جقدر طول مي‌كشد تا آدم بميرد؟

ضیاءالدین ترابی

 

آرام بر زمين دراز مي‌كشم، و سينه‌خيز جلو مي‌روم. چهاردست و پا پيش مي‌روم. كارها خوب پيش مي‌رود. جهت‌يابي مي‌كنم، به دور و بر نگاه مي‌كنم، و مسير آتش توپخانه را به خاطر مي‌سپارم، تا بتوانم راه بازگشتم را پيدا كنم. سپس سعي مي‌كنم با بقية گروه تماس بگيرم.
هنوز مي‌ترسم. اما اينك اين ديگر ترسي منطقي است، كه از احتياط زياد سرچشمه مي‌گيرد. شب توفاني است و سايه‌ها در تابش گاهگاه آتش توپخانه جابه‌جا مي‌شوند. هوا به اندازه كافي روشن است. گاهي ناگهان از ترس يخ مي‌زنم. ولي علتي براي ترسيدن نيست. بدين‌گونه به قدر كافي پيشروي مي‌كنم و آنگاه اريب به عقب برمي‌گردم. با كسي تماس نداشته‌ام. هرچند قدمي كه به سنگرهاي خودمان نزديك مي‌شوم، جسارتم زيادتر مي‌شود. ولي هنوز با تمام قدرت پيش مي‌روم. ماندن در چنين موقعيتي براي هيچ كس مناسب نيست.
آنگاه باز دچار ترديد مي‌شوم. ديگر قادر نيستم درست جهت‌يابي بكنم. بي‌سروصدا در گودال گلولة توپ چمباتمه مي‌زنم و تلاش مي‌كنم بردباري‌ام را حفظ كنم. بارها اتفاق افتاده است كه يك نفر پس از اينكه با خوشحالي به درون سنگري پريده، تازه متوجه شده است كه اشتباهي به سنگر دشمن پناه برده است.
پس از چندي دوباره گوش مي‌خوابانم. نمي‌توانم بفهمم كه كجا هستم. درهم ريختگي گودالهاي گلوله‌هاي توپ چنان گيج‌كننده است، كه ذهنم از كار افتاده است، و نمي‌دانم كه به كدام سمت بايد بروم. ممكن است به موازات سنگرها سينه‌خيز پيش بروم، و براي هميشه همچنان بتوانم به پيش روام ادامه بدهم. پس، برمي‌گردم.
لعنت بر اين منورها! روشنايي هر كدام انگار يك ساعت طول مي‌كشد. و در اين مدت كسي نمي‌تواند از جايش ج‍ُم بخورد. يا اينكه ناگهان همه چيز در دور و بر آدم شروع مي‌كند به سوت زدن.
بي‌فايده است. بايد از سنگر بيرون بروم. بي‌هيچ نظم و ترتيبي به راهم ادامه مي‌دهم. خرچنگ‌وار روي زمين مي‌خزم، و دستهايم با تكه‌هاي تيز گلوله‌هاي انفجاري ـ‌كه هر كدام به تيزي لبة تيغ‌اند‌ـ بريده مي‌شوند. گاهي گمان مي‌كنم افق روشن‌تر شده است. ام‍ّا اين تنها يك خيال است، نه واقعيت. اندك اندك مي‌فهمم كه به خاطر زنده ماندن، روي زمين مي‌خزم.
يك گلولة توپ به زمين مي‌خورد و بعد بي‌درنگ دو گلولة ديگر. و آنگاه واقعاً گلوله‌باران آغاز مي‌شود: سدي از آتش و صداي چهچهة مسلسلها. حالا ديگر هيچ كاري نمي‌توانم بكنم، جز اينكه درازكش روي زمين بمانم. به نظرم حمله آغاز شده است. منورها مرتب روشن مي‌شوند.
داخل گودال بزرگ گلولة توپ خم شده و خوابيده‌ام. آب داخل گودال تا زانوانم بالا آمده است. وقتي حمله آغاز بشود، مي‌توانم تا حدي كه خفه نشوم، سرم را توي آب فرو ببرم، و صورتم را روي گل و لجن بگذارم. بايد وانمود كنم كه مرده‌ام.
ناگهان صداي گلوله‌باران دشمن مي‌خوابد. بي‌درنگ به درون آب داخل گودال مي‌خزم؛ با كلاهخودم. پشت گردنم و دهانم روي سطح آب است. به گونه‌اي كه بتوانم نفس بكشم.
