انديشة نجات‌بخش در دين، ادبيات و عرفان

عبدالعلي دستغيب

 

مژده ‌اي دل كه مسيحا‌نفسي مي‌آيد
كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي‌آيد
از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش
زده‌ام فالي و فريادرسي مي‌آيد
ز‌آتش وادي ايمن نه منم خرّم و بس
موسي اينجا به اميد قَبَسي مي‌آيد
كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست
اين‌قدر هست كه بانگ جَرَسي مي‌آيد
دوست را گر سر پرسيدن بيمار غم است
گو بران خوش كه هنوزش نَفَسي مي‌آيد
خبر بلبل اين باغ بپرسيد كه من
ناله‌اي مي‌شنوم كز قفسي مي‌آيد
يار دارد سر صيد دل حافظ ياران
شاهبازي به شكار مگسي مي‌آيد.
(ديوان حافظ، غزل شمارة 235)1

درونمايه‌ها و عناصر ديني در بيشتر آثار ادبي و هنري سراسر گيتي به فراواني و به طور مؤثر به نمايش درآمده و تجسّم يافته است. اين عناصر و درونمايه‌ها در قصه‌ها، رومانسها، نمايشنامه‌ها و رمانها به‌صورت تمثيل يا نماد جلوه‌گري كرده است. چراكه ويژگيهاي موضوعي اين درونمايه‌ها به شكل رمز و اشارت درمي‌آيد و ازاين‌رو بايد به شيوة نامستقيم و در جامة ايما و اشارت بيان شود. از اين گذشته خود كتابهاي ديني نيز در بسياري از جاها، صورت هنري از جمله تمثيل دارد يا حماسي و رمزي است. گيتا، يكي از كتابهاي مقدس هند، در واقع بخشي است از كتاب بزرگ حماسي مهابهاراتا كه در آن به وصف يكي از رزمهاي قدسي پرداخته شده است.
از انديشه‌هاي مهمّي كه در آثار ادبي ظهور يافته بايد از ايدة «نجات‌بخش» نام برد. اين ايده در اساطير، كتابهاي ديني، اشعار و به‌ويژه، اشعار جديد رومانتيك و سمبوليك جلوة ‌نماياني دارد. فكري كه در اين عرصه به ظهور مي‌رسد نه به تاريخ تقويمي بلكه به تاريخ قدسي تعلّق دارد و واقعيّت‌يافتگي آن به‌صورت ديگري است.
علم و فلسفة اثباتي، اين قسم ايده‌ها را «افسانه» مي‌نامد. امّا از منظرة تاريخ قُدسي اين انديشه‌ها افسانه و اسطوره به معناي رايج آن نيست و دلالت و معناي ويژه‌اي دارد. به گفتة مرچيا الياده آنچه اسطوره ناميده مي‌شود (و متفكّران مسيحي به‌ويژه پافشاري مي‌كردند آثار دورة پيش از مسيحيت را افسانه و شرك تلقي كنند)، در همة جوامع بشري بنياد زندگاني اجتماعي و فرهنگي آنها را مي‌ساخته است و تاريخي قُدسي را بازگو مي‌كند؛ يعني الهامي فراانساني كه در ظهور زمان بزرگ، در زمان قُدسي سرآغاز روي داده است. بنابراين «اسطوره» نه «افسانه» بلكه واقعي و قدسي است و به همين دليل به‌صورت سرمشق در‌مي‌آيد و تكرار‌ناپذير مي‌شود. اين‌ سرآغاز مانند نمونه وكهن‌الگو عمل مي‌كند و كردار آدمي را متعيّن و مشروط مي‌سازد. انسان جوامع باستاني به وسيلة بازنمايش كردارهاي سرمشق‌گونه ايزدان، قهرمانان و مردان قدسي يا با بازگويي ماجراهاي آنها، خود را دور از عرصة زمان سپنجي قرار مي‌دهد و به صورتي رمزي وارد دايرة زمان بزرگ (زمان قُدسي) مي‌شود.2
زماني كه چنين عناصري وارد ادبيات مي‌شود، كشف ساخت و كار و رمز آن مستلزم به كار گرفتن ابزاري است كه به «روانشناسي ژرفاي روان انساني» و «اسطوره‌‌شناسي» تعلّق دارد. در اين وضعيت اثر ادبي به‌صورت تصوير ديرينه‌سال قسمي واقعيّت حقيقي درمي‌آيد كه خواننده با آن تماس هميشگي مي‌گيرد. در اين حوزه، هنرمند و روانشناس با انگيزه‌اي سروكار دارد كه در پس پشت كردار بشري موجود است و كاري كه صورت مي‌دهد فلسفي و تامّل‌آميز خواهد بود. يعني تصوير و پژوهشي كه در اين عرصه به پيش‌نما مي‌آيد بستگي نزديكي با دين، مردم‌شناسي و تاريخ فرهنگي دارد. در عصر ما روانكاو و عارف سوئيسي، كارل گوستاو يونگ، در اين زمينه بيش از ديگران به روشنگري چنين تاريخ فرهنگي كمك كرده است. تفاوت كار يونگ با روانكاوان ديگر در اين است كه آنچه روانكاوان تلاش دارند كشف كنند همانا ويژگي شخصيّت فرد است، امّا يونگ، مرچيا الياده، ژوزف كمپل و ديگر اساطيرشناسان برآن‌اند انديشه و خصلت قوم را اكتشاف كنند. درست همان‌طور كه رؤيا آرزوهاي ناآگاهانه و دل‌واپسيهاي فرد را بازتاب مي‌دهد، اساطير به گفتة يونگ فرافكني نمادين اميدها، ارزشها، ترسها و اشتياقهاي قوم به شمار مي‌آيند.
شناخت عناصر تاريخ فرهنگي (از جمله اساطير) آسان نيست. زيرا برخي از آنها از دست رفته يا تحريف شده و مضامين برخي ديگر در حكايتها و مراسم اقوامي ديگر صورت تازه‌اي يافته است. حتي برخي از اين مضامين در جوامع جديد به زندگاني خود ادامه مي‌دهد و البته اين فرصت مناسبي براي پژوهشگران است كه اين مضامين را به‌صورت ناب و اصيل آنها بازسازي كنند و از نو به كهن و از شاخه به ريشه برسند؛ چراكه باور دارند اسطوره، «بنياد» است يعني بازنمايش ژرف‌ترين سرشت زندگاني ماست، آگاهي اصلي انسان در كيهان كه مي‌تواند شكل تركيبي بسيار بغرنجي به خود بگيرد؛ به‌طوري كه همة باورها و گرايشهاي ويژة ما وابسته به آن شود. به سخن ديگر اسطوره مجموعه حكايتهاي بغرنجي است، تا حدودي واقعي و تا حدودي تخيّلي، كه به دلايلي انسانها در مقام تجليّات معناي دروني زندگاني انسان و كيهان در نظر مي‌آورند.3
ناآشنايان به ادبيات و تاريخ فرهنگي، واقعيت را منحصراً چيزي مي‌دانند كه بشود آن را بساويد يا با چشم ديد يا با گوش شنيد؛ چيزي كه همه دربارة آن اتفاق نظر دارند و وجود آن را روشن، بديهي و ترديد‌ناپذير مي‌دانند يا مي‌انگارند. امّا در واقع اگر نيك بنگريم اين قسم باور فقط سطحي از سطوح واقعيت را مي‌بيند و از ظاهر به باطن نمي‌رود. نمونة عمومي اين‌گونه باور، «تلقي سكون اشيا» يا «بي حركت بودن زمين» است. در ديدة ظاهربين، زمين ساكن و اشيا پاي برجا هستند. امّا علم امروز اثبات كرده است كه همه‌چيز از جمله كرة زمين و اشيا در حركت هميشگي‌اند و «قرار» ندارند؛ گرچه ديدة ما آنها را پاي برجاي و ساكن مي‌بيند. واقعيّت، ساحتهاي بسيار دارد و كشف همة اين ساحتها به كمك حواس ظاهر و حتي به كمك علم تجربي محض ممكن نيست. از‌اين‌رو مي‌توان گفت:
اسطوره گزاره‌اي است متافيزيكي، فراسوي علم، كه در ساختار تفضيلي نمادين يا نقلي رؤيت و بينشي از واقعيّت را مجسّم مي‌كند. يعني گزارش فشرده‌اي از هستي آدمي است و تلاشي براي بازنمايش واقعيت همراه با تضمين درستي ساختاري آن و نشان دادن «آني» آن روابط ممتاز و بنيادي كه براي آدمي واقعيّت را مي‌سازد.4
اسطوره و حكايتهاي قُدسي برحسب اين تعريف، آيينة تمام‌نماي واقعيّت عادي نيست تا هركسي بتواند آن را به چشم ظاهر و بدون هيچ‌گونه تلاشي مشاهده كند و از سوي ديگر چيزي پنداره‌اي و تصوّري نيست كه در خواب و خيالهاي روز مي‌بينيم؛ مانند فقيري كه گمان بَرد حساب چند ميليون توماني در بانك دارد يا شخص بدون پايي كه خواب مي‌بيند در مسابقة دو، نفر اوّل شده است. تازه همين واقعيّتهاي عادي را كه دربردارندة فراوان معنا، دلالت، سويه و جلوه است نمي‌توان در وهله‌اي يگانه و آيينه‌وار نشان داد. در كنار، در ژرفا و در عرض همين واقعيّت عادي، دنيا و دنياهايي نهفته است فراتر از آنچه حواس در نظر نخست مي‌بيند؛ حوزه‌هايي با رنگها و شكلها و جلوه‌گريهاي خاص كه چون بُت عيار هرلحظه به صورتي درمي‌آيد و صورت صُلب و سفت و سخت و مانايي ندارد كه بتوان از روي آن نسخة دوم مطابق با اصلي برداشت. ازاين‌رو حكايتهاي قُدسي و اسطوره‌ها به سرشت عمومي و ژرف هستند و قوم يا ملتي را در فعاليّتهاي روحي‌شان به هم پيوند مي‌دهند. اسطوره به تعريفي بيان عميق باهم بودن است؛ نه فقط باهم‌بودگي در ساحت خرد (عقل)، بلكه باهم‌بودن در احساس، عاطفه و كردار و كليّت زندگاني.
