روايت نزديك،‌ نگاهي به رمان «سفر به گراي 270 درجه»

محمد دیده ور

 

«می‌خواهم فریاد بکشم. اگر فریاد نکشم خفه می‌شوم. چیزی تو گلویم گیر کرده. چیزی مثل یک کوه.» (سفر به گرای 270 درجه؛ صفحه 176)

«سفر به گرای 270 درجه» بیشتر شبیه آن دسته از فیلمهای مستند جنگی است که احتمالاً هیچ‌وقت اجازه رفتن روی آنتن را پیدا نمی‌کنند، تا یک رمان کلاسیک در باره دفاع مقدس. یک روایت به شدت واقعگرایانه است از خط مقدم بزرگ‌ترین عملیات دوران دفاع مقدس، یعنی «کربلای 5». روایتی که بی‌پروایانه خود «جنگ» را به نمایش می‌گذارد. جنگ خالص و پروضوحی که تلخ و سرد است؛ و در درونش، فاصله میان مرگ و زندگی، یکی دو سانتی‌متر بیشتر نیست. جنگی که به واقع، اگر «دفاع» نبود، مقدس هم نبود.
«سفر به گرای 270 درجه» آن‌قدر به قلب یک پیروزی نزدیک است که دیگر نام و سال و مکان عملیات و تأثیرات عمیقش در آرایش بعدی کشورهای حامی رژیم بعثی صدام، از یاد خواننده رخت برمی‌بندد. گویی روایت مانایی از رنجهای همیشگی حق در برابر باطل است. رنجهایی که عمیق‌اند و نسلها بر پیكره یک جامعه طرحی از خود به یادگار می‌گذارند.
«بوی باروت سوخته هنوز سینه‌ام را می‌سوزاند. نفس که می‌کشم انگار چیزی سینه«بوی باروت سوخته هنوز سینه‌ام را می‌سوزاند. نفس که می‌کشم انگار چیزی سینه«بوی باروت سوخته هنوز سینه‌ام را می‌سوزاند. نفس که می‌کشم انگار چیزی سینه‌ام را می‌خراشد. احساسی را در درونم بر می‌انگیزد؛ احساس ترس، مرگ یا جنگ. شاید هم هر سه.» (صفحه 192)
«ناصر» دانشآموزی دبیرستانی است که در بحبوحه امتحاناتش، با کاغذ تلگرافی، از دل شهر بیرون کشیده می‌شود و در تنور جنگ قرار می‌گیرد؛ و در آخر، با تنی زخم‌خورده، به زندگی عادی باز می‌گردد. زندگی‌ای که قرار است باز هم با کاغذ تلگراف تازه‌ای، عادی نماند.
«سفر به گرای 270 درجه» چیزی جز داستان یکی از همین حرکتهای سینوسی نیست. حرکتی که با صد هزار حرکت سینوسی دیگر ـ اعزام صد هزار نفری سپاهیان محمد (ص) ـ همزمان است. و مجموعه این نمودارها ـ که خیلیهاشان در اوج ناتمام می‌مانند ـ نقشی را قلم می‌زند که شهرتش همان حماسه بزرگ «هشت سال دفاع مقدس» است.
پدر، مادر، برادر و خواهر کوچک‌تر ناصر، سخت نگران تصمیم او برای رفتن به جبهه هستند. اما جنس واکنشهایشان متفاوت است: پدر بداخلاق شده و زود از کوره در می‌رود و با زمین و زمان در می‌افتد. مادر چاره‌ای جز گریستن و زانوی غم بغل کردن ندارد. برادر کوچک‌تر از نشان دادن احساساتش شرم دارد. و خواهر کوچک‌تر همیشه در کنار ناصر است و از او جدا نمی‌شود.
تصویری که نویسنده از خانواده ناصر نشان می‌دهد، بسیار انسانی است: خانواده‌ای که به انقلاب و ضرورت دفاع معتقدند؛ اما دوری پسر بزرگشان نیز بی‌تابشان می‌کند؛ کشمکش همیشگی میان ایمان و احساس.
علی یکی از مهم‌ترین شخصیتهای رمان است؛ دوست صمیمی و شوخ‌طبع ناصر، که ناباورانه در جلو چشمان او، به شکلی فجیع به شهادت می‌سد.