بعد بي‌حركت مي‌مانم. از جايي صداي جلنگ جلنگ مي‌آيد. چيزي دارد به من نزديك مي‌شود. قدم مي‌زند و پا بر زمين مي‌كوبد. تمام اعصابم كش مي‌آيد و يخ مي‌زند. صداي جلنگ جلنگ بالاي سرم در رفت و آمد است. نخستين گروه سربازان از بالاي سرم رد مي‌شوند. آْنچه كه تمام ذهنم را به خود مشغول داشته، انديشه‌اي قابل انفجار است: چه كار مي‌توانم بكنم، اگر كسي به داخل اين گودال بپرد. پس، فوري خنجر كوچكم را در مي‌آورم و محكم به دست مي‌گيرم و با فرو بردن دستم در گل و لاي، آن را پنهان مي‌كنم. انديشه‌اي مثل پتك توي سرم مي‌كوبد و مي‌گويد اگر كسي به درون گودال پريد، بايد فوراً با خنجر بزنمش، و يكباره خنجر را در گلويش فرو بكنم؛ طوري كه نتواند فرياد بكشد.
چارة ديگري نيست. بايد او هم به اندازة من ترسيده باشد. و ما بي‌هيچ واهمه‌اي به همديگر حمله خواهيم كرد. پس بايد پيشدستي بكنم.
اكنون توپخانه پي‌درپي شليك مي‌كند. گلوله‌اي نزديك من زمين مي‌خورد و سخت عصبي‌ام مي‌كند. فقط همين مانده است كه به وسيلة توپخانه خودمان زخمي شوم. ميان گل و لاي، دندان قروچه مي‌كنم و كفر مي‌گويم. اين ديگر از فوران خشم است. سرانجام تنها كاري كه مي‌توانم بكنم اين است كه بنالم و دعا بكنم.
صداي تركش گلوله‌ها به گوشهايم فشار مي‌آورد. اگر افراد گروه خودمان دست به ضد حمله بزنند، نجات پيدا مي‌كنم. سرم را زمين مي‌گذارم. مي‌توانم صداي رعد مبهمي را مثل صداي انفجاري در معدني در دوردست‌ها بشنوم. آنگاه سرم را بلند مي‌كنم تا به سروصداي بالاي سرم گوش بدهم. در دور دست، مسلسلها سروصدا به راه انداخته‌اند. مي‌دانم كه شبكه سيمهاي خاردارمان محكم‌اند و آسيب‌پذير نيستند. به قسمتهايي از آن هم برق وصل كرده‌اند.
آتش توپخانه گسترده‌تر مي‌شود. پيشروي نمي‌كنند، دارند عقب‌نشيني مي‌كنند. دوباره به داخل گودال گلولة توپ مي‌خزم؛ در حالي كه تا حد انفجار به هيجان آمده‌ام. صداي جلنگ جلنگ و تق تق خزنده، رسا و شنيدني است؛ با فرياد مشخصي كه ميان اين همه سروصدا، كاملاً مشخص است. آنها در زير آتش در حال پيشروي هستند. حمله پايان يافته و هوا اندكي روشن‌تر شده است. ردپاها با شتاب به من نزديك مي‌شوند. چند نفر اول از بالاي سرم رد مي‌شوند، و بعد، چند نفر ديگر. غوغاي مسلسلها ادامه دارد. تقريباً دارد عقيده‌ام عوض مي‌شود، كه ناگهان صدايي بلند مي‌شود و پيكري سنگين و لزج در داخل گودال به رويم مي‌افتد. ليز مي‌خورد و درست روي من قرار مي‌گيرد.
نه فكري مي‌كنم و نه تصميمي مي‌گيرم. تنها وحشيانه با خنجر مي‌زنمش و فقط حس مي‌كنم كه چگونه بدنش تكان مي‌خورد. بعد سست مي‌شود و فرو مي‌ريزد. وقتي به خود مي‌آيم، دستم خيس و چسبناك است.
مرد، نفير نفسهايش بلند مي‌شود، و به نظرم دارد مي‌غرد. هر نفسش شبيه فريادي است، مثل رعد. اما تنها خون من است كه در رگهايم سفت و سخت مي‌تپد. مي‌خواهم جلوي سروصدايش را بگيرم. دهانش را با خاك پر مي‌كنم و دوباره با خنجر مي‌زنمش. يا بايد ساكت بشود و يا راحتم بگذارد. ام‍ّا دوباره به حال اولم برمي‌گردم و ناگهان چنان احساس ضعف مي‌كنم كه ديگر نمي‌توانم دست به رويش بلند كنم.
پس، به دورترين گوشة گودال مي‌خزم و همان‌جا مي‌مانم؛ با چشمهايي خيره و ثابت به مرد. خنجر را محكم در دستم گرفته‌ام و آماده‌ام تا اگر حركتي بكند دوباره حمله‌ور شوم. ‌ام‍ّا او ديگر كاري نخواهد كرد. اين را از صداي نفسهايش مي‌فهمم.
نمي‌توانم به وضوح ببينمش. فقط يك آرزو دارم؛ و آن هم بيرون رفتن از اينجاست. اگر زودتر اين كار را نكنم هوا كاملاً روشن خواهد شد. همين حالا هم متوجه شده‌ام كه اين كار عملي نيست. آتش مسلسلها چنان سنگين است كه پيش از اينكه يك قدم بردارم سوراخ سوراخ خواهم شد.