علوم مثبت همه چيزها را «مادي» مي‌داند و مي‌كوشد «خاصيت»‌هاي آنها را كشف كند، ماده‌اي كه در لولة آزمايش يا به حواس در‌مي‌آيد امّا بعد درمي‌يابد كه در آن جز «به قوه بودن» و «نامشخص بودن» (ماندْ يا inerta) ويژگي ديگري باقي نمي‌ماند. به اين صورت اين ماده از هر خاصيتي تهي مي‌شود و نمي‌تواند به ظهور برسد و به حواس درآيد. البته فرض وجود داشتن «ماده» فرض مفيدي است و علم به كمك اين فرض به آزمايشهاي زياد دست مي‌برد تا روابط علّي اشيا و رويدادها را پيدا كند. امّا در اين كار غالباً كيفيت را به كميّت فرومي‌كاهد و سرانجام هر كيفيّتي را به مادة خود آن، يعني مادة آن به‌‌عنوان مادة صرف نسبت مي‌دهد.5
علم، ساحت آزمون و تجربة محسوس است و قوانين و اكتشافهاي آن ساحت معيني از چيزها و رويدادها را تبيين مي‌كند امّا نمي‌تواند همة ساحتهاي جهاني را كه ما در آن به سر مي‌بريم توضيح دهد. ما براي درك ساحتهاي ديگر جهان، به تبيينها و زبانهاي ديگري نيز نيازمنديم؛ از جمله به زبان شعر. در شعر واقعيّتهايي به ظهور مي‌رسد كه زبان و بيان علمي يا عادي از توصيف آنها ناتوان‌ است. در مثل در حوزة علم، كرة ماه جسمي است به تقريب كروي كه در فاصلة معيني از زمين قرار گرفته و به دور زمين مي‌چرخد و مسكون نيست. امّا همين كرة سرد و نامسكون در زبان شعر عاشق رنگ‌پريده‌اي است جدا افتاده از محبوب (خورشيد) يا ابروي يار، گوشواري در گوش سپهر، نعلي زده‌شده از زر ناب يا كمان شهريار. در اين حوزه براي وصف چيزها امكانهاي بي‌شماري وجود دارد و بيان اسطوره‌اي اين امكان را به ما مي‌دهد تا ساحتهاي ژرف‌تر هستي را كشف كنيم. اسطوره مانند موبي ديك ملويل، كه خود تصويري نوعي است، در يك زمان، در مكان و زمان و در همه‌جا حضور دارد، عامل نيرويي موجود در همة جوامع‌ انساني است، از زمان فيزيكي برمي‌گذرد و گذشته (يا وجوه سنتي باورها) را به زمان حال (يا ارزشهاي موجود) يگانه مي‌سازد و به سوي آينده (اشتباقهاي معنوي و فرهنگي) پيش مي‌رود.
كهن‌الگوها از راه تصوير پديدار مي‌شوند. نمونه‌هاي اين كهن‌الگوها و معناهاي نُمادين مرتبط با آنها زياد است و البته بايد در نظر داشت كه معاني اين‌چنيني به طور مشخصي از متني به متن ديگر تفاوت پيدا مي‌كند. هر قومي حكايتهاي قدسي ويژة خود را داراست كه مي‌تواند در افسانه، فرهنگ عامه، دين، انديشه، هنر و ادبيات آن قوم انعكاس يابد. به سخن ديگر هر قومي در شرايط ويژة تاريخي و جغرافيايي فرهنگي خود، چنين حكايتهايي را شكل مي‌دهد امّا به هر صورت معاني آنها همگاني و عام است. يادكرد برخي از اين تصاوير در اينجا، ژرفاي آن حكايتها را بهتر نشان مي‌دهد.
الف) آب: رمز و راز آفرينش و رستاخيز، زايش، مرگ، پاك‌شدگي... (دريا: مادر زندگي، رمز روحي)، (رودخانه: تعميد، مرگ و زايش دوباره)
ب) خورشيد: (آتش و آسمان پيوند نزديكي دارند)، توان آفرينشگر، قانون طبيعت، آگاهي، انديشيدن، دانش اشراقي، خرامندانگي معنوي.
ج) رنگ: سرخ يعني فدا كردن خود و جانبازي، شُور تند، بي‌‌نظمي. سبز يعني باليدن، اميد، فراواني محصول. آبي يعني ارتباط با حقيقت، احساس ديني، امنيت، پاكي روح. سياه (تاريكي)، بي‌نظمي و آشوب، ناشناخته، مرگ، خِرد ابتدايي، ناآگاهي، بدي، ماليخوليا.
د) پيرمرد دانا: نجات‌بخش، بازخرندة گناه، مرشد guru، تجسّم اصل روحي، بازنمايش‌دهندة شناخت، معرفت، تأمل، بصيرت، فرزانگي، هوشمندي، شهود و خصلت اخلاقي هر دو، آزماينده خصلت اخلاقي ديگران. نُمادي از اين دست زماني ظاهر مي‌شود كه قهرمان در وضعيّتي چاره‌ناپذير قرار گرفته باشد.6
تصاوير ديگري نيز در اين حوزه وجود دارد. امّا ديدة «نجا‌ت‌بخش» و تفكّر دربارة آن در اينجا براي گفتمان حاضر، ضروري‌تر و حياتي‌تر است. «نجات‌بخش» يا «رستگاركننده»، به‌ويژه در فرهنگ مسيحي، براي به انجام رساندن وظيفه‌هايي ناممكن، دست به سفرهاي بسيار طولاني مي‌زند، با هيولاها مي‌جنگد، معماهاي دشوار را مي‌گشايد و به‌منظور نجات دادن مردم و كشور، موانع غلبه‌ناپذير را از بيان بر‌مي‌دارد. زاده شدن او نيز واقعه‌اي شگرف است؛ واقعه‌اي كه دشمنان از آن آگاهي مي‌يابند و براي از ميان برداشتن وي دست به كار مي‌شوند. نجات‌بخش فرزند بهترين پدر و مادر است و فرهومند است، نسب از پيامبران، شاهان و مقدسان مي‌برد. پيش از زاده شدنش، فرارسيدن وي پيشگويي شده است. زاده شدن نجات‌بخش از طريق خواب يا هاتف اعلام مي‌شود و اعلام اين خبر با هشدارهايي همراه است كه پدر يا مادرِ او را موظف مي‌كند در برابر توطئه دشمنان هوشيار باشند. چنان‌كه مادر موسي براي حفظ جان او، موسي را در سبدي گذاشت و به رود نيل سپُرد. گاهي نجات‌بخش به وسيلة چوپان يا زني فروتن و زاهد از آب گرفته و پرورده مي‌شود.
فرهومندي نجات‌بخش از نشانه‌هاي مشخص‌كنندة اوست. فرّه يا فرّ (در زبان فارسي ميانه: خورنه)، موهبت، بخت، داده و عنايت الهي است و از خدا به نجات‌بخش مي‌رسد. بزرگان دين و قوم بزرگي خود را از اين «فرّه ايزدي» دارند و زماني كه به علتي ارزش و مقام خود را از دست مي‌دهند، فرّ مانند پرنده يا باشنده‌اي ديگر از آنها مي‌گريزد. جمشيد(يمه) شاه‌ ـ كاهن باستاني ايران نمونة عمده افراد فرهومندي است كه به دليل غرور و ناسپاسي، مقام خود را از دست‌ مي‌دهد. او پيش از ناسپاس شدن، شهرياري است نيرومند، داراي فرّه ايزدي، روشني از بدنش مي‌تابد و پس از درگذشت «طهمورث» پدرش، تاج زر بر سر مي‌نهد و فرمانرواي ايران‌زمين مي‌شود. با شهرياري او كشور از ستيزه و ناامني نجات مي‌يابد و همه به اطاعت از او كمر مي‌بندند.7 بزرگي و ثروت و قدرتي كه نصيب جمشيد مي‌شود، به خواستهاي نابه‌جايش دامن مي‌زند و كارش به جايي مي‌رسد كه مي‌خواهد سروري ديني را نيز از آن خود كند:
منم گفت با فرّه ايزدي
همم شهرياري، همم مُوبدي
غرور سبب مي‌شود كه به گيتي جز از خويشتن كسي را نمي‌بيند و مدعي مي‌شود: هنر در جهان از من آمد پديد.
