فلسفه(سيطره كميت و علائم آخر زمان)
دلبسته شرق معنوي

سيطره كميت و علائم آخر زمان
رنهگنون
ترجمه:عليمحمدكاردان
ناشر: مركز نشر دانشگاهي
چاپ سوم:1384، 1000 نسخه،343صفحه
3600 تومان
درباره زندگي رنهژانماري گنون اطلاعات اندكي در دست است اما همين قدر دانسته است كه وي در 1886در بلوآي فرانسه و در خانواده كاتوليك به دنيا آمد. وي فرزند يك معمار بود و مادرش به طبقه مرفه بلوآ تعلق داشت. در جواني به تحصيل رياضيات پرداخت و در ضمن آن به مطالعه مسائل فلسفي و ديني و تعمق در آنها راغب شد؛ و چون گمشدة خود،يعني حقيقت، را در مكاتب و شرايع غربي زمان خود نيافت به شرق و معنويت آن روي آورد. بيستويك ساله بود كه به پاريس رفت. به نظر ميرسد كه در همين روزها بود كه با برخي از هندوان مكتب «ادويتاودانته» در پاريس آشنايي يافت و به سلسله معنوي «شيوايي» وارد شد.
او هيچگاه درباره اين هندوان سخن نگفت و مدت زيادي با آنان در تماس نبود، اما آنچه از آنان آموخت را ميتوان در آثارش مشاهده كرد. در همين دوران بود كه به طريقه صوفيه پيوست. گنون در اين سير معنوي رفتهرفته به اسلام گراييد و دست آخر در 1912 مسلمان شد. در 1931 پس از مرگ همسر اولش پاريس را ترك كرد و به قصد آشنايي بيشتر با مآخذ عرفان اسلامي و ديداري كوتاه، به قاهره رفت و تقدير چنين بود كه بيست سال تا پايان عمر خود در اين ديار بماند؛ با زني مصري و مسلمان ازدواج كرد و نام عبدالواحد يحيي برخود نهاد و مشتاقانه به آداب مردم آنجا زيست و سرانجام در 65 سالگي در ژانويه 1951 چشم از جهان فرو بست و در قبرستان مسلمين در قاهره دفن شد.
هوش شگفتانگيز گنون او را قادر ساخته بود تا دقيقاً مشكل غرب متجدد را فهم كند. كتابهايش درست همان پادزهرياند كه براي دنياي متجدد لازم بود و هست.
او براي نخستينبار در اروپاي جديد به صورت اصيل از سنت نه به معناي آداب و رسوم و عادت، بلكه به معناي آنچه از خداوند و آسمان به بشر رسيده است. يعني دين به معناي وسيع آن، سخن گفت. به تعبير ديگر، محور اصلي بحثهاي او دستيافتن و راه بردن ديگران به سرچشمه زلال «سنت» به معناي علم قدسي يا نور ازلي و حقيقت دين، است. وي براين باور است كه اين حقيقت اوليه را كه به تدريج و بر اثر حوادث روزگار در زير ابرهاي سياه انحراف پنهان شده، ميتوان و بايد از راه سير معنوي يا رازآموزي و با درك معني رمزهايي كه جلوهگاه اين حقيقت است، شناخت. اما دست يافتن به اين معرفت راستين ويژه خاصاني است كه صفات لازم و «شايستگي» چنين كار خطيري را دارند.
اين گروه قادر خواهند بود عامه را نيز در وصول به معنويت راهنما و راهگشا باشند. اين برگزيدگان را بيش از هرجا ميتوان در شرق معنوي جست و غرب نيز به شرط آنكه دست از خودبزرگبيني و استيلاجويي و تفوقطلبي بردارد و به شرق نوراني بپيوندد. به مدد خواص خود كه كمياباند ولي ناياب نيستند، ميتواند به اين مرحله برسد. در واقع، گنون دو نوع تمدن در جهان ميشناخت: تمدنهاي سنتي كه نمونه آن هنوز در جهان امروز در تمدنهاي اسلامي و هند و ساير تمدنهاي اصيل آسيايي يافت ميشود و نمونه دوم تمدن جديد غرب پس از دوره قرون وسطي است. دورهاي كه غرب از مباني ديني خود دور شده بود و حاضر شد تمام هستي خود را فداي پيروزي در جهان مادي كند. جهان پس از جنگ جهاني دوم، جهاني بود بيرحم كه سرخوشي، بيعاطفهاش كرده بود.