شانس ديگري هم دارم، و آن اينكه با بالا بردن كلاهخودم و جلو بردن آن، سنگيني آتش مسلسلها را اندازه بگيرم. يك دقيقة بعد اصابت گلوله‌اي كلاهخود را از دستم درمي‌آورد و به زمين مي‌زند. آتشبارها از ارتفاع پاييني زمين را جارو مي‌كنند. فاصله‌ام از سنگرهاي دشمن بسيار كم است و در صورت فرار، همين كه از جلوي يكي از تيراندازهايي كه كمين كرده‌اند بگذرم، هدف گلوله‌اش قرار خواهم گرفت.
هوا روشن‌تر و روشن‌تر مي‌شود. با نااميدي منتظر حملة سربازان خودي مي‌مانم. آن‌قدر دستهايم را محكم گرفته‌ام و دعا مي‌كنم تا بارش آتش تمام شود و دوستانم از راه برسند، كه رنگ انگشتانم پريده است.
لحظه‌ها يكي پس از ديگري مي‌گذرند. ديگر جرئت نمي‌كنم به هيئت كبود داخل گودال نگاه كنم. تلاش مي‌كنم تا از فاصله‌اي نزديك‌تر تماشايش كنم. انتظار مي‌كشم و تنها انتظار مي‌كشم. صداي صفير گلوله‌ها در هوا مي‌پيچد. گلوله‌ها چشمه‌هاي فولاديني هستند كه از جوشش بازنمي‌مانند.
آنگاه متوجه دست خون‌آلودم مي‌شوم، و ناگهان از خودم بدم مي‌آيد. مقداري خاك برمي‌دارم و به پوست دستم مي‌مالم. اكنون لااقل دستم كثيف است، و ديگر خوني بر آن ديده نمي‌شود.
هنوز گلوله‌باران تمام نشده است. اكنون آتش هر دو طرف سنگين است. انگار گروه خودمان مدتهاست كه فراموشم كرده‌اند.
سحرگاهي روشن و خاكستري است. نفس‌زدن‌هاي مرد هنوز ادامه دارد. گوشهايم را مي‌گيرم، ولي خيلي زود مجبور مي‌شوم دستهايم را از روي گوشهايم بردارم. در غير اين صورت، نمي‌توانم صداي چيز ديگري را بشنوم.
پيكر روبه‌‌رويم تكان مي‌خورد و من را مي‌ترساند. به سرتاپايش نگاه مي‌كنم. گرچه دوست ندارم، ولي اكنون چشمانم را به او دوخته‌ام. مردي با سبيل باريك آنجا خوابيده، و سرش بي‌هيچ توازني آويزان شده است. سرش را روي يكي از دستهايش كه از كار افتاده است، قرار داده و با دست ديگرش سينه‌اش را گرفته است. دستش خوني است.
با خودم مي‌گويم: مرده است. بايد مرده باشد. ديگر نمي‌تواند چيزي را حس بكند. اين پيكر با اين نفسهاي مقطع فقط بايد يك جسد باشد.
ولي او سعي مي‌كند سرش را بلند كند. براي چند دقيقه‌اي صداي ناله‌اش بلند مي‌شود، و باز پيشاني‌اش روي بازويش مي‌غلتد. نمرده است. دارد مي‌ميرد. ولي هنوز نمرده است.
خودم را جلوتر مي‌كشم و مكث مي‌كنم. دستهايم را زير بدنم حائل مي‌كنم. اندكي جلوتر مي‌خزم. منتظر مي‌مانم. بعد جلوتر و جلوتر. سفري خطرناك به درازاي سه متر. يك سفر طولاني و ترسناك. سرانجام در كنار او قرار دارم.
چشمانش را باز مي‌كند. بايد بتواند صداي من را بشنود. نگاهم مي‌كند. ترسي ناب در چشمانش نهفته است. بدنش تكان نمي‌خورد، ام‍ّا در چشمانش آرزوي باورنكردني فرار و رهايي موج مي‌زند. چنان‌كه براي لحظه‌اي تصور مي‌كنم اين چشمها مي‌توانند چنان قدرتي را فرا بخوانند كه بتواند با يك جهش، پيكر او را با خود بكشد و آن را تا كيلومترها دورتر ببرد. دورتر و دورتر.
اكنون جسد مرد كاملاً آرام است. هيچ صدايي ندارد. حتي صداي نفس زدن‌هايش نيز قطع شده است. ام‍ّا چشمهايش در حال فرياد زدن است، و مي‌غرد. تمام زندگي‌اش در چشمانش خلاصه شده است، و خودش را به شكل ميل باورنكردني فرار درآورده است، و به شكل ترس وحشتناكي از مردن؛ ترس از من.