چون اين گفته شد فرّ يزدان از او
بگشت و جهان شد پر از گفتگو
هنر چون بپيوست با كردگار
شكست اندر آورد و برگشت كار
به يزدان هر آن كس كه شد ناسپاس
به دلش اندر آيد ز هر سو هراس8
«فر» فرّه ‌كياني و شهرياري است ولي به باور ايرانيان باستان فرّه‌هاي ديگري نيز وجود دارد؛ از جمله فرّه آزادگان (ايرانيها) و فرّة بخشيده‌شدني يا فرّة فرزانگان. به روايت دينكرد، سرچشمه و اصل فرّه از روشنايي بي‌كران است و اورمزد‌ آن را از نور سرمدي خود آفريد. در اين كتاب، فرّة زرتشت از حوزة روشنايي فرودآمد و با گوهرتن او آميخت و به صورت آتش بود. بنابراين يكي از چيزهايي كه فرّه را مجسّم مي‌كند آتش است. آتش از سويي تجسّم اشا (راستي) و مظهر آن در زمين است و از سويي ديگر تجسّم فرّه. فرّ، نوري است كه شكوه و سرنوشت انسان بزرگ و نمايانندة بزرگي و توانايي است و ازاين‌رو در شمايل‌شناسي آن را به‌صورت هاله‌اي درخشان «يا آئوراي شكوهمند»9 تصوير مي‌كنند كه گِرد سر شهرياران و فرهيختگان مزدايي حلقه زده و پيوستگي آنها را با جهان فراسو و برين بازمي‌نمايد.10
در همة سرگذشتنامة «نجات‌دهندگان» و «راهنمايان» آثاري از فرّه ايزدي يا به تعبير عارفان «عنايت خدايي» ديده مي‌شود. رستگاركننده يا نجات‌دهنده درست در زماني فرامي‌رسد كه بي‌ديني يا بدكيشي رواج عام يافته و مردم در جهاني بي‌نظم و مملو از بيدادگري و آشوب به سر مي‌برند و همچنين در اين زمينه قهرماناني را مي‌بينيم كه در جهاني پُر از هرج‌ومرج و پُرآشوب كه رشتة كارها از هم گسيخته و زشتكاري همه‌گير شده به ظهور مي‌رسند و با فداكردن جان خود، نظم از دست رفته را بازمي‌آورند. بنابراين با دو گونة عمدة نجات‌بخش ديني و نجات‌بخش سياسي روياروي مي‌شويم. عيسي مسيح نجات‌بخش ديني است و آمده است راستي، شفقت و عشق را به مردم بياموزد. نسب‌نامة او چنان‌‌كه در انجيلها آمده از طريق مادر به داود نبي‌ مي‌رسد. زاده شدن او همراه نشانه‌هايي است كه بر دينياران ديگر پوشيده نيست. به روايت انجيلها، عيسي در‌ بيت‌اللحم در زمان شاه هرود به دنيا مي‌آيد. اندك زماني بعد ستاره‌شناساني از خاور به اورشليم مي‌آيند و مي‌پرسند: كودكي كه زاده شده تا شاه يهود باشد كجاست؟ ما ستارة او را در زماني كه در خاور طلوع كرد ديديم و اكنون آمده‌ايم او را نيايش بريم.
هرود شاه از پيشگويي ستاره‌شناسان نگران مي‌شود و تصميم مي‌گيرد پس از يافتن كودك او را از بين ببرد. بنابراين كاهنان و قاضيان را احضار مي‌كند و از آنها مي‌پرسد: كجا مسيح ‌زاده خواهد شد؟ آنها پاسخ مي‌دهند در شهر بيت‌اللحم در اردن و اين مطلبي است كه در كلام نبي مسطور است. هرود آن‌گاه از ستاره‌شناسان مي‌خواهد پس از يافتن جايگاه كودك او را باخبر سازند. ستاره‌شناسان پس از يافتن نوزاد و مادرش هداياي خود را به آنها تقديم مي‌كنند. پس از آن خداوند در رؤيا به ايشان الهام مي‌كند نزد هرود نروند و آنها نيز از راه ديگري به ديار خود بازمي‌گردند.
مدتي بعد فرشتة خداوند در خواب بر يوسف ظاهر مي‌شود و به او مي‌گويد كودك و مادر او را برگيرد و به مصر برود و تا زماني كه به او خبر داده خواهد شد در آنجا بماند. اينان پس از مرگ هرود به سرزمين اسرائيل بازمي‌گردند. كار بعدي عيسي ديدار با يحيي تعميددهنده است. در اين زمان يحيي تعميددهنده در يهوديه مردم را راهنمايي مي‌كند. آموزة او اين است: روي از گناهان خود بگردانيد چراكه ملكوت الهي نزديك است. يحيي از انبيايي است كه در كتاب اشعياء نبي از او سخن رفته است. عيسي پس از تعميد يافتن با آزموني سخت روياروي مي‌شود. روح قدسي او را به صحرا مي‌برد تا ابليس او را وسوسه كند و بيازمايد. او چهل‌ روز و چهل ‌شب در صحرا به سر برده و سخت گرسنه است. ابليس نزد او مي‌آيد و مي‌گويد: اگر تو پسر خدايي به سنگها فرمان بده به نان تبديل شوند. عيسي پاسخ مي‌دهد: كتاب مقدس مي‌گويد آدمي نمي‌تواند تنها با خوردن نان به زيستن ادامه دهد بلكه با كلامي كه خدا فرموده است [مي‌تواند بزيد]. ابليس در وسوسه و آزمون عيسي شكست مي‌خورد و به راه خود مي‌رود و آن‌گاه فرشتگان به ياري عيسي مي‌شتابند.11
برحسب آموزة مسيحيت انسان آفريدة خداست در نتيجه در همة كارها مي‌بايست به فرمان خداوند عمل كند و گناه چيزي نيست جز سرپيچي از ارادة خداوند. اگر حضرت آدم از ميوة ممنوع نخورده بود، اخلاف وي يعني همة آدميزادگان در بهشت و در آسايش هميشگي مي‌زيستند امّا آدم فريب وسوسة شيطان را خورد و از بهشت رانده شد و گناهش دامان خود او و همة بازماندگان او را گرفت. سن پُل مي‌گويد: «گناه به‌واسطة يك انسان به جهان آمد و مرگ از طريق گناه. ازاين‌رو مرگ در بين همة آدميزادگان گسترش يافت. چراكه همة اينان گناه كردند. افزوده بر اين به سبب گناه، نظم موجود در جهان، در انسان و در عرصة آفرينش شكسته شد؛ به‌طوري‌كه ديگر نمي‌توانستند به “تقدير نهايي”، كه خدا بهر ايشان مقرر كرده بودند، برسند. اين گناه از اصل، شرارت را در نهاد انسان قرار داد و او را به شرارت متمايل كرد. هر انساني كه پس از آدم زاييده مي‌شود، ‌مايه‌اي از گناه فطري (نخستين) را در خود دارد. گناهي كه به ارث به همگان رسيده است؛ جز اينكه نجات‌بخشنده‌اي انسانها را از اين ورطه عميق رهايي دهد.»12
گناه نخستين، آدمي را از پايگاه والايي كه داشت دور كرد و با تباهي آلود. ازاين‌رو وي به نجات‌بخشي نياز دارد كه او را با فرجام و سرنوشت خداي‌گونه‌اش آشنا سازد. با اينكه آدمي به سبب ناداني و گناهش بي‌ارزش مي‌شود، به‌واسطة شخصيت عقلاني، زيباشناسانه، اخلاقي و ديني ارزش مي‌يابد. پس نمي‌توان آدمي را پست و فرومايه شمرد. زيرا اين بي‌حرمتي و ناسپاسي است نسبت به آفريننده‌اي كه به آفريدة خود اين همه موهبت ارزاني داشته و او را از نابودي نهايي محافظت كرده است. باري با چنين سرنوشت غم‌انگيزي كه آدمي يافته به نجات‌بخشي و دستگيري مسيح نياز دارد.13
مشخص‌ترين سيماي نجات‌بخشنده در سرزمين هند، «بودا»ست. گفته مي‌شود كه او شاهزاده‌اي بود و در قصر باشكوهي مي‌زيست. پدر شاهزاده «گوتمه»، كه نگران جان فرزند بود، او را در خلوتگاه قصر، پرورش و آموزش داد و مانع از ارتباط او با ديگران شد. شاهزاده همين‌ كه به سن بلوغ رسيد با مربّي خود براي گردش ميان مردم از قصر خارج شد. مردم و باشندگان ديگر در رفت و آمد بودند. آن‌گاه ديدة شاهزاده به شخص رنجوري افتاد كه به زحمت راه مي‌پيمود. از مربّي خود وضع و حال آن شخص را پرسيد و پاسخ شنيد كه وي بيمار است و بيماري عارضه‌اي است با اين اوصاف. زماني بعد شاهزاده پيرمردي را ديد كه عصا‌زنان راه مي‌رود. مربّي به شرح و وصف پيرمرد و پيري پرداخت. چند گامي بيشتر نرفته بودند كه به جنازه‌اي برخوردند كه به گورستان برده مي‌شد. مربي مرگ و عوالم مردن را نيز براي شاهزاده بازگو كرد. شاهزاده گوتمه، پس از مشاهدة مرد پير، بيمار و مرده به اين نتيجه رسيد كه دايرة زندگاني آدمي جز اين نيست: زاده شدن، تلاش كردن، پير شدن، بيماري و مرگ. اين انتزاع كردن فكري، گوتمه را بر آن دشت كه براي رستگاري روان خود با گروهي از رياضت‌كشان كه به معبدي مي‌رفتند، همراه شود. او در جمع رياضت‌كشان هفت سال آزگار پارسايي ورزيد. امّا به‌رغم تلاش‌ها به جايي نرسيد. سپس به حلقة عشرت‌گران پيوست و خوشگذراني پيشه كرد و هفت سالي در خوشي و شادكامي سپري كرد. ولي باز گرهي از گره‌هاي مشكلهايش باز نشد. آن‌گاه دردمند و جان‌فرسوده زير بوتة نيلوفري نشست و به گذشت زندگاني و جريان بي‌امان و هميشگي هستي‌ انديشيد و در لحظه‌اي نادر به اشراق و روشنايي رسيد و «بودا» شد.