در جهاني كه سياستمداري ادعا ميكرد:« ما اكنون در بامداد شكوهمند جهان قرار داريم» گنون درباره اين جهان نوشت:« چنان است كه گويي بدني با سر بريده ميخواهد به حياتي ادامه دهد كه هم پرشور و حرارت است و هم بينظم.»
گنون براي تمدن ضدسنتي جديد به جز فنا و نيستي آيندهاي نميديد و هم از اين رو سعي داشت از يك سو به انتقاد از اين تمدن برآيد و از سوي ديگر، معرفت به سنت يا دين واقعي را به خصوص در جنبة حكمتالهي و علومعرفاني آن در غرب احيا كند و علومي را كه غرب چهارصد سال فراموش كرده بود بار ديگر زنده كند تا به اين نحو، وقفهاي در سقوط تمدن جديد حاصل كند و يا دست كم به افراد با صلاحيت راه نجات را باز نمايد.
گنون به تبعيت از آيين هندو، معتقد است كه غرب اينك در عصر چهارم از دوران بشريت (من ونترا) كه «عصرظلمت» (كالييوگا) است به سر ميبرد. به نظر او قرون جديد و معاصر، مرحله نهايي اين افول و دور شدن شتاب آلوده از سنت يا معنويت اوليه است و با ظهور مذاهبي نظير «مذهب اصالت بشر»، «مذهب اصالت فرد»، «مذهب اصالت ماده»، «مذهب اصالت علم» و بينشهاي «ترقيخواهانه» و «مساوات طلبانه» و «استيلا جويانه» و نابساماني و آشفتگي و جنگ و بيبندوباريهاي اخلاقي و نظاير آن مشخص ميشود. و چون نيك بنگريم، پايبست اين بناي فرسوده و محكوم به انهدام، غفلت از كيفيت يعني «ذات» و تحمل «سيطره كميت» يعني «جوهرمادي» است كه گنون آن را پستترين و ظلمانيترين مرتبه عالم هستي ميداند.
به راي او، همه نابسامانيها و آشفتگيها و بيدادگريهاي اين روزگار زاييدة همين «كميتنگري» و گرايش به «اصالت علم» و فرزند خلف آن صنعت و حيات «تكنولوژيك» و درهم آميختن وحدت صوري با وحدت حقيقي است. گنون خاصه در «سيطرهكميت» چنين عالمي را در سراشيب «سقوط» و «انحلال» و اين حادثات را قريبالوقوع ميداند و به مكتب تشيع نزديك شده اين نابساماني و هرج و مرج فكري و اجتماعي و خدعه و فريب را قابل «ترميم» و «آخرزمان» رابا «ظهوري» مقارن ميشمارد كه ظلمت را به نور و نابساماني را به سامان مبدل خواهد ساخت.
باري گنون اين سيرمعنوي را از راه بررسي ژرف آيينهاي هندو از يك سو و فحص و نقد ريشههاي تمدن و فرهنگ جديد مغربزمين، از سوي ديگر، آغاز ميكند و در زمينه اخير به تأليف سه كتاب ميپردازد كه به ترتيب تاريخ انتشار عبارتاند از: كتاب شرق و غرب (1924)، كتاب بحران عالم جديد (1927) و كتاب سيطره كميت و علائم آخر زمان (1945). كتاب اخير در واقع و از جهتي دنباله و مكمل كتاب بحران عالم جديد است و چندان كه مؤلف در پيشگفتار آن متذكر ميشود منظور از نگارش آن تبيين نظرهايي است كه در كتاب بحران عالم جديد ابراز داشته است.
بنابراين، در شش فصل نخستين آن به نحو بيسابقهاي به تشريح اصول عقايد خود در زمينه جهانشناسي ميپردازد و بقية فصول را به شرح دگرگونيهاي محيط انساني و جهان از آغاز (دور حاضر من ونترا) تا آخرين عصر آن (كالييوگا) و نيز بيان حوادث «آخرزمان» آن سان كه در سنتهاي مختلف عالم منعكس است، اختصاص ميدهد.