پاهايم سست مي‌شود و به زانو درمي‌آيم. زير لب زمزمه مي‌كنم: «نه، نه، نه.»
چشمها دنبالم مي‌كنند. تا زماني كه اين چشمها نگاهم مي‌كنند، نمي‌توانم كوچك‌ترين حركتي بكنم.
بعد دستش اندكي از روي سينه‌اش به پايين مي‌لغزد به اندازة چند سانتيمتر! ولي اين حركت، افسون چشمهايش را در هم مي‌ريزد. به جلو خم مي‌شوم. سرم را تكان مي‌دهم و به زمزمه مي‌گويم: «نه، نه، نه.»
و دستم را بلند مي‌كنم. بايد نشان بدهم كه مي‌خواهم كمكش بكنم. عرق پيشاني‌اش را پاك مي‌كنم.
وقتي دستم را جلو مي‌برم، چشمانش را مي‌بندد. ام‍ّا ديگر از آن خيرگي در چشمانش خبري نيست. پلكهايش پايين مي‌افتد و هيجانش فرو مي‌نشيند.
يقة پيراهنش را باز مي‌كنم و سرش را در حالت راحت‌تري نگاه مي‌دارم. دهانش را باز مي‌كند و تلاش مي‌كند حرفي بزند. لبهايش خشكيده است. قمقمه‌ام را برنداشته‌ام، و با خودم نياورده‌ام. ولي در ته گودال، درون گل و لاي ته گودال، آب هست. به انتهاي گودال مي‌خزم. دستمالم را در مي‌آورم، روي زمين پهنش مي‌كنم و روي گلها فشار مي‌دهم. دستم را به شكل فنجاني در مي‌آورم و آب زردرنگي را كه به داخل دستمال تراوش مي‌كند، در دستم جمع مي‌كنم.
آب را مي‌بلعد. باز آب جمع مي‌كنم و مي‌دهم تا بخورد. بعد دكمه‌هاي بلوزش را باز مي‌كنم تا بتوانم زخمهايش را ببندم. البته اگر بتوانم. به هر حال بايد اين كار را بكنم، حتي اگر يكي از همرزمانم سر برسد و ببينيد كه دارم به او كمك مي‌كنم، و من را با گلوله بزند.
سعي مي‌كند پسم بزند. ام‍ّا دستش زور ندارد. نمي‌تواند. پيراهنش ليز و لزج است، و چون دكمه‌هايش از پشت بسته شده است، نه مي‌توان بازش كرد و نه مي‌توان كنارش زد. چاره‌اي نيست بايد آن را ب‍ِب‍ُرم.
دنبال چاقويم مي‌گردم و باز پيدايش مي‌كنم. ولي تا شروع به شكافتن پيراهنش مي‌كنم، دوباره چشمانش باز و گشاده مي‌شوند. بار ديگر مي‌توان فرياد پيشين را در چشمان او ديد. چشماني پر از هراسي بيهوده. چنان‌كه مجبور مي‌شوم آنها را ببندم. با فشار چشمانش را مي‌بندم و نجواكنان مي‌گويم: «دارم سعي مي‌كنم به تو كمك بكنم، رفيق، رفيق، رفيق.»
و چنان اين واژه را با تأكيد ادا مي‌كنم، كه منظورم را بفهمد.
در بدنش جاي سه زخم خنجر است. آنها را بسته‌ام ولي باز خون از پانسمانها بيرون مي‌زند. پس پانسمانها را محكم روي زخمها فشار مي‌دهم. او از درد مي‌نالد. اين تمام كاري است كه مي‌توانم بكنم. اكنون تنها بايد منتظر بمانم و انتظار بكشم‌‌ .

ساعتها مي‌گذرد. صداي نفس زدن‌هايش دوباره بلند مي‌شود. چقدر طول مي‌كشد تا آدم بميرد؟ آنچه مي‌دانم اين است كه نجات دادن او ديگر عملي نيست. براي اطمينان، سعي كرده‌ام خودم را جور ديگري متقاعد سازم. تا ظهر اين گول زدن‌ها پايان مي‌گيرد، و با بلند شدن صداي ناله‌هاي مرد، تكه تكه مي‌شود و از بين مي‌رود. اگر هنگام سينه‌خيز رفتن، هفت‌تيرم را گم نكرده بودم، مي‌توانستم با شليك گلوله‌اي راحتش كنم. ولي نمي‌توانم با خنجر بزنمش.
هنگام ظهر حالتي دارم كه در آن عقل تبخير مي شود و محو مي‌گردد. به شدت گرسنه‌ام، تا جايي كه به خاطر غذا مي‌گريم. ولي هنوز نمي‌توانم به او كمكي بكنم. چندين‌بار به اين مرد در حال احتضار آب مي‌دهم و جرعه‌اي نيز خودم مي‌خورم.