انديشة آرامش بودايي زماني كه به اروپا رسيد، بعضي از خاورشناسان و فيلسوفان و اديبان باختري را به شدّت زير تأثير قرار داد؛ به طوري كه شوپنهاور از آن الهام گرفت و هرمان هسه را كه از محيط سوداگرانة اروپايي به تنگ آمده بود، مفتون خود ساخت و به شوق كشف هند و معنويت آن راهي آن ديار شد. البته شرق او رؤيايي است كه ما در رمان سفر شرق با آن آشنا مي‌شويم. اين شرق بيشتر جايگاه جانان و مقام جاوداني روح و سرچشمة خورشيد فرزانگي است. هند يكي از زيباترين آثار هسه يعني رمان سيذارتا (1922) را به او الهام كرد. به روايت او، بودا برهمن‌زاده‌اي است كه در سير و سلوكي دراز و پس از تحمل زندگاني پارسايانه و نيز بعد از چشيدن شيرينيهاي عشق و مستي، از همه روي بر‌مي‌تابد و به زندگاني راستين معنوي مي‌رسد.14
از نظرگاه آيين بودا زندگاني جرياني است پيوسته كه از گذشتة دور آغاز مي‌شود و در آينده‌اي مبهم پايان مي‌يابد. در اين جريان پيوسته، هستي انساني چه معنايي دارد؟ غفلت موجبات پيدايش «كرمه» را فراهم مي‌آورد و كرمه، دانستگي را. حلقه‌هاي بعدي اين فراروند دست‌يازي به خواست، شدن، زاده شدن، پيري، مرگ و... است. راه‌ رهايي آدمي، بازداشتن و متوقف كردن كرمه و غفلت و سرانجام متوقف كردن رنج است. (كرمه يا كارما همانا كردار است. در اين مرحلة قانون كارما آنچه مهم است تناسبي است كه بين كردار و نتيجه آن ديده مي‌شود.)15
بعضي مفسران گمان برده‌اند آيين بودا زندگاني را نفي مي‌كند و مي‌خواهد راهرو را به آزادي مطلق برساند؛ به‌طوري‌كه اگر راهرو گامي از اين مرتبه فراتر بنهد، در نيستي كامل فاني مي‌شود. امّا اين تفسير درستي از اين آيين نيست. بودا مي‌خواست راهروان را به نهايت مرتبة تأمل و تفكر برساند. از نظر او زماني كه راهروان به اين مرتبه مي‌رسند به مرتبة روشن‌شدگي رسيده‌اند. از‌اين‌رو به راهروان سفارش مي‌كرد «آرام و بيدار بكوشيد.» شايد شوپنهاور در اين زمينه تا حدودي به آيين بودا نزديك‌تر شده باشد؛ آنجا كه در زيبايي پلي مي‌بيند كه انسان مي‌‌تواند از آن بگذرد و روي از شدنهاي ناگوار و پي‌درپي زندگاني بگرداند. زيبايي نزد او عامل رهايي‌بخش از كانون اراده و سرشت جنسي است.
نجات‌بخش سياسي البته فقط با فرد انساني سروكار ندارد؛ بلكه بيشتر زماني ظاهر مي‌شود كه آشوب و بي‌نظمي سراسر كشورش را دربر گرفته است. «بازگرداندن نظم طبيعي و اجتماعي» به دانمارك در كانون نمايشنامة هملت قرار دارد. هستة موضوعي اين اثر همان رمز قديمي و كهن‌الگوي دايرة زندگاني است و ضرب‌آهنگ آن همان وزن تراژيكي است كه تماشاگر آثار سوفوكلس يوناني را در جشنوارة ديوني‌سوس به لرزه ‌درمي‌‌آورد. دانماركِ نمايشنامة هملت كشوري است فاسد و بيمار. زيرا به زشت‌ترين و غيرطبيعي‌ترين جنايتها آلوده شده. كلاديوس، برادر و شاه خود را كشته، قانون قدسي شهرياري را شكسته و اورنگ شاهي را غصب كرده است. رشتة خوني خويشاوندي مقتول و قاتل، فروريزي و تجزيه كشور را سبب مي‌شود. كلاديوس اين افعي به گفتة شبح هملت بزرگ، گناه ريختن همان خوني را به گردن دارد كه باعث لعن قابيل شد. از آنجا كه كشور با فرمانرواي خود يگانه است، دانمارك از گناه خونين كلاديوس رنج مي‌برد و در آن سهيم است. به‌واسطة اين گناه دايرة طبيعي نظم كشور گسسته شده است و بحران و آشوب همگان را تهديد مي‌كند.16 هملت جوان مي‌گويد: «روزگار خراب است و تقدير چنين رفت كه من براي دست بردن به اصلاح آن از مادر بزايم.»17 وظيفة او اين است كه هم انتقام قتل پدر را بستاند و هم خود را در مقام «سپر قرباني» بازآوردن نظم، فدا كند، سرچشمة بيماري را بيابد و آن را بخشكاند. دانمارك پس از پاك شدن كامل مي‌تواند به هماهنگي و تعادل پيشين بازگردد.

انديشة رستگاري و نجات‌بخشي به طور مستقيم با زمان و ادوار مرتبط است. سخن در اين است كه ‌آفرينش جهان و انسان و باشنده‌هاي ديگر چگونه بوده است؟ در اين فراروند آيا سپر صعودي در كار است يا سير نزولي؟
از نظرگاه برخي اديان اين سير، سير نزولي است. باشنده و وضع آرماني در آغاز تاريخ قرار دارد؛ امّا به دليل گناه و تجاوز، «عصر آرماني و زرين»، فرود خود را آغاز مي‌كند و مرحله به مرحله از آن سرمشق آرماني دور مي‌شود و به اين غايت مي‌رسد. برحسب قوانين كتابهاي قدسي هند (منو، مهابهارات...)، دورة بزرگ جهاني (مهايوگا) چهار دورة ديگر را دربر مي‌گيرد كه پي‌درپي فرا‌مي‌رسد:
1. دورة كريته يوگا، چهارهزار سال با هشتصد سال: در اين دوره انسان در شادي كامل زيست مي‌‌كند و عمر او چهارهزار سال است. در اين دوره نه جنگي در كار است نه كشمكشي. همگان پارسا و داراي هنرهاي اخلاقي‌اند و هر آرزويي دارند برآورده مي‌شود.
2. دورة ترتا يوگا، سه‌هزار سال با ششصد سال، از آغاز اين دوره انسانها ديگر نه از دوقلوها بلكه از زن و مرد تشكيل مي‌شوند. احساس سرما مي‌كنند و خانه مي‌سازند، بر سر درختان معجزه‌گر، ستيزه مي‌كنند و به اين علّت اين درختان بهشتي ناپديد مي‌شوند. انسانها ناچار گياه مي‌خورند. اكنون پاي دارايي و زمين به ميان مي‌آيد. جامعه به چهار طبقه تقسيم مي‌شود، نياكان موجودات زيانكار (ديوها، مارها، دوزخيان) به عرصة هستي درمي‌آيند.
3. دواپرا يوگا، دوهزار سال با چهارصد سال، در اين دوره نزول و انحطاط آغاز مي‌شود.
4. كالي يوگا، هزار سال با دويست سال، نزول و انحطاط ادامه مي‌يابد تا به دورة ما مي‌رسد كه در آن همه‌چيز وارونه مي‌شود. مردم كردار نيك را كنار مي‌گذارند و همديگر را مي‌كشند، شرارت حاكم مي‌شود، بيماري همه را فرامي‌گيرد، عمر آدمي پيوسته كاهش مي‌يابد. (سالهاي يادشده سالهاي قدسي‌اند، و هرسال آن 360 سال بشري طول مي‌كشد و در كل 000/320/4 سال ما را دربر مي‌گيرد.)18
بر بنياد نظرية آيين ماني دوره‌هاي زمان آفرينش به چهار دورة سه‌هزارساله تقسيم مي‌شود، كه در مجموع دوازده‌هزار سال طول مي‌كشد. دُوبني (دوآليسم) مانوي به نبرد اهورامزدا و اهريمن، روشني و تاريكي و نيكي و بدي اشارت دارد. در آغاز نظم اهورايي و نيك‌انديشي فرمانرواست و نيروهاي اهريمني و ظلمت پنهان و دورافتاده و بي‌هوش و بي‌گوش‌اند. دورة گيومرث به روايت كتاب دادستان ديني، عصر آرامش است. گيومرث در سه‌هزار سال نخست تاريخ جهان نه مي‌خُورد، نه حركت مي‌كرد، نه سخن مي‌گفت. بلكه در انديشه خود به ياد اهورامزدا بود. گيومرث و گاو به روايت بندهش سه‌هزار سال در آرامش و در غياب دشمن بدانديش زيستند. در آغاز دورة بعد اهريمن از خواب گران بيدار شد و با هزاران ديو به حوزة روشنايي حمله آورد. در روايتهاي زرتشتي آمده كه اورمزد پيش از تهاجم اهريمن، گيومرث را به خوابي گران فروبرد تا در زمان حملة اهريمن وي شاهد نيروي زيانكار او نباشد.19
دورة سوم، دورة آميزش نيكي و بدي و روشنايي و تاريكي است و اهريمن بر جهان غلبه يافته است. امّا چيرگي اهريمن ديري نمي‌پايد و در دورة چهارم، آدميان از خواب گران بيدار مي‌شوند و به ياري نيروي روشني و نيكي مي‌شتابند و ديوان و اهريمنان را مي‌رانند و مغلوب مي‌كنند. روي‌هم‌رفته هزارة ايرانيان باستان همراه است با يادآوري از گذشته و اميدواري به آينده. يادآوري همراه امّيد است كه زمان را مشخص مي‌كند. باباطاهر همداني مي‌ گويد:
به هر الفي الف قدي برآيد
الف قدم كه در الف آمدستم
اين ظهور به اعتبار هزارة پس از ماني است.
