بود»، اثر: «چوبك»] ... كدام خناس اين تيغ را دست تو زنگي مست گذاشته[...] عصر ما عصر قدرت بيفرهنگ است[...] در عصر تاريك [!] در پاسخ يك ضربة ناكسان بايد دو ضربه زد[...] چگونه تو را بزنم كه استخواني هم نداري و غضروفي و بدبختانه خيلي زود هم[...] به هم زدهاي[...] و با شركت در مافياي اراذل، گاوبندي با قاب بازان و خرمهرهداران، عضويت در گروه گانگستري ادبي و چماقداري و راهبندي عليه كساني كه سي سال سر به زير انداخته و با زمانة تاريك جنگيدهاند ... [كدام عصر تاريك و كدام زمانة تاريك؟! مگر تو در قبل و پس از انقلاب اسلامي شكوهمند ايراني، روزي، ماهي، سالي به زندان رفتهاي و براي دفاع از مردمان له شده و مظلوم و يا در راه آرماني مقدس، شكنجه شده و از حق خويش محروم گشتهاي؟! اگر تو واقعاً عزم جنگيدن با زمانة تاريك را داشتي، پس چرا در زمان اعليحضرت(!) ملعون، كسي از گل نازكتر به تو نگفت؟! اگر عصر ما، عصر قدرت بيفرهنگ است، پس چرا اولياي امور نظام مقدس جمهوري اسلامي به تو اجازه ميدهند نمايشنامههايت را منتشر كني و بيشتر آثارت، علاوه بر پايتخت، در ديگر شهرهاي ايران اسلامي نيز اجرا ميشوند؟! تو كه همه جا ادعا ميكني با «ساعدي» دوست بودهاي، پس چرا به او كمك نكردي تا دست از خوردن مشروبات الكلي بردارد! تو كه ادعا ميكني بيشتر داستانهاي بهرام صادقي را بازخواني كردهاي، چرا وقتي او سخت هروئيني شده بود، دست ياري به سويش دراز نكردي؟! تو كه قبل از انقلاب اسلامي از دولت شاهنشاهي حقوق ميگرفتي» آيا الان نيز از دولت جمهوري اسلامي ايران حقوق نميگيري! چرا قبلاً در كتاب «مكالمات» خويش از داستان موهن «بعد از ظهر آخر پاييز» چوبكِ زشتنگار تعريف كرده و بقية آثار او را ناديده گرفتي، و سپس با نوشتن ندامتنامهاي به عباس معروفي، به حمد و تحسين نويسندة «سنگ صبور» پرداختي و نوشتي كه چوبك در «بعد از ظهر آخر پاييز» جنگ را از هدايت نويسندة «فردا» برده؟! آخر تو كه نويسندة داستان موهن «زير چراغ قرمز» را ستوده و پيش خود انتظار داشتهاي چوبك حماسة صامتِ (!) «تنگسير» را با زبانِ گرم رمانِ موهن «سنگ صبور» بنويسد و «آن مادة مذاب و درخشنده را [كه به خيال خام تو در «سنگ صبور» هست] در اين قالب فولادين و مدرن [تنگسير] بريزد» و از معروفي خواستهاي به استاد بگويد كه، تو را ببخشد، و ادعا ميكني كه «نويسنده بايد بيآزار باشد، كنجي بگيرد و قلم به گوي چشم بزند و دكه و نوچه و تبليغات و بوقچي براي خودش نداشته باشد و با بدنمايي و نوكيسگي پا توي كفش همركابان نكند و حريف را به قلم نگزد»، پس چرا سر كوهي عزيزت را «كوچك اَبدال، بيفرهنگ، يهودا، شازده منقلي پشت پرده، ابن مُلجَم، كَجدُم، قُلّابي، پوك، دلاك، لومپن سابق، دجّال، كند ذهن و عقب مانده، قلدر، بيحيا، دوستاقبان مبدّل، بيتشخيص. ... مُذَبذَب، نا اهلِ بيبُته، دايناسور مدرن» و ... خواندهاي؟!
منابع: 1. مكالمات، اكبر رادي؛ انتشارات ويستار؛ تهران؛ چاپ 1379. 2. انسان ريخته يا نيمرخ شبرنگ در سپيدة سوم؛ نشر قطر. تهران؛ چاپ 1383.
پينوشتها: 1. خون آبي بر زمين نمناك؛ ص 80. 2. همان؛ ص 225. 3. چنين كنند بزرگان؛ چاپ هشتم؛ تهران؛ بهار 1380؛ انتشارات كتاب پرواز؛ ص 174. 4. جمشيدي، اسماعيل؛ گوهر مراد و مرگ خود خواسته؛ چاپ اول: 1381؛ ص 182 و 181.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 12:0 توسط اخراجی
|
باسلام قصد من معرفی کتابهای ارزشمنداست.چناچه اتنقادي،نظر،پیشنهادی ویاسرزنشی داریدوبامن درمیان بگذارید.خوشحال می شم. باتشكر