اين نخستين كسي است كه من با دستهاي خودم كشته‌ام، و نيز نخستين كسي كه موجب مرگش شده‌ام و او را از نزديك ديده‌ام. كت، كروپ، و مولر همگي افرادي را كه كشته‌اند، ديده‌اند. اين كار در جنگهاي تن به تن، كاملاً عادي است.
ام‍ّا با هر نفس اين مرد، من دلم مي‌لرزد. مرد در حال مرگ، سلطان اين لحظه‌هاست. خنجري نامرئي دارد كه با آن به من حمله مي‌كند: خنجر زمان و انديشه‌هاي من.
بايد براي زنده ماندن بهاي سنگيني بپردازم. دراز كشيدن در اينجا و ديدن اين مرد و شنيدن صداي نفسهايش، خيلي دشوار است.
ساعت سه بعدازظهر، مي‌ميرد.

دوباره نفس راحتي مي‌كشم. البته براي مدت كوتاهي. به زودي تحمل سكوت برايم دشوارتر از صداي ناله‌هاي او مي‌شود. حتي ميل دارم دوباره صداي نفس‌زدن‌هاي او را بشنوم. صدايي كه بند مي‌آمد و باز شروع مي‌شد، گنگ و خفه. گاه جيغ و دادي تند مي‌شد و باز صدايي خفه، و به دنبال آن باز صدايي بلند و رسا.
آنچه مي‌كنم، احمقانه است. ام‍ّا بايد كاري بكنم. پس جسد مرد را برمي‌گردانم تا راحت‌تر بخوابد. گرچه فكر مي‌كنم ديگر نمي‌تواند چيزي حس بكند. چشمانش را باز مي‌كنم. رنگشان قهوه‌اي است. موهايي مشكي دارد كه در كناره‌هاي سرش اندكي فردار مي‌شود. دهان زير سبيلهايش صاف و نرم است. بيني‌اش اندكي قناس است و پوستش خرمايي رنگ؛ كه ديگر رنگ پريده به نظر نمي‌رسد. لحظه‌اي چهره‌اش كاملاً سالم به نظر مي‌آيد و بعد جايش را چهرة مردة غريبه‌اي مي‌گيرد. يكي از هزاران مرده‌اي كه ديده‌ام. همه‌شان هم شبيه هم هستند.
اكنون اين وظيفة همسرش است كه به او بينديشد. ولي او نمي‌داند كه چه اتفاقي افتاده است، و او را همان طور مي‌بيند كه پيش از اين ديده بود. عادت داشته برايش زياد نامه بنويسد. حتماً مي‌رود نامه‌هايش را از ادارة پست تحويل بگيرد ـ‌ و نيز فردا و هفته‌هاي بعد‌ـ و شايد هم گاهگاهي در طول ماه. نامه را خواهد خواند، و در نامه با وي حرف خواهد زد.
گيج شده‌ام و مغزم خوب كار نمي‌كند. نمي‌توانم انديشه‌هايم را مرتب بكنم. همسر او چه شكلي است؟ شبيه دختر باريك اندامي در يك خانة كنار مزرعه. آيا او از آن من نيست؟ با حادثه‌اي كه اتفاق افتاده شايد مال من باشد.
چي مي‌شد اگر فقط كانترك، اينجا كنارم نشسته بود؟ و چي مي‌شد اگر مادرم من را در اينجا، در اين حالت مي‌ديد؟ اگر به فكر بازگشت خودم بودم، شايد اين مرد مي‌توانست تا سي سال ديگر هم زندگي بكند. حتي اگر تنها دو متري به سمت چپ مي‌رفت و توي سنگر خودش مي‌افتاد و مي‌توانست نامة ديگري براي همسرش بنويسد. ولي اين فكرها من را به جايي نمي‌رساند. اين سرنوشت مشترك ماست: اگر پاهاي كمريچ چند سانت دورتر قرار داشت، و اگر هايه، چند سانتيمتري سرش را خم كرده بود، و يا جلوتر رفته بود، و از اين اگرها، اگر، اگر، اگر...

سكوت گسترده مي‌شود. من حرف مي‌زنم. بايد حرف بزنم. پس با او حرف مي‌زنم و خطاب به اوست كه مي‌گويم: «نمي‌خواستم تو را بكشم، همقطار! اگر دوباره توي گودال من بپري، اين كار را نمي‌كنم. و نه چنان به تو درود مي‌گويم كه مي‌داني. پيش از اين تو براي من فقط يك رؤيا بودي. تصوري بودي در ذهنم كه پاسخ سريعي مي‌طلبيد. اين تصور تو بود كه من با خنجر زخمي‌اش كردم. فقط همين الان است كه مي‌توانم ببينم كه تو انساني هستي مثل من. پيش از اين فقط در مورد نارنجك توي دستت، سرنيزه‌ات و اسلحه‌‌ات مي‌انديشيدم‌. ام‍ّا اكنون مي‌توانم همسرت را ببينم، و چهره‌ات را، و آنچه را كه در وجود هر دوي ما مشترك است.