متنهاي زرتشتي فارسي ميانه از «سوشيانت» (نجات‌بخش) سخن گفته‌اند از جمله از «بهرام ورجاوند» با لقب (Warcawand) كه در بخش خاوري ايرانشهر مسكن دارد:
كي باشد كه پيكي آيد از هندوستان
كه گويد آن شه بهرام از دودة كيان...
اين بهرام هزارپي و درفش خسرواني دارد. به ياري پاكدينان مي‌آيد.
اين بهرام هزار پيل و درفش خسرواني دارد. به ياري پاكدينان مي‌آيد و تاژيكان مهاجم را از ايرانشهر مي‌راند و از مهاجمان كين‌خواهي مي‌كند. همان‌طور كه رستم كين سياوش بستد،‌ بهرام آتشكده‌ها بار ديگر بنياد مي‌كند تا دروج زادگان از جهان شكسته شوند. (متنهاي پهلوي، 160 و 161) در بندهش آمده: «... از سوي كابلستان يكي‌ آيد كه بدو فرّه از دودة خدايان است و او را كي‌بهرام نامند. همة مردم با او باز شوند... همة بدگروشان را براندازد، پاكديني را برپا دارد.» (بندهش، ص211 ـ 220، اساطير ايران، ص148) بهرام، پشوتن و هوشيدر از نجات‌بخشان زرتشتي هستند كه در پي هم پيش از روز رستاخيز برخواهند خاست و ناپاكيها را از بين خواهند برد.20
به عرفان كه مي‌رسيم انديشة «نجات‌بخشي» سخت دروني مي‌شود. راهرو در راه كمال‌يابي‌اش با دشواريهاي زياد روياروي مي‌شود، به اين سو و آن سو مي‌رود، گم‌كرده راه و حيران مي‌شود. اينجاست كه راهنمايي دانا، پيري خردمند و راهروي به مقصود رسيده مانند «خضر» فرا‌مي‌رسد و راهرو حيرت‌زده را به راه راست مي‌اندازد.
عرفان آيين رمزآميزي است كه راهرو را به سوي خدا مي‌برد، ولي اين راهروي آدابي دارد كه بر افراد غيرعارف پنهان است. آداب را پير قوم كه بر راهروان ولايت دارد به سالك مي‌آموزد. «نسفي» در اين زمينه مي‌گويد:
هركه را خداي معرفت ذات و صفات خود بخشيد و وي را به صفات و ذات خود آشنا گردانيد و او را به ولايت خود برگزيد اگرچه معرفت ذات و صفات او مقدور بشر نيست امّا به‌قدر آنكه مقدور بشر باشد، آن را كه خواهد به معرفت ذات و صفات خود موصوف گرداند تا مقرّب حضرت وي گردد.
هرگز عالم از اولياي خدا خالي نباشد و پيوسته در عالم برگزيدگان حق باشند و طبقات ايشان شش است و عدد ايشان سيصد و پنجاه و شش. طبقة اول سيصدان‌اند و طبقة دوم چهل‌تنان‌اند و طبقة سيم هفت‌تنان‌اند و طبقة چهارم پنج‌تنان و طبقة پنجم سه‌تنان‌اند و طبقة ششم يكي است. هرگاه اين يكي از اين دنيا نقل كند خداي از سه‌تنان يكي را به مقام وي رساند و از پنج‌تنان يكي را به مقام سه‌تنان و از هفت‌تنان يكي را به مقام پنج‌تنان و از چهل‌تنان يكي را به مقام هفت‌تنان و از سيصدان يكي را به مقام چهل‌تنان رساند و از خلصان روي زمين يكي به مقام سيصدتنان رساند و از هر طبقه كه يكي فوت شود همچنين تا عدد ايشان از اينكه هست كم نشود.21
يكي از راهنمايان طريق «خضر» است. بعضي از صوفيان او را شخص نمي‌دانند و به خضر نوعي باور دارند كه اشاره‌اي است به «شخص كامل» يا مي‌گويند خضر كنايه از «بسط» است و الياس كنايه از «فيض». به گفتة نسفي، خضر گفته‌اند كه آب حيات خورده و سليمان را گفته‌اند كه زبان مرغان مي‌داند.22
ادوار بزرگ و كوچك در فلسفة اسماعيليه نيز ديده مي‌شود كه با زمان دوره‌اي مزديسنا و ادوار هندي مشابهت دارد. هانري كربن نشان مي‌دهد كه بين دو سوية بنيادي زمان مزدايي، زمان ناكرانمند و زمان كرانمند و زمان ابدي (بقا) و دورة محدود نسبي نظرية ناصرخسرو همبستگي و ارتباط وجود دارد. و البته پديدة فرجام و به پايان رسيدن دوره در هر دو نظريه را نيز در نظر گرفته است؛ فرجامي كه در هر دو نظريه برابر است با چرخش زمان كرانمند و تحويل آن به زمان ناكرانمند. در مزديسنا ابديت به تأخير افتاده و به فرجام رسيده از طريق آفرينش گيتي (وضع زميني) به پايان مي‌رسد و نزد اسماعيليان همين فراروند از راه سقوط فرشته به عقل سوم (كه معادل زميني آن آدم كلي است) انجام مي‌شود. به فرجام رسيدن دوره‌ها نزد اسماعيليه مرتبط و وابستة مفهوم «قيامت‌»هايي است كه خود را گسترده و بزرگ مي‌سازند و به همة سطوح هستي مي‌رسند و كل عالم را در‌بر مي‌گيرند، محدود به قيامتهاي كوچك و بزرگ نمي‌شوند بلكه به انواع و نمونه‌هاي فرعي بي‌شماري در سطح دور اعظم، دورة كوچك و نيز در سطح انفرادي و هفت درجه‌اي كه سالكان به آن مي‌رسند توزيع و گسترده مي‌شوند و به حوزه‌هاي جمادي، نباتي و حيواني مي‌رسند. عالم به‌تمامي در اين حركت بالارونده شركت دارد. قيامت در هر سطح و مرتبه و درجه‌اي نشانة به فرجام رسيدن و پايان دورة ويژه‌اي است.
دور اعظم اسماعيليان 000/360 سال طول مي‌كشد و خود شامل دوره‌هاي كوچك (هفت دورة هفت‌هزارساله) است. (دوره‌هايي مانند دورالستر، دورالكشف... دورة اعظم (دور بشر خاكي يا آدم كلي، نمونه و مثال آدم روحاني) دوره شناخت و معرفت است. در اين دور آدميان پاك و بي‌گناه‌اند و اين مُشابه است با دور كريته يوگاي هندي. امّا در نزديكي دورالستر، دور استثمار، اغتشاش در عالم پيش مي‌آيد. آدمي بي‌گناهي فطري خود را از دست مي‌دهد، خفيه‌كاري به پيش نما مي‌آيد، مرد و زن راه فساد مي‌پويند، ارزشهاي ديني فرو‌مي‌ريزد؛ مشابه كالي يوگاي هندي.
