داستان(ماکسیما)
|
چه عجب! بالاخره جلسهشان تمام شد. اِ اِ اِ اِ! هر چه ميگويم پوران، پوران حتي سرش را برنميگرداند، بگويد خرت به چند. انگار نه انگار كه من شوهرش هستم. |
|
چه عجب! بالاخره جلسهشان تمام شد. اِ اِ اِ اِ! هر چه ميگويم پوران، پوران حتي سرش را برنميگرداند، بگويد خرت به چند. انگار نه انگار كه من شوهرش هستم. |