داستان(آسمان آبي نيست)
|
آسمان آبي نيست
|
|
زن براي چندمين بار از پلههاي راهرو بالا رفت. روبهروي در بسته اتاق او ايستاد. دستهايش را از سر بيتابي تكان داد. تا لب پلهها رفت، اما دوباره برگشت و به در بسته اتاق نگاه كرد. |
|
آسمان آبي نيست
|
|
زن براي چندمين بار از پلههاي راهرو بالا رفت. روبهروي در بسته اتاق او ايستاد. دستهايش را از سر بيتابي تكان داد. تا لب پلهها رفت، اما دوباره برگشت و به در بسته اتاق نگاه كرد. |