سپس در پايان يك دورة تجلي، آدم جزئي با آغاز كردن دور تازه در مقام موجود ناطق، شريعت يا قانون جديد مذهبي را دارا مي‌شود.23
اسماعيليان باور دارند در عالم برين مراحل صدور وجود دارد: عقل كل، نفس كل... و همچنين است در عرصة زندگاني آدمي كه هفت دورة پيامبري را دربر دارد كه مدارج راه رسيدن به كمال‌اند. اين ادوار جهاني، كه هريك از آنها به سبب ظهور ناطق و صامت خود از ديگري متمايز است، مانند دور موسي (ناطق) و معاون او هارون (صامت)... بايد هفت باشد. شش دورة اين ادوار تا كنون به ظهور پيامبران مرسل مربوط بوده (آدم، نوح، ابراهيم، موسي، عيسي و محمد(ص). دورة هفتم با ظهور «قائم» كه پيش از پايان دنيا پديد خواهد آمد، آغاز مي‌گردد. پايان عالم وقتي فرا خواهد رسيد كه بشر به‌واسطة آن بزرگان به دانش كامل دست يابد و در اين زمان شرّ و بدي كه جز جهل چيزي نيست از بين خواهد رفت و عالم به سرچشمة خود يعني عقل كل بازخواهد گشت.24
انديشة ظهور نجات‌بخش در اسلام پذيرفته‌شده است. در تشييع دوازده امامي، پس از رحلت پيامبر، دور ولايت آغاز مي‌شود. امام واجد نور الهي، معصوم و راهنماي حقيقي است. بدون وجود امام نجات ايمانداران ناممكن است،‌ پس دنيا نيز نمي‌تواند بدون امام‌ زمان وجود داشته باشد. امام‌ زمان (امام دوازدهم) به خواست خدا از نظر جهانيان غايب و پنهان مي‌شود و در پايان زمان ‌ظهور خواهد كرد. با ظهور امام مهدي(عجل)، آن حكومت روحاني كه امويان و عباسيان پايمال كرده‌ بودند، برقرار خواهد شد و اسلام به‌صورت آغازين و ناب خود درخواهد آمد و جهان سرشار از راستي، برادري و دادگري خواهد شد و جهان به زير لواي «حكومت عدل» درخواهد آمد.25 ظهور آتي امام البته به اين معنا نيست كه ايمانداران دست از تلاش، عبادت و دادورزي بردارند و راه خلاف و بي‌ديني پويند، بلكه به اين معناست كه با نگهداشت گذشته به آينده بينديشند و بدانند كه گناه، خلاف و بدي دوامي ندارد و از آنجا كه خدا بيدادگران، بدكاران و گناهكاران را دوست ندارد در اين جهان و جهان ديگر براي اين‌گونه آدميان، رستگاري، خوشبختي و راه نجاتي نيست. به گفتة حافظ:
چون دُور جهان يكسره بر منهج عدل است
خوش باش كه ظالم نبرد راه به منزل
امّا در دورة غياب امام بااين‌همه نظم دادگرانه به هم مي‌خورد و بدي و شرّ چيرگي مي‌يابد. رنه‌ گنون كه در كتاب سيطرة كميّت، علايم آخرالزمان را برمي‌شمارد. باور دارد كه آنچه امروز در دنياي متجدد پيش آمده «تقليد وارونه» و «رازآموزي باژگونة» حقيقت است. دورة سيطرة «سنّت باژگونه» درست همان است كه دورة چيرگي «دجال» نام دارد. دجال به هر شكلي كه تصور شود و به هر حالي كه درآيد همه نيروهاي رازآموزي باژگونه را در شكل فردي و اجتماعي هر دو به خود مي‌گيرد. دجال نمونة عالي تقليد درآوردن و تقليد مضحك و شيطاني كارهاي معنوي است و كذّابي بيش نيست. معناي كلمة «دجّال» (معادل رايج Antechrisn در زبان عربي) نيز همين است.26
در سرزمين يونان نيز انديشة ادوار و نجات‌بخشي در فلسفه و هنر و آيينهاي اين قوم باستاني نمايان است. يونانيها دربارة كار و بار و فرجام جهان و انسان بسيار انديشيده‌اند. هزيود در كتاب كارها و روزها، تاريخ انسان را به پنج دورة مستقل بخش مي‌كند:
1ـ عصر زرين، عصر فرمانروايي زمان يا كرونوس. در اين دوره بيماري، بدي، ستيزه و ... وجود نداشته و ايزدان و انسانها به طور مسالمت‌آميزي باهم مي‌زيسته‌اند.
2‌ ـ عصر نقره، دورة فرمانروايي زئوس. انسانها از ايزدان دور مي‌افتند و با يكديگر به ستيزه مي‌پردازند. در اساطير يوناني آمده كه زئوس ضد پدر خود، كرونوس، مي‌شورد و او را به بند مي‌كشد.
3 ـ عصر برنز، دوره‌اي است كه به خشونت و خون‌ريزي مي‌انجامد.
4 ـ عصر حماسي، دورة نبردها و پيدايش رزمها و سلحشوران بزرگ است.
5 ـ عصر آهن، با دورة خود هزيود، دوره تأكيد بر «من» و «فرديّت»، سودجويي و خودخواهي و آشوبهاي سهمگين.27
دوره‌هاي تاريخي كه در عهد قديم و تلمود ياد شده بيشتر مربوط به قوم يهود است كه خود را قوم گزيده مي‌دانند. در «سفر پيدايش» سخن از آفرينش جهان و انسان در ميان است و در «سفر خروج»، تاريخ اين قوم و بيرون شدن آنها از مصر را شرح مي‌دهد. كتاب پادشاهان به شرح زندگاني شاهان به‌ويژه داود و سليمان اختصاص دارد. بيش از بيست كتاب عهد قديم مربوط به زندگاني انبيا و شرح سرپيچي قوم از قوانين الهي و اندرز و راهنمايي انبيا به ايشان است. همچنان‌ كه به كتابهاي متأخر عهد قديم مي‌رسيم، اوصاف نابه‌سامانيها، گناهان و ستيزه‌هاي قوم و بي‌اعتنايي ايشان به شريعت را بيشتر مشاهده مي‌‌كنيم. در كتاب جامعه سوية ديگري از زندگاني قوم يهود را مي‌بينيم كه با اوصاف آمده در «سفر ايوب» تفاوت دارد. در سفر ايوب آزمون الهي در كار است. ايوب كه مردي كامروا و دولتمند است، به ورطة مصائب مي‌افتد، مال و منال، فرزندان و احشام خود را از دست مي‌دهد و خاكسترنشين مي‌شود. او بااين‌همه در برابر اين مصائب شكيبايي مي‌ورزد و رضا به داده مي‌دهد. سرانجام او پس از گذراندن آزمونهاي سخت، دارايي خود را بازمي‌يابد و خداوند او را بيشتر از پيش بركت مي‌دهد. امّا در جامعه نوعي بدبيني ژرف به چشم مي‌خورد. در مثل گفته مي‌شود «روز مرگ بهتر از روز زاده شدن است» يا:
قبل از آنكه مفتول نقره گسيخته شود و كاسة طلا بشكند و سبو نزد چشمة خُرد شود و چرخ بر چاه منكسر گردد و خاك به زمين برگردد به‌طوري كه بوده و روح نزد خدا، كه آن را بخشيده، رجوع نمايد، باطل اباطيل. جامعه [بن داود] مي‌گويد: همه‌چيز بطالت است.28
جامعه اشارة صريحي به رهبانيت ندارد، امّا مي‌گويد اين جهان گذران و بي‌اعتبار است، بااين‌همه هر گونه كه بنگريم مكان زندگاني خاكي انسان است و انسان بايد از احكام خداوند اطاعت كند و از خشم او بترسد. يهوديان به طور كلي آمدن مسيح و نجات‌بخش را مي‌پذيرفتند امّا رستگاري نهايي را فقط در فراسوي اين جهان مي‌دانسته‌اند. اين نظرية كتابهاي متأخر عهد عتيق در برخي موارد پيش‌درآمد «مكاشفات يوحنا»ست كه در آن تراژدي آخرزماني انساني به روي صحنه مي‌آيد.
پيوسته‌ترين تاريخ زندگاني ديني مسيحي را در كتابهاي اعترافات و شهر خداي آگوستين مي‌بينيم. از نظر مسيحيت و او آدم گناه كرد و به علت گناه از بهشت رانده شد و همين هبوط، علت كيفرها، دردها و رنجهايي است كه در اين جهان نصيب انسان مي‌شود. اين گناه آغازين البته سويه‌اي بركت‌آميز دارد. چراكه مرحلة بعدي را پديد مي‌آورد و كمال يافتن و رستگاري آدميزاد را ممكن مي‌سازد. مرحلة دوم، مرحلة ظهور مسيح در مقام نجات‌بخش است و رستگاري انسان را بشارت مي‌دهد. مسيح مظهر جسم‌شدگي روح خداست و كلام او نه الزاماً از راه استدلال عقلي، بلكه به‌وسيلة عشق به خداوند و رحمت او به آدميان، بيان مي‌شود. تاريخ رستگاري آدمي، زندگينامه (و به‌راستي تراژدي) عيسي مسيح است. در مرحلة سوم انسان با در نظر آوردن مصائب مسيح و تأمّل دربارة آن اسباب رستگاري خود و نوع خود را فراهم مي‌آورد. مصائب مسيح، گناه آدم را باز‌مي‌خرد. اقتدا به مسيح و پيروي از آموزشهاي او بايد با چشمداشت به رحمت الهي همراه باشد؛ چه بدون رحمت (عنايت grâce) الهي، رستگاري امكان ندارد. مرحلة بعدي مرحلة رستاخيز و روز حساب است كه در آن نيكوكاران از بدكاران جدا مي‌شوند و ثواب يا عقاب كردار خود را مي‌يابند.29
در اينجا بايد از «مكاشفات يوحنا» نام ببريم. كه در آن وضعيّت آيندة انسان به صورتي كابوس‌وار و هراسناك پيشگويي مي‌شود. در مقدمة اين كتاب آمده است كه مطالب نقل نشده در آن همان چيزي است كه عيسي مسيح به وحي الهي آشكار ساخته است تا هرآنچه را كه به‌زودي روي خواهد داد بر بندگان خدا مكشوف سازد. مسيح با فرستادن فرشته‌اي «رويدادهاي آينده» را بر «يوحنا» نمايان مي‌كند و او آنچه را كه ديده است باز‌مي‌گويد. يوحنا در اينجا به خادمان كليسا درود مي‌فرستد و از پيامبر عشق و شفقت ياد مي‌كند و مي‌گويد: عيسي مسيح ما را دوست دارد و از طريق مرگ خود، ما را از گناهانمان نجات داده است. ببينيد او همراه با ابرهاي شكوهمندي فرا‌مي‌رسد، همگان او را خواهند ديد حتي كساني كه او را به صليب كشيدند. يوحنا در عالم مكاشفه آوايي مي‌شنود كه او را به نام فرا‌مي‌خواند. وي بر‌مي‌گردد تا گوينده را بشناسد. در اينجا او هفت چراغدان زرين مشاهده مي‌كند كه بين آنها باشنده‌اي ايستاده است كه شبيه انسان است، ردايي پوشيده كه تا پاهايش مي‌رسد و نوار زريني بر سينه دارد. مويش به سپيدي پشم يا برف است و ديدگانش مانند آتش مي‌درخشد، پاهايش مانند برنجي مذاب در كوره درخشان است و آوايش همچون غرش آبشاري قوي طنين مي‌اندازد، هفت ستاره در دست راست دارد و شمشير دو دمة تيزي از دهانش بيرون آمده است. سيمايش به روشني خورشيد نيمروز است. يوحنا همين‌ كه او را مي‌بيند مانند مرده‌اي به پايش مي‌افتد. باشندة نوراني دست راست خود را بر سر يوحنا مي‌گذارد و مي‌گويد: مترس! من اول و آخر هستم. زند‌ه‌ام. مرده بودم امّا بنگر براي هميشه و هميشه زنده هستم و زنده خواهم بود. معناي هفت ستاره‌اي كه در دست راست من مي‌بيني و هفت چراغدان به ترتيب هفت كليسا است.
