داستان(به خانه برميگرديم)
|
به خانه برميگرديم
|
|
روی مبل راحتی لمیده بود. درست وسط میدان جنگ. گلولهها صفیرکشان از مقابلش میگذشتند. تانکها با آرایشی منظم به سمتش میآمدند. دشمن با توپ و خمپاره و کاتیوشا منطقه را حسابي میکوبید. به وضوح میدید موج گلولههای کاتیوشا چگونه مردان را بر سینه خاکریز میکوباند. صدای ناله زخمیها، صدای آتشبارها و فریاد شادی آنانی که تانکهای دشمن را هدف قرار داده بودند، در گوشش بود و لحظهای قطع نمیشد. بوی اجساد سوخته، دود، باروت، و خون مشامش را پر کرده بود. بوی خون بیشتر آزارش میداد. نفسش را بند میآورد. حالش را به هم میزد. درست مثل آن بازی. انگار خودش بود و مرتضی و آن غروب هراسانگیز. در آن شرایط، زبانش بند میآمد. سرش انباشته از تصاویر گنگ و آزاردهنده میشد. حتی نمیتوانست به بچهها نهیب بزند تا بازی را قطع کنند. همانطور که نمیتوانست در آن شرایط از روی مبل بلند شود و کاری بکند. حتی فرار. فقط میتوانست چشمانش را ببندد، گوشهایش را بگیرد و نفسش را در سینه حبس کند. درست مثل دیروز، امروز و احتمالاً فردا. |