نقد(نقدي بر رمان «تلخ کام»)
| نقدي بر رمان «تلخ کام» | |
|
| |
|
| |
| لادن نيکنام | |
آخرين رمان به چاپ رسيده از «اسماعيل فصيح»، «تلخ کام» نام دارد. رماني که مانند ديگر آثار اين نويسنده متعلق به گونه اي از ادبيات داستاني است که يک پاي آن در جلب مخاطب عام است و پاي ديگرش به طرح ايده هايي ژرف انديشانه در عرصه رمان فرو رفته است. لابد مي پرسيد چرا وقتي از پاي ديگري که سوداي هستي شناسانه دارد، سخن به ميان مي آيد از «فرورفتن» گفته مي شود؟ «فصيح» در رمان «تلخ کام» به گذشته شخصيتي به نام جاويد فيروزپور پرداخته است يا از منظري ديگر به نقل و برساختن شخصيت بيشتر آثار خود يعني «جلال آريان» در بافتي تاريخي. به سفري در خط زمان نه رو به عقب که حرکت در زمان حال و انديشيدن به ريشه هايي کهن. اما اين حرکت ذاتي روايت نمي تواند تلقي شود. چرا که ايده داستاني به خط روايت الصاق شده است. شايد بسياري از نظريه پردازان و اساتيد فن در اينجا بگويند که مگر ايرادي است که نويسنده واجد جهان بيني خاصي باشد، ولي هرگاه ايده از فرم و ساختار پيشي بگيرد و در حکم فرماني ذهني به روايت حکومت کند، فرجام کار چندان دلپذير نيست. طبيعي است که مخاطبان مي خواهند به نتيجه گيري هاي خود به لحاظ ذهني برسند، نه اينکه فرماني از سوي خالق متن به آنها القا شود. «جلال آريان» در روايت «تلخ کام» به سفري مي رود که در آن از پيش قرار نيست به ديدار پروفسور «جاويد فيروزپور» برود و اين ديدار بر اساس منطق قضاقدري رخ مي دهد. ديداري در شهرک کوچک ديل، در خانه سالمندان کرامول. هرچند که منطق اين ديدار به لحاظ روايي بر اساس تصادف طراحي مي شود ولي ضرباهنگ کار از ابتدا به گونه اي است که انگار بايد و لزوماً اين ديدار به وقوع بپيوندد تا هسته دراماتيک داستان ساخته شود. نويسنده به طور ناخودآگاه از لحظه خداحافظي «جلال آريان » با خانواده اش که شامل خواهر و خواهرزاده اش فرنگيس و ثرياست به اين ديدار و ديالوگ هايي که قرار است ميان کاراکترها روايت شود، مي انديشيده است. همه چيز فقط و فقط به ازاي اين ديدار معنا شده اند. جالب اينجا است که شخصيت «شکوه يزداني» هم به اين واسطه تعريف مي شود.البته هرگز نبايد از ياد برد اوج هوشمندي و استادي «اسماعيل فصيح» را در فضاسازي اي که لندن را چنان با خيابان هايش براي مان مي سازد که تهران را. فضاي شهري و المان هاش در اين اثر به واقعيت مانندي کار و برجسته شدن خط روايي انجاميده است. در واقع روايت کتاب به گونه اي است که تقريباً از حضور جلال آريان در لندن شروع شده و پايان کار هم وقتي است که آريان به وطن بازمي گردد. گويي او ظاهراً براي يک سفر کاري و انجام ماموريتي به لندن رفته است ولي در حقيقت اين سفر فرصتي است براي ديدار با مردي حدوداً نود ساله که در آسايشگاه زندگي مي کند. نحوه روايت همچنين بر اساس ساختاري کنشمند قوام يافته است. تقريباً هر 10 صفحه يک بار يا حتي کمتر اتفاقي ولو کوچک رخ مي دهد؛ از نحوه مقابله آريان با لندن و محل اقامتش و سرانجام ديدارهايي که در پيش رو دارد. البته به زعم اين قلم اگر بر روي شبکه روابط انساني اثر، فصيح درنگ بيشتري مي داشت به ژرف نمايي دغدغه هاي آريان کمک کرده بود. چون در شکل فعلي ما چندان دليلي براي حرکت شخصيت اصلي سمت جاويد فيروزپور پيدا نمي کنيم. اين همه دلشوره و اضطراب و هيجان و اندوه و انوع حسيات ديگر آريان از سوي خالق متن صرفاً براي ما گفته مي شوند. هرچند که نشانه هايي از تجربه اين حسيات در رفتار او بازنمايي مي شود ولي ما مي توانيم از خود بپرسيم که چرا و چگونه آريان اجازه مي دهد سرنوشت جاويد فيروزپور بر او و زندگي اش سنگيني کند؟ از سويي ديگر کاراکتر پروفسور جاويد فيروزپور جاي تراش بيشتر و بار کشيدن معنادارتري را دارد. نويسنده از او تصاوير واقع گرايانه اي مي دهد و همچنين از ارتباطات او با جهان خارج از ذهنيات خودش لحظه هاي ملموس خلق مي کند ولي همچنان ظرفيت هاي تکميل نشده اي در اين کاراکتر وجود دارد. به نظر مي رسد نويسنده «تلخ کام» چنان به کنش هاي پي درپي انديشيده است که فرصتي براي نمو بيشتر به شخصيت هاي کتاب داده نشده است. البته نبايد فراموش کنيم که اين گونه ادبي در ارائه داستاني همواره به کنش و ريتم مي انديشد که با هم نسبتي مستقيم دارند. يعني هرچه کنش ها متعدد باشند بر ريتم افزوده شده و براي مخاطب جذابيت بيشتري در پيگيري خط روايي فراهم مي شود. مثلاً در همين اثر اگر بر تعداد ديدارهاي جلال آريان و جاويد افزوده مي شد، طبيعتاً امکان همذات پنداري عميق تري براي مخاطبان اثر پديد مي آمد. در صورت فعلي نحوه حرکت شخصيت در دل روايت به نحو شگفت انگيزي از سرعتي بالا برخوردار است. روح شخصيت آريان گويي آرام و قرار ندارد. اين بي قراري از اولين سطرهاي کتاب قابل لمس است، وقتي مي گويد؛ «ما آدم ها زاييده مي شويم، زجر مي کشيم و مي ميريم.» اما نکته جالب توجه در ارائه داستاني «تلخ کام» توجه و دقت خاص نويسنده در بازسازي زمان وقوع داستان يا زمان بازسازي يا زمان يادآوري داستان است. راوي اول شخص داستاني از پاراگراف دوم بخش نخست کتاب از فعل هاي حال ساده براي گفتن از ديدار يا سفري استفاده مي کند که گويي از آن زمان زيادي گذشته است. به اين ترتيب گونه اي از پيشگويي که در کتاب احساس مي شود تا حدي توجيه پذير مي نمايد. هرچند که به عنوان نمونه نوع برخورد آريان با دربان آسايشگاه تاحدي آزارنده است. اين برخورد از منظر فردي ارائه مي شود که دلايل دشمني اش در متن روايي برساخته نشده اند. در اين لحظه ما بايد بر پايه هاي درونمايه اي اثر سوار شويم تا از اين موقعيت به خوبي گذر کنيم. اتفاقات و ديالوگ ها را بپذيريم و در انتظار صحنه بعدي يعني ديدار باشيم. يعني زمان داستاني به شکل ظريفي در بافتار روايي اثر تاثيرگذار است. ما در اين شرايط البته حق خود مي دانيم که بپرسيم در زمان حال، جلال آريان در چه موقعيتي است؟ آيا از آن ديدار يا از آن سفر زمان بسيار زيادي گذشته است؟ از ديگر ويژگي هاي «تلخ کام» نحوه ديالوگ نويسي فصيح است. ديالوگ ها در شکل رفت و برگشتي کامل، بدون تکيه بر عنصر تعليق به برقراري ضرباهنگ مورد نظر نويسنده معطوف هستند. در اين گونه رويکردي در ديالوگ نويسي فرصتي براي تخيل مخاطب در ميان گفته ها و شنيده ها باز نمي شود. هر چيزي را مخاطب بايد صرفاً بپذيرد. مثلاً شخصيت شکوه يزداني و نوع آرايش در بستر ساختاري اثر محل مناقشه يا چالش نيست، در حالي که اگر او مي توانست در برابر ايده هاي آريان، نظري متفاوت از خود ابراز کند به برجسته شدن گره داستاني کمک بيشتري مي شد. اساساً نحوه پردازش اين شخصيت به گونه اي است که اگر در صورت ارائه شده کنوني از متن حذف شود، اتفاق مهمي نمي افتد. از طرف ديگر اگر روي شخصيت ثريا، فصيح مانور بيشتري مي داد، حضور او و نهايتاً مرگ اش به مخاطب ضربه اي جدي تر وارد مي کرد. يا مثلاً فرنگيس در شکل فعلي اش کارکرد متني بالايي ندارد. او در حد يک تيپ زنانه معرفي شده است. شما در خوانش چندباره متن «تلخ کام» به ايده ها و آدم هايي برمي خوريد که در سايه جلال آريان و تفکرات و احساسات اش قرار دارند. اين الگوي ساختاري طبيعتاً به همان بحث نخست اين مقال بازمي گردد که جزميت انديشه هاي نويسنده و حتميت از پيش تعين شده اش به ساختار داستاني نيز رنگ و بويي قراردادي داده است. از ديگر وجوهي که اگر نويسنده به آن بيشتر مي پرداخت، حاصل تراش دقيق تر شخصيت جاويد مي بود، اغماي خودخواسته يا گونه اي از بيمارگونگي شگفت انگيز اين آدم داستاني است. آريان وقتي براي دومين بار به سراغ او در آسايشگاه مي رود، او را در شرايطي نابخود يا بيهوش مي بيند. اين حالت در نوعي از راز و رمز باقي مي ماند؛ رازي که مي توانست به طريقي بر وجه نمادين تکيه کند ولي در موقعيت کنوني صرفاً ابهامي است در مورد وضعيت يک کاراکتر. چرا جاويد در چنين حالاتي فرو مي رود؟ آيا پس زمينه هاي خانوادگي او اسباب اين حالات است؟ آيا در سلوکي خاص به سر مي برد؟ او به کجا رفته و به چه مي انديشد؟ پاسخ اين دست سوالات در متن به راحتي ديده نمي شود. شايد نويسنده مي بايست به فلاش بک هاي داستاني در خط روايت اشارات بيشتري مي داشت تا صورت عيني موقعيت اين شخصيت بهتر ساخته مي شد. پايان بندي رمان «تلخ کام» در اوج ايجاز در چند جمله کليدي و تاثيرگذار به شکل نهايي خود نزديک مي شود. تکيه هاي ريز بر سرنوشت ثريا مخاطب را با لحن نويسنده همراه مي کند. لحني که همچنان در بافت آن گونه اي از اندوه و اضطراب موج مي زند. زبان اين اثر بدون استفاده از بازي هاي زباني در شکلي بي طرفانه به برجسته شدن لحن قهرمان اثر بهره رسانده و در حين خوانش مزاحمتي را ايجاد نمي کند. رمان «تلخ کام» در حالي به پايان خود نزديک مي شود که انگار قرار است به شکلي ديگر و دوباره در ساختاري متفاوت آغاز شود. تعليقي نه چندان پررنگ دفعتاً در سطور پاياني ديده مي شود. دايره زماني بسته روايي باز مي شود و ما از درون اين دالان به نقطه اي نه چندان معلوم مي رسيم. جايي که در آن «جلال آريان» وجود ندارد. ماييم تنها با رشته خيالات خود. تلخ کام/اسماعيل فصيح/ نشر آسيم1386/ |
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 7:25 توسط اخراجی
|
آخرين رمان به چاپ رسيده از «اسماعيل فصيح»، «تلخ کام» نام دارد. رماني که مانند ديگر آثار اين نويسنده متعلق به گونه اي از ادبيات داستاني است که يک پاي آن در جلب مخاطب عام است و پاي ديگرش به طرح ايده هايي ژرف انديشانه در عرصه رمان فرو رفته است. لابد مي پرسيد چرا وقتي از پاي ديگري که سوداي هستي شناسانه دارد، سخن به ميان مي آيد از «فرورفتن» گفته مي شود؟ «فصيح» در رمان «تلخ کام» به گذشته شخصيتي به نام جاويد فيروزپور پرداخته است يا از منظري ديگر به نقل و برساختن شخصيت بيشتر آثار خود يعني «جلال آريان» در بافتي تاريخي. به سفري در خط زمان نه رو به عقب که حرکت در زمان حال و انديشيدن به ريشه هايي کهن. اما اين حرکت ذاتي روايت نمي تواند تلقي شود. چرا که ايده داستاني به خط روايت الصاق شده است. شايد بسياري از نظريه پردازان و اساتيد فن در اينجا بگويند که مگر ايرادي است که نويسنده واجد جهان بيني خاصي باشد، ولي هرگاه ايده از فرم و ساختار پيشي بگيرد و در حکم فرماني ذهني به روايت حکومت کند، فرجام کار چندان دلپذير نيست. طبيعي است که مخاطبان مي خواهند به نتيجه گيري هاي خود به لحاظ ذهني برسند، نه اينکه فرماني از سوي خالق متن به آنها القا شود. «جلال آريان» در روايت «تلخ کام» به سفري مي رود که در آن از پيش قرار نيست به ديدار پروفسور «جاويد فيروزپور» برود و اين ديدار بر اساس منطق قضاقدري رخ مي دهد. ديداري در شهرک کوچک ديل، در خانه سالمندان کرامول. هرچند که منطق اين ديدار به لحاظ روايي بر اساس تصادف طراحي مي شود ولي ضرباهنگ کار از ابتدا به گونه اي است که انگار بايد و لزوماً اين ديدار به وقوع بپيوندد تا هسته دراماتيک داستان ساخته شود. نويسنده به طور ناخودآگاه از لحظه خداحافظي «جلال آريان » با خانواده اش که شامل خواهر و خواهرزاده اش فرنگيس و ثرياست به اين ديدار و ديالوگ هايي که قرار است ميان کاراکترها روايت شود، مي انديشيده است. همه چيز فقط و فقط به ازاي اين ديدار معنا شده اند. جالب اينجا است که شخصيت «شکوه يزداني» هم به اين واسطه تعريف مي شود.