باشندة روحاني مطالبي به يوحنا مي‌گويد كه او بايد به كليساها بنويسد. پيامها همه دربر دارندة اخطار و هشدار است و به راهروان راه راستي خطاب مي‌كند كه وي را دوست بدارند تا او به ايشان اجازه دهد ميوة درخت زندگاني را كه در باغ خداوند مي‌رويد، بخورند. مكاشفه‌هاي يوحنا در عوالم معنوي ادامه مي‌يابد و در هر مكاشفه‌اي رمزهايي مانند طومار، بره، شمشير، عقاب، شير، اورنگ زمردين، اژدها... به پيش‌نما مي‌آيد. در مثل در بخش دوازده مكاشفات، رؤيت رمز‌آميز ديگري ديده مي‌شود و اين نمايان شدن اژدهاي سرخ‌فام عظيمي است كه هفت سروده شاخ دارد و بر هر سر خود تاجي نهاده است. اژدها با حركت دُم خود يك سوم از ستارگان آسمان را بر‌مي‌چيند و روي زمين مي‌ريزد. او نزديك زني پا به زا مي‌ايستد و منتظر است همين‌كه كودك زاده شد، او را بخورد. زن كودكش را مي‌زايد، و اين پسري است كه با عصاي آهنين بر همة امتها حكومت خواهد كرد. فرشتگان به ياري زن مي‌شتابند و در نبردي سخت اژدها را شكست مي‌دهند و از آسمان به زمين مي‌افكنند. وحشتناك‌ترين صحنه‌ها در مكاشفة چهاردهم نمايان مي‌شود:
پس از آن فرشته داس خود را به زمين آورده و موهّاي زمين را چيده و آن را در چرخشت عظيم غضب خدا ريخت. (مكاشفه،14:19) و چرخشت را بيرون شهر بيفشردند و خون از چرخشت تا به دهن اسبان به مسافت هزار و ششصد تير پرتاب، جاري شد. (همان، 14:20) او در مكاشفة پانزدهم فرشتگاني را مي‌بيند كه حامل بلاي طاعون‌اند. اين هفت فرشته يعني آخرين فرشتگان، بيان نهايي غضب الهي هستند. زماني بعد يوحنا صدايي بلند مي‌شنود كه از هيكل [معبد] به اين هفت فرشته مي‌گويد: برويد و هفت ظرف غضب خدا را بر زمين بپاشيد. نخستين فرشته مي‌رود و ظرف خود را بر زمين مي‌پاشد. در نتيجه زخمهاي وحشتناك و دردناكي بر تن كساني كه علامت جانوري درنده دارند و كساني كه تمثال او را مي‌پرستند، نمايان مي‌شود. بعد فرشتة دوم پيش مي‌رود و محتواي ظرف را بر دريا مي‌ريزد. آب دريا به خون مردگان بدل مي‌شود و همه موجودات دريايي مي‌ميرند. فرشتة سوم همين بلا را به سر رودخانه‌ها و چشمه‌ها مي‌آورد. سپس نوبت خورشيد فرا‌مي‌رسد و خورشيد با نور آتشين خود همه را مي‌سوزاند. فرشتة پنجم ظرف خود را بر اورنگ جانور درنده خالي مي‌كند و ظلمت شهرياري جانور را فرا‌مي‌گيرد. فرشتة ششم ظرف خود را بر رود فرات مي‌پاشد و رود خشك مي‌شود تا راهي آماده شود براي شاهاني كه از خاور مي‌آيند. هوا پس از آن آلوده مي‌شود زيرا هفتمين فرشته كار خود را به انجام رسانده است. رعد و برق درمي‌گيرد و هوا تيره و تار مي‌شود. شهر بزرگ سه‌پاره مي‌شود و آن‌گاه شهرهاي همة كشورها از بين مي‌رود.30
دورر وودكات، نويسندة قرون ميانه، كه از مكاشفه يوحنا الهام گرفته رماني پرداخته است به نام چهار سوار سرنوشت .امّا در اين كتاب سواران چهارگانه مُجاز نيستند غبار پيامهاي بلاخيز و تيرة خود را هرجا كه بخواهند بپاشند. آنها را فرشتة خدا ـ كه سرانگشتش راهنماي ايشان است ـ به پيش مي‌راند. در اين كتاب شرّ و بلا به طور آشكار چنان دريافت مي‌شود كه بايد بخشي از طرحي باشد كه سرانجام نقشه‌اي الوهي را كه هم‌اكنون از ديدة بشري پنهان‌ است نمايان سازد.31
از دورة رنسانس به بعد، در اروپا، انديشة «پيشرفت» جامعه و فرد، دست بالا يافت و باور عمومي اين بود كه انسان در سير تاريخي خود رو به كمال «عصر زرين آينده» دارد. امّا تحولات عظيم صنعتي، باليدن علم، سستي گرفتن باورهاي قديمي، تشديد تضادها و سرانجام دو جنگ جهاني و كشته ‌شدن ميليونها انسان و تخريب هولناك شهرها و روستاها... نشان داد كه كار به اين آساني نيست و امكان دارد چنين پيشرفتي كه اتكا به فن بنيادي دارد و مجهّز به بمبهاي اتمي و هيدروژني است، تمدن كنوني بشر را از بيخ و بن براندازد. از سوي ديگر سستي باورها به گفتة نيچه نيهيليسم و آشوبي را پيش آورده است كه تشخيص بين پيشرفت و انحطاط، نيك و شرّ و زشت و زيبا را دشوار مي‌سازد. نيچه اين دگرگوني انديشه را بزرگ‌ترين رويداد قرن مي‌نامد. شناخت جديدي كه مي‌گويد ايمان كهن ازدست‌رفته، معادل با غروب خورشيد است. اكنون جهان نزد كساني كه اين رويداد را تشخيص مي‌دهند به قسمي پيرتر، عجيب و مشكوك مي‌نمايد. ما در لحظة آخرالزمان انسانيت زيست مي‌كنيم. دورة پس از عصر مسيحيت آغاز شده و هيچ‌كس نمي‌داند نتايج اين رويداد چه خواهد بود.32
رنه‌ گنون در آثار خود: بحران دنياي متجدد و سيرة كميّت، بي‌نظمي جهان امروز را معلول دور شدن آن از اصل اشراقي، يعني سرزمين جغرافيايي رمزي‌اش مي‌داند. انسان امروز فرزان آغازين را از دست نهاده و به دانشهايي روي آورده كه تصوير مضحكي از آن دانش قدسي‌اند و از همين راه است كه مي‌توان به ميزان انحطاطي كه روح بشر به‌واسطة انتقال از دانشهاي قدسي به علوم غيرقدسي دچار آن شده است پي بُرد و ديد كه چگونه به دنبال سير نزولي دوري كه بشر پيموده چنين انحطاطي پديد آمده. به نظر گنون گرايش به كميّت انسان را به «پايان هبوط» سوق مي‌دهد، هبوطي كه با سرعتي افزاينده از آغاز تا فرجام «منونترا» (manvantara) يعني در طي مدت ظهور بشريتي مانند بشريت عصر ما رخ مي‌دهد و اين روي هم رفته دور شدن از اصل است كه به ضرورت لازمة هر گونه ظهور است.33
جامعه‌شناسان به نوبت خود بحران جهان امروز را از نظر علمي واكاوي مي‌كنند و آن را معلول ساختار نابه‌سامان اقتصادي ـ اجتماعي مي‌دانند. نشانه‌هاي اين بحران از اين نظر عبارت است از: اختلاف شديد طبقاتي، بيگانگي و از خود بيگانگي، گرسنه بودن ميليونها انسان، ضبط‌وربط انديشه‌ها و جلوگيري از تفكر آزاد، مداخله‌هاي نظامي در كشورهاي جهان سوّم، تخريب محيط زيست، خودكامگي متمركز، تروريسم، مسابقة تسليحاتي، تباهي اجتماعي به‌واسطة استعمال مواد مخدّر، فساد، طفيلي‌گري، بورس‌بازي، سطة بازار و سرمايه بر فرد و جامعه...