رفيق! من را ببخش. ما انسانها هميشه خيلي دير مي‌فهميم. چرا ديگران ما را درك نمي‌كنند؟ و اينكه تو نيز آدم بدبختي هستي، درست مثل من. و مادر تو نيز مثل اغلب مادرهاي ما نگران است. و ما همگي قربانيان مرگيم. همه‌مان يك جور مي‌ميريم و يك جور درد مي‌كشيم، رفيق! من را ببخش. چگونه ممكن است كه تو دشمن من باشي؟ اگر ما اين لباسهاي نظامي و اين اسلحه‌ را دور بريزيم، تو نيز مي‌تواني مثل كت و آلبرت، برادر من باشي. رفيق! بيست سال از عمر من را بگير و باز از جايت بلند شو، ‌حتي بيشتر. من با سن و سالي كه دارم هنوز نمي‌دانم كه چه كار خواهم كرد.»
مرد درون گودال ساكت است. خط مقدم همه‌جا ساكت است و جز صداي پچ‌پچ مسلسلها، صداي ديگري به گوش نمي‌رسد. گلوله‌ها نزديك‌اند و اين يك تيراندازي شانسي و بي‌هدف نيست. ‌هدف‌گيريهاي هر دو طرف دقيق است و حساب شده. نمي‌توانم از گودالم بيرون بروم. به مرده‌اي كه بي‌نفس در گودال افتاده است مي‌گويم:‌ «به همسرت نامه خواهم نوشت. برايش ماجرا را شرح خواهم داد. بايد او ماجرا را از زبان من بشنود. همة چيزهايي را كه به تو گفتم براي او هم خواهم گفت. دلم نمي‌خواهد كه رنج بكشد. مي‌خواهم كمكش كنم. همين‌طور به پدر و مادرت و نيز بچه‌هايت.»
اكنون لباسش نيمه‌باز است. به آساني مي‌توان كيف بغلي‌اش را پيدا كرد. ام‍ّا من مايل به باز كردن در كيفش نيستم. بايد فيش حقوقي‌اش كه نامش رويش نوشته شده، داخل كيفش باشد.
تا زماني كه نامش را ندانم، اين امكان هست كه بتوانم فراموشش بكنم. و در چنين صورتي مي‌توانم تصوير تمام اين حادثه را از ذهنم پاك بكنم. ولي نامش مثل ميخي است كه مي‌تواند با چكش به جسم من كوبيده شود. ميخي كه هرگز نتوان آن را بيرون كشيد. نام او هميشه اين توان را دارد كه همه‌چيز را به عقب برگرداند و موجب شود تا او پيوسته برگردد و روياروي من بايستد.
بي هيچ تصميمي كيف پولش را از جيبش بيرون مي‌كشم. كيف از دستم مي‌لغزد و مي‌افتد روي زمين و درش باز مي‌شود. چند نامه و چند عكس بيرون مي‌افتد. جمعشان مي‌كنم و مي‌خواهم سرجايشان بگذارم. ولي فشار روحي كه بر من وارد آمده و عدم اعتمادي كه من را در برگرفته، گرسنگيها، خطرها، و ساعتهايي كه با يك مرده گذرانده‌ام، همه و همه به نااميدي‌ام كشانده است. مي‌خواهم چيزي پيدا كنم و به وسيله آن، چنان بر دردم بيفزايم كه پايان گيرد. درست مثل كسي كه دستش را كه درد غيرقابل تحملي دارد، محكم به درخت مي‌كوبد، بي‌آنكه به نتيجة كارش بينديشد.
عكسها مال يك زن و يك دختر بچه است. عكسهايي فوري، كوچك و غيرحرفه‌اي، كه جلو ديواري پوشيده از پيچك گرفته شده‌اند. همراه عكسها نامه‌هايي است. نامه‌ها را برمي‌دارم و سعي مي‌كنم بخوانم و بيشتر نوشته‌ها را نمي‌فهمم، براي اينكه رمز گشايي‌شان مشكل است. و من زبان فرانسه را خوب بلد نيستم. ولي هر واژه‌اي را كه ترجمه مي‌كنم، مثل گلوله‌اي است كه به سينه‌ام فرو مي‌رود؛ و يا خنجري است در سينه‌ام.
