مقالات(وقتي کلمه جان داشت)
|
| |
| احمد بيگدلي | |
«شيخ گفت؛ خليفه منع کرده است از سماع کردن. درويش را عقده اي شد در اندرون و رنجور افتاد. طبيب حاذق را آورند، نبض او گرفت، اين علت ها و اسباب که خوانده بود، نديد. درويش وفات يافت؛ طبيب بشکافت گور او را و سينه او را، و عقده را بيرون آورد؛ همچون عقيق بود. آن را به وقت حاجت بفروخت، دست به دست رفت، به خليفه رسيد. خليفه آن را نگين انگشتري ساخت؛ مي داشت در انگشت. روزي در سماع فرو نگريست، جامه آلوده ديد از خون. چون نظر کرد هيچ جراحتي نديد؛ دست برد بر انگشتري. نگين را ديد گداخته. خصمان که فروخته بودند باز طلبيد تا به طبيب رسيد. طبيب احوال بازگفت؛ ره ره چو چکيده خون بيني جايي / پي بر که به چشم من برون آرد سر سماع را چه کند جسماني، سماع او خوردن است. آن خوردن او به نفس باشد، همه اکل شده باشد. يأکلون و يتمتعون کما تأکل الانعام.» (ص82 /مقالات شمس تبريزي/تصحيح و تعليق محمدعلي موحدي) مي خوانيم و لذت مي بريم، اما باور نمي کنيم. مي خواهيم که باور کنيم، با اشتياق تمام، اما نمي توانيم. مي دانيم آنچه سبب ساز غوغاي اندرون ما شده است و اين همه شوق از وصف حالي است که از شوريده حالان گمنام شده است، که در نگاه اول، هيچ کس خريدارشان نيست. سايه وار مي آيند و از کنارمان مي گذرند و به يک چشم به هم زدني ميان ازدحام بي سرانجام خيابان ها گم مي شوند. اگر قرار باشد ديداري تازه شود، به اراده آنهاست. در اين متن کوتاه تعريفي صحبت از عرض زندگي است. با اين همه باورمان نمي شود. دست خودمان نيست. ما آدم هاي روزگار ديگري هستيم. قرن ها از تلألو سپيده دمان شيري رنگ گذشته است، که در آن آيينه و آفتاب و پنجره، بکارت خود را حفظ کرده بودند. شب لبريز از ستاره بود و ماه جوان، خواب هاي آشفته را پس مي راند و به گيسوان بلند و تابدار دختران نابالغ شانه مي کشيد. در آن روزهاي کامل بي نقص، کلمه جان داشت، مي مرد اگر به آواز بلند خوانده نمي شد. باورمان نمي شود. حال آنکه اين متن شايسته تحسين است و خواننده دل آگاه و کنجکاو از خواندن آن لذت مي برد. ايجاز آن، ظرافت و انسجام واژه ها که با هنرمندي کنار هم چيده شده اند، آن مفهوم وسيعي که در ذهن خواننده پديدار مي شود، ما را کاملاً غافلگير مي کند. هر کلمه درست همان جايي نشسته که بايد بنشيند؛ با تواضع و فروتني تمام. اما حال درويش را باور نمي کنيم. شمس را مي شناسيم. مي دانيم با دل و دين مولانا چه کرده است؛ کاري کارستان تا بدان حد که مثنوي معنوي زاده مي شود و ديوان کبير از دل تاريخ بيرون مي آيد. اينجا، ديگر عقل جزوي، آن عقل محاسبه گر که در برابر توکل و رضا پاي استدلال چوبين را به ميان مي کشد و حال بسط را ضايع مي کند، رنگ مي بازد و عقل سرخ سر از پرده بيرون مي آورد. آزمودم عقل دورانديش را / بعد از اين ديوانه سازم خويش را / زين خردجاهل همي بايد شدن / دست در ديوانگي بايد زدن مي دانيم که سماع در مکتب شيخ ابوسعيد ابوالخير خوراک روح است و البته در مکتب خواجه قشيري نه. او رضايتي به اين امر نداشت. مي دانيم سماع نهايت وجد است. دور فلک و گردش آسياست که نور در آن آرد مي شود و جان شيرين از آن سفره مي خورد. مي دانيم «عرفان طريقه معرفت در نزد آن دسته از صاحب نظران است که برخلاف برهان در کشف حقيقت بر ذوق و اشراق بيشتر اعتماد دارند تا بر عقل و استدلال»1، مي دانيم «عرفان معرفتي است مبتني بر حالتي روحاني و توصيف ناپذير که در آن حالت براي انسان اين احساس پيش مي آيد که ارتباط مستقيم و بي واسطه با وجود مطلق يافته است »2، مي دانيم عرفان، اين جوهر ذاتي جان جان آدمي، معبر مطمئني است براي وصال دوست. پس اين ناباوري توجيه ناپذيرمان را چه کنيم؟ آيا بايد همچون مجنون، ناقه عقل را رها کنيم و پاي در وادي عشق بي تکلف بگذاريم و بانگ برداريم؛ وا فريادا وا فريادا / کارم به يکي طرفه نگار افتادا / گر داد من شکسته دادا، دادا / ورنه من و عشق هرچه بادا، بادا نکند رمز و راز دست يافتن به حقيقت آنچه «هستي » نام دارد گفته همين شمس بي غروب ما باشد که؛ « اين کار دل است و کار پيشاني نيست» *** پشت ميز مي نشينيم و کتاب را باز مي کنيم. در ضمن خوردن پيتزا، با چشمي که از پس عينک ريزبين کلمات را به زحمت جست وجو مي کند، يک بار ديگر متن را مي خوانيم و مي کوشيم که باور کنيم. باور مي کنيم. سر بر مي داريم و به نقطه اي بي نشان خيره مي شويم. نه، ديگر هيچ صدايي نيست ـ جز طنين دل تپش هاي زمين. پي نوشت ها؛ 1و2- ارزش ميراث صوفيه. عبدالحسين زرين کوب |
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 7:42 توسط اخراجی
|
«شيخ گفت؛ خليفه منع کرده است از سماع کردن. درويش را عقده اي شد در اندرون و رنجور افتاد. طبيب حاذق را آورند، نبض او گرفت، اين علت ها و اسباب که خوانده بود، نديد. درويش وفات يافت؛ طبيب بشکافت گور او را و سينه او را، و عقده را بيرون آورد؛ همچون عقيق بود. آن را به وقت حاجت بفروخت، دست به دست رفت، به خليفه رسيد. خليفه آن را نگين انگشتري ساخت؛ مي داشت در انگشت. روزي در سماع فرو نگريست، جامه آلوده ديد از خون. چون نظر کرد هيچ جراحتي نديد؛ دست برد بر انگشتري. نگين را ديد گداخته. خصمان که فروخته بودند باز طلبيد تا به طبيب رسيد. طبيب احوال بازگفت؛ ره ره چو چکيده خون بيني جايي / پي بر که به چشم من برون آرد سر