بحران و انحطاط را چه به‌وسيلة نظرية رنه‌گنون واكاوي كنيم چه به‌وسيلة نظرية جامعه‌شناسان به‌هرحال به اين نتيجه مي‌رسيم كه انسان امروز در اضطراب، خود‌بيگانگي، هراس، ناايمني و تنهايي زندگاني مي‌كند و طبعاً چنين حالاتي در ادبيات، فلسفه و هنر امروز بازتاب مي‌يابد. بنابراين ادبيات و هنر امروز نمي‌‌تواند دنيايي يكپارچه و همخوان و هماهنگ را نمايش دهد. ادبيات و هنر امروز، «آخرالزماني» است و نويسندگاني مانند داستايفسكي، كافكا، جويس، رومن گاري، آرتور كستلر، جرج ارول و هرمان هسه زواياي تاريك و هراسناك آن را كاويده و تصوير كرده‌اند. پيش از اينها شاعر فرانسه، شارل بودلر (1821 ـ 1867)، تصاويري از تنهايي و بيگانگي انسان به دست داد كه زمينه‌اي را براي ظهور موقعيّت مرزي ادب معاصر آماده ساخت. تجربه‌هاي غم‌انگيز و هراسناك سدة اخير نشان مي‌دهد كه جهان از بيماريهاي شديدي رنج مي‌برد. از نظرگاه لئون بلوي و ژرژ برنانوس (گرچه هر دو از وابستگان وفادار كليساي كاتوليك هستند)، كليسا ديگر نمي‌تواند رهبري انسان اروپايي را عهده‌دار شود؛ چراكه خود در نابه‌سامانيهاي جامعة معاصر دست دارد، ازاين‌رو اين دو نويسنده به بازنمايش نيروهاي هميشه حاضر شرّ اخلاقي و اجتماعي پرداخته‌اند و در داستانهاي خود اين باور را مجسّم مي‌كنند كه «نيروي شيطاني» در زمان ما بسي افزايش يافته است. بيان تازة مسيحي آنها، هراسهاي مكاشفه‌اي قرنهاي پيش را در خاطر زنده مي‌كند. ژرژ برنانوس مي‌نويسد: «نيروي شرّ در قرن ما تازه در آغاز كار خويش است.»34
ادبيات و هنر نو در چنين حالي نمي‌تواند نوميدي و هراسي را كه به‌ويژه نيمكرة غربي را دربر گرفته نشان ندهد. گويا نويسندگان امروز درامهاي بزرگي مانند جن‌زدگان، برادران كارامازوف يا ابله داستافيسكي و محاكمه كافكا را دوباره تجربه مي‌كنند. «ابله» بزرگوار، اين مسيحاوش نويسندة روسي گويي در جهاني غيرقابل زندگاني امروز زنده شده است. از اين بدتر رواج آثار خام‌دستانه‌اي است كه بي‌معنايي و افزاروارگي را تصوير مي‌كند، چنان‌كه بعضي از نقاشان بسيار پيشرو به نشان تمسخر در برابر رياكاري «يادمانهاي مردگان»، در شهر پاريس «آب‌ريز‌گاهي عمومي» افتتاح مي‌كنند و در جايي ديگر «مال‌ ويچ» براي سمبوليزه كردن خودكشي تمدن و هنري كه مدعي بازنمايش دادن آن است، اين پرده را به تماشا مي‌گذارد: «مربع سفيدروي زمينة سفيد.» امّا البته در همين‌ زمان هنرمنداني هستند كه بحران دنياي متجدد را به‌خوبي نشان مي‌دهند گو اينكه راهي براي برون شدن از چنين دنيايي نمي‌شناسند. كساني مانند ادگار آلن پو كه براي بيرون رفتن از دنيايي به ستوه آورنده ناگزير مي‌شود به «بهشتهاي مصنوعي» بگريزد. نويسندة اشعار درخشان در شب همچون مرواريدهاي سياه و نيز كساني كه با قدرت، «بي‌نظمي واقعي» را بازتاب مي‌دهند و در اين حال همراه با جويس، رمان را از چفت‌و‌بستهايش در‌مي‌آورند يا همراه فاكنر بنياد آن زندگاني را كه قرباني خشم و هياهو شده است با جنگها و تبعيض نژادي‌اش، به لرزه مي‌افكنند.35
به‌رغم همة اين ماجراها و فراز و نشيب‌ها نمي‌توان نوميد بود. به گفتة مولوي سوي تاريكي مرو خورشيدهاست. يا به گفتة حافظ «عالم پير دگرباره جوان خواهد شد» گذشته را نبايد كنار نهاد. امّا اصالت و امكانهاي آينده را نيز در نظر بايد گرفت. با تكيه به گذشته در جهت گسترده ساختن افق آينده در كار بايد بود. آيندة راستين بي‌گمان بنياد شده بر خرد و آزادي است و نمي‌توان آن را مسدود دانست. اسطوره‌ها، آثار بزرگ ديني، هنري و ادبي همين را مي‌گويند. در اساطير باستاني آمده است كه ايزدان صندوقچه‌اي سربسته‌اي به «پاندورا» دادند تا براي همسر خود ارمغان برد. پاندورا كه به‌‌واسطة كنجكاوي بي‌تاب است نافرماني مي‌كند و در صندوقچه را مي‌گشايد در نتيجه همة شرها، شور‌بختيها مانند بيماري، جنگ، قحطي و ستيزه... از صندوقچه بيرون مي‌ريزد. پس درصدد چاره‌جويي بر‌مي‌آيد تا در آن را ببندد ولي اين چاره‌جويي در عمل دير شده و كار از كار گذشته است. امّا اين پايان كار نيست چراكه چاره‌جويي پاندورا سبب مي‌شود «اميد» در صندوقچه محفوظ بماند و از دست نرود.

پي‌نوشت ها
1. ديوان حافظ، نسخة قزويني، به كوشش دكتر حسين‌علي يوسفي، 378، تهران، 1381.
2. اسطوره، رؤيا، راز. مرچيا الياده، ترجمة رؤيا منجم، 24، تهران، 1374.
3. رويكردهاي انتقادي ادبي، ويليام. ال. گورين، 156، لندن ـ نيويورك.
4. فراروند شعر، پل كگان، لندن، 1953.
5. سيطرة كميّت و علائم آخرالزمان، رنه گنون، ترجمه علي‌محمد كاردان، 20 و 21، تهران،1361.
6. رويكردهاي انتقادي، همان، 157 و 158.
7. شاهنامة فردوسي، ج 1، مسكو، 1965؛ اساطير ايران، دكتر مهرداد بهار.
8 . شاهنامة فردوسي، همان، ج 1.
9. Amra Gloria.
10. كرانه‌هاي هستي انسان، دكتر مسعودي جلالي‌مقدم، 120 و 121، تهران، 1384.
11. بشارتها براي انسان نو، (عهد جديد)،2 به بعد، نيويورك،1971.
12 و 13. كرانه‌هاي هستي انسان، همان، 268 به بعد، و 290.
14. نارتسيس و گلدموند، هرمان هسه، ترجمة سروش جبيبي، 11، تهران،1384.
15. كرانه‌هاي هستي، همان، 89 به بعد.
16. رويكردهاي انتقادي، همان، 127.
17. هملت، شكسپير، ترجمه مسعود فرزاد، تهران،1342.
18. كرانه‌هاي هستي، همان 29 و 30.
19. كرانه‌هاي هستي، همان 25 به بعد؛ اساطير ايران، دكتر مهرداد بهار.
20. اساطير ايران، همان، دكتر مهرداد بهار.
21. كشف‌الحقايق، محمد نسفي، تصحيح دكتر احمد مهدوي دامغاني، 79 و 80، تهران،1344.
22. زبدة‌الحقايق، محمد نسفي، 135.
23. آئين هندو و عرفان اسلامي، داريوش شايگان، ترجمة جمشيد ارجمند، 416 به بعد، تهران،1384؛ جامع‌الحكمتين، ناصرخسرو، هانري كربُن و دكتر محمد معين، 117، 120، تهران، 1953.
24 . اسلام در ايران، پطرو شفسكي، ترجمة كريم كشاورز، 305 و 306، تهران، 1362.
25. اسلام در ايران، همان، ص 303.
26. سيطرة كميّت، همان، 313.
27. فلسفة تاريخ، دكتر كريم مجتهدي، 45، تهران، 1385؛ تاريخ ادبيات يونان، ترجمة ابراهيم يونسي، تهران، 1372.
28. فلسفة تاريخ، همان، 74.
29 . فلسفة تاريخ، همان، 80.
30. بشارتها (مكشفة يوحنا)، همان، 610 تا 612.
31. چهار سوار سرنوشت، ويليام هابن، ترجمة ع. دستغيب، 222، تهران، 1376.
32. چهار سوار سرنوشت، همان، 145.
33. سيطره كميّت، همان، 8 و 4.
34 . چهار سوار سرنوشت، همان، 201.
35. آمريكا پيشتاز انحطاط، روژه گارودي؛ ترجمة قاسم صفوي، 82 و 78 و 79، تهران، 1376.