«این نگاه ناباور و هراسناک علی است که چشم دوخته به من. می‌نشینم. تانک از رو کمر او رد شده. هنوز شاهرگش دل دل می‌کند و چشم چپش می‌پرد. او نصف شده؛ نصف نصف. سرش را در بغل می‌گیرم. از کمر به بالایش در بغل من است و از کمر به پایین، در رد شنی تانک پخش شده...» (صفحه 175)
نویسنده ابایی ندارد که نماهای پنهانی از جنگ را به نمایش بگذارد که هیچ رسانة تصویری‌ای به خود اجازه نمی‌دهد آنها را نشان دهد. تصاویری هولناک از بدنهای زخم‌خورده و استخوانهای شکسته و خونهای بر زمین ریخته. صحنه‌هایی که همه نتیجه یک نگاه واقعگرایانه و یک روایت صادقانه از جان برکفی جوانان یک نسل است. اما همین فضای پر از خشونت، که حاصل جمع جبری گوشت و فولاد است، مکانی برای نمایش جنبه‌های متعالی خفته انسانها نیز هست. افرادی که ظاهرشان با معیارهای مرسوم جامعه همخوانی چندانی ندارد.

«راننده داش مشتی چنگ می‌زند به پیراهنش و دکمه‌هایش، انگار که از دهانه تیرباری شلیک شده باشند، نقش زمین می‌شوند. با یک ضرب پیراهنش را در می‌آورد. شیر با یال و کوپالی رو سینه‌اش خالکوبی شده... قبضه آرپی‌جی‌ای را که کنار جنازه‌ای افتاده، برمی‌دارد و می‌دود وسط دشت.» (صفحه 201)
رسول ـ پسرک مهتاب‌رو ـ نوجوان رزمنده‌ای است که علی‌‌رغم شهادت دو برادرش، به جبهه آمده، و به زور، فرماندهانش را مجبور می‌کند تا در عملیات شرکت کند. او که تازه در جبهه به بلوغ می‌رسد، از تاریکی گورستان می‌ترسد؛ و در عمرش حتی یک تیر هم شلیک نکرده است. چنین نوجوانی، در جنگ چنان صیقل می‌خورد و آبدیده می‌شود و چنان بزرگ می‌شود که اسلحه به دست می‌گیرد و هر چند ناشیانه، اما بالاخره شلیک می‌کند؛ و به این وسیله، از پیله نوجوانی می‌رهد و «مرد» می‌شود.

«رسول که مردد بود، تا صدای شلیک را بغل گوشش می‌شنود، انگار حمایتی ازش شده و این صدای گوشخراش همه ترسها را از اندرونش پاک کرده باشد، سراسیمه سر اسلحه‌اش را بالا می‌گیرد و بی‌هدف یک تیر شلیک می‌کند و در جا می‌نشیند. عینهو گنجشکی است که از تو دام رهیده.» (صفحه 233)
اما در همین فضای انسان‌ساز، آدمهایی از جنس دیگر هم هستند:
«مسئول شکم‌گنده کارگزینی، کیسه سربازی‌اش را رو دوش انداخته و مثل قاطری که زیر بار زیاد باشد، تلوتلو می‌خورد. کمپرسیها را یکی یکی وارسی می‌کند تا ببیند جلو کدام یکی‌شان خالی است؛ و سوار شود.» (صفحه 112)


برای رفتن به دل دفاعی که سالهاست «مقدس» می‌خوانیمش، «سفر به گرای 270 درجه» گزینه‌ای غیر قابل چشمپوشی است. چرا که این رمان، در حالی امسال ده ساله شد، که بیش از نیمی از چاپ اول ترجمه انگلیسی آن ـ که در آمریکا منتشر شده ـ به فروش رفته و در انتظار چاپ دوم است.
همین رمان، در فهرست جوایزش، عنوان رمان برتر چهارمین دوره انتخاب کتاب سال دفاع مقدس را یدک می‌کشد؛ و نه تنها یکی از بیست رمان برتر جایزه «بیست سال ادبیات پایداری» شناخته شده، بلکه یکی از بیست رمان برتر جایزه «بیست سال داستان نویسی» نیز بوده است.

مشخصات رمان: سفر به گرای 270 درجه؛ احمد دهقان؛ چاپ اول: 1375؛ نشر صریر/ چاپ دوم: 1384؛ انتشارات سوره مهر؛ 264 صفحه، 2400 تومان.