نزديك است كه سرم بتركد. ولي هنوز قادرم روي اين حقيقت پافشاري كنم كه برعكس آنچه كه پيش از اين فكر مي‌كردم، هرگز نمي‌توانم به اين آدمها نامه بنويسم. غيرممكن است بتوانم. دوباره به عكسها نگاه مي‌كنم. آدمهاي فقيري هستند، ‌و من مي‌توانم به طور ناشناس برايشان پول بفرستم. البته اگر بعدها پولي به دست آوردم. بالاخره اين به منزلة پر كاهي است كه مي‌توان بدان متوسل شد. اين مرده به زندگي من پيوند خورده است، و بنابراين من بايد هر كاري كه از دستم برمي‌آيد برايش انجام بدهم، و هر قولي كه بايد بدهم، مي‌دهم، تا بتوانم خود را از اين بند رها سازم. به شدت قسم مي‌خورم كه تمام هستي‌ام را وقف او و خانواده‌اش بكنم. با لبهايي اشك آلود حرف مي‌زنم و به وي اطمينان مي‌دهم. و هنگامي كه به او وعده مي‌دهم، از ته دل آرزو مي‌كنم كه با اين كار بتوانم رهايي‌ام را بخرم، و شايد بتوانم از اينجا زنده بيرون بروم.‌ اين يك دروغ است و حقه‌اي است ذهني؛ چرا كه آنچه را كه انسان وعده مي‌دهد عملي است كه انجامش موكول به آينده است. بنابراين فيش حقوقي‌اش را باز مي‌كنم و آهسته اسمش را مي‌خوانم: ژيرار دوال، حروفچين.
روي پاكت نامه، با قلم خودش، آدرسش را يادداشت مي‌كنم و بعد با شتاب زياد، همه چيز را به زور توي بلوزش مي‌گذارم: «من ژيرار دوال‌ِ حروفچين را كشته‌ام. و به طور وحشتناكي فكر مي‌كنم كه بايد يك حروفچين بشوم، يك حروفچين، يك حروفچين.»

عصر، آرامشم را بازيافته‌ام. تمام ترس من بي‌اساس بوده است، و نام مرد مرده، ديگر نگرانم نمي‌كند. حمله تمام شده است. اكنون با آرامش، خطاب به مرده مي‌گويم: «خوب، رفيق! امروز نوبت تو بود، فردا نوبت من. ولي اگر از تمام اين بدبختيها خلاصي يابم، عليه تمام اموري كه هر دوي ما را خانه خراب كردند، خواهم جنگيد: زندگي تو، زنگي من. بله، حتي زندگي من. قول مي‌دهم كه ديگر اين اتفاقها تكرار نشود.»
پرتوهاي خورشيد در حال كج شدن است. از گرسنگي و خستگي‌ِ زياد، كرخت شده‌ام. گذشته در نظرم تيره و مبهم مي‌نمايد. ديگر اميدي به بيرون رفتن ندارم. پس، هر از چندي چرت مي‌زنم. حتي نمي‌فهمم كه دوباره غروب شده است. به گمانم سپيده‌دم خيلي زود آمده است؛ حدود يك ساعت پيش. اگر تابستان بود، سه يا چهار ساعت ديرتر از اين بايد صبح مي‌شد.
ناگهان به دليل اينكه همه چيز بد پيش مي‌رود، شروع به لرزيدن مي‌كنم. ديگر به مرده نمي‌انديشم. ديگر برايم هيچ اهميتي ندارد. يكباره آرزوي زنده ماندن و زندگي كردن در من جان مي‌گيرد، و با جان گرفتن اين آرزو، تمام چيزهايي كه پيش از اين حرفش را زده‌ام، رنگ مي‌بازند. ام‍ّا براي اينكه در اين پرتگاه گرفتار بدشانسي نشوم، به طور ناخودآگاه شروع به حرف زدن مي‌كنم:
«همه كاري مي‌كنم. همة كارهايي را كه قولشان را داده‌ام.»
ولي مي‌دانم كه چنين كاري نخواهم كرد.
ناگهان چنين فكر مي‌كنم كه اگر سينه‌خيز به سوي همرزمانم پيش بروم، آنها من را نخواهند شناخت، و به من شليك خواهند كرد. پس، از نزديك‌ترين جايي كه مقدور باشد، فرياد خواهم زد تا آنها من را بشناسند. سپس همان جا خواهم ماند، و تا زماني كه آنها به من پاسخ بدهند، جلو سنگر دراز خواهم كشيد.

نخستين ستارة شامگاهي مي‌درخشد. خط مقدم هنوز آرام است. نفس مي‌كشم و هيجان‌زده با خودم حرف مي‌زنم:‌
«پاول! حالا كار احمقانه‌اي نكن! پاول! آرام بگير. پاول، آرام! آرام! ‌بعدش حالت خوب خواهد شد، پاول.»
كار خوبي است كه نام خودم را صدا مي‌زنم. براي اينكه انگار كس ديگري نام من را صدا مي‌زند. و اين، بسيار مؤثر است.
تاريكي غليظ‌تر مي‌شود. هيجانم فروكش مي‌كند و براي رسيدن به جاي بي‌خطرتري، منتظر مي‌مانم. منتظر مي‌مانم تا اولين منورها را پرتاب كنند. آنگاه از داخل گودال گلولة توپ بيرون مي‌خزم. مرده را از ياد برده‌ام. رويارويم شب نورس است و خط مقدمي كه در نوري رنگ پريده آب تني مي‌كند.
داخل گودال گلوله‌اي مي‌پرم، و لحظه‌اي كه نور منورها خاموش مي‌شود، با شتاب بيرون مي‌جهم و پيش مي‌روم. راهم را حدس مي‌زنم و توي گودال ديگري مي‌پرم. مخفي مي‌شوم و شتاب مي‌كنم.
نزديك سنگرهاي خودمان مي‌رسم. سپس در روشنايي يكي از راكتها، جلو سيمهاي خاردار چيزي مي‌بينم كه لحظه‌اي پيش از توقف حركت مي‌كند و باز توقف مي‌كند. پس، آرام و بي‌حركت دراز مي‌كشم. دوباره به آن دقت مي‌كنم. بايد يكي از همسنگرهايم باشد. ام‍ّا هنوز احتياط مي‌كنم. تا اين كه كلاهخودهاي خودي را تشخيص مي‌دهم. پس، فرياد مي‌زنم.
در پاسخ، طنين نام خودم به سوي من برمي‌گردد: «پاول! پاول!»
دوباره داد مي‌زنم. كت و آلبرت‌اند كه روپوش پوشيده و بيرون آمده‌اند، تا دنبال من بگردند.
ـ زخمي شده‌اي؟
ـ نه، نه.
خودمان را به داخل سنگر مي‌اندازيم. چيزي براي خوردن مي‌خواهم، تا با حرص قورتش بدهم. مولر سيگاري روشن مي‌كند و من همه‌چيز را برايشان شرح مي‌دهم. كه در نهايت، چيز تازه‌اي نيست. اين چيزها بارها اتفاق مي‌افتد، و تنها تفاوتش همين حمله شبانه است. ام‍ّا يك‌بار در روسيه، كت، مدت دو روز پشت خط روسها خوابيده بود، تا بتواند از آن عبور كند.
دربارة حروفچين مرده چيزي نمي‌گويم. ام‍ّا صبح روز بعد است كه مي‌فهمم نمي‌توانم بيش از اين موضوع را پنهان بكنم. بايد به كت و آلبرت بگويم. آنها، هر دو به من آرامش مي‌دهند و مي‌گويند: «تو نمي‌توانستي كار ديگري بكني. چه‌كار ديگري مي‌توانستي انجام بدهي؟ و به همين دليل هم هست كه الان اينجا هستي.»
من با آرامش به حرفهايشان گوش مي‌دهم، و از اينكه در حضور آنها هستم احساس بهبودي مي‌كنم. در آن گودال گلولة توپ، چه فكرهاي چرندي از مغزم گذشته بود.
كت اشاره‌اي مي‌كند و مي‌گويد: «نگاهي به آنها بينداز. آنجا در سنگرهاي روبه‌رو، چند تيرانداز مخفي شده‌اند. تفنگهايشان داراي دوربين تلسكوپي است كه درست روي ميدان جنگ و روي سنگرهاي ما تنظيم شده است. هر از چند گاهي صداي تيراندازي‌شان بلند مي‌شود.»
آنگاه صداي فريادي مي‌شنويم:
ـ تير درست به هدف خورد.
ـ ديدي كه چقدر پريد هوا؟
اين گروهبان اولريك است كه با غرور اطراف گروه مي‌چرخد و حرف مي‌زند. امروز با سه گلوله‌اي كه به هدف زده است، در رأس جدول تيراندازان قرار دارد.
كت مي‌گويد: «نظر تو چيست؟»
سرم را تكان مي‌دهم.
كروپ مي‌گويد:‌ «اگر همين طوري پيش برود، تا عصر نشان ديگري نيز در تيراندازي مي‌گيرد.»
و كت مي‌افزايد: «يا به زودي يك درجة افتخاري مي‌گيرد و مي‌شود گروهبان دوم.»
به همديگر نگاه مي‌كنيم.
مي‌گويم: «من چنين كاري نمي‌كنم.»
كت مي‌گويد: «من هم همين‌طور. ولي بهتر است كه حالا تماشايش كني!»
گروهبان اولريك، تفنگش را برمي‌دارد و شروع مي‌كند به نشانه‌گيري. نوك تفنگش در هوا مي‌چرخد و اين طرف و آن طرف مي‌رود.
آلبرت سرش را تكان مي‌دهد و مي‌گويد: «نيازي نيست كه فكرت را به كاري كه كرده‌اي مشغول بداري.»
من هرگز نمي‌توانم اين را درك بكنم. مي‌گويم: «درست به اين دليل بود كه مجبور شدم مدت زيادي پيش او بمانم. به هر حال، جنگ، جنگ است.»
و صداي خشك و خفة تيراندازي تفنگ گروهبان اولريك، در هوا مي